تبريز جادوئى

م.اليف تبريزى

 

سال تحصيلى ۴۴-۴۵ بود. محصل کلاس هشتم دبيرستان سعدى تبريز بودم. معلم زبان انگليسى مان عىيم پور بود. وى در ضمن معل املا فارسى ما نيز بود. عظيم پور در آدينه مهد آزادى که صمد بهرنگى و رفقايش درمى آوردند، چيزهائى مينوشت و ترجمه هائى ميکرد. تا آنجا که ياددم است، مقاله آشنائى من با کتاب ماکسيم گورکى را در آدينه، وى ترجمه ميکرد.

 

عظيم پور در ساعات املا فارسى که هفته اى يک ساعت داشتيم، برخلاف معلمان ديگر اين درس که معمولا از گلستان سعدى و کليله دمنه و يا از کتاب فارسى ديکته ميگفتند، از جنگهاى ادبى و مقدمه کتابها قطعه هايى را جدا ميکرد و ديکته ميگفت. قطعاتى از زندگى لافونتن، گاندى، تاگور، ابراهام لينکلن تا مقدمه فارسى سازيمين سؤزو و پاييز تبريز.

 

من چند تايى از ديکته ها را همينظورى نگهداشته بودم تا اينکه در سال ١٣۵٠ وقتى ساواکيها براى بازداشتم آمدند، اين ديکته هارا همراه کتابهاى غيردرسى که داشتم با خود بردند.يکى از آن املا ها قطعه اى از مقدمه فارسى سازيمين سؤزو بود:

 

سيماى حقيقى هر قومى بيش از هر چيز، در تمدن و فرهنگ و هنر و آداب و رسوم آن قوم مشخص ميشود. ميراث مدنى هر ديار در حکم دريچه اى است که بسوى روحيات و خلق و خوى و آداب و رسوم گذشته ساکنين آن ديار باز ميشود. (سازيمين سؤزو، جلد اول- مقدمه فارسى)

 

و املا ديگر با عنوان پائيز تبريز بود: پائيز تبريز، فصلى توفانى است، اگر در کنار باغ گلستان باشيد، ميبينيد که برهنگى زودرس بر درختان بلند حکم ميراند و در غروب، غوغاى کلاغها از آنسوى باغ شنيده ميشود. ولى اگر چند قدمى از باغ دور شويد، در صورتيکه بارانى نيامده باشد و تگرگى گردو خاک را بر زمين ننشانده باشد، باد ذرات ريز خاک را لوله ميکند و بر سر و صورت و چشم آدم ميپاشد. تبريز هنوز به معناى واقعى، خيابان را به خود قبول نکرده، هنوز به آن شکل خانگى نداده است. گرچه خيابنهائى در عرض و طول شهر ساخته شده ولى همينکه از خيابانى کمى منحرف شويد، قدم در کوچه هاى تودر توى طولانى ميگذاريد کا به اندازه دهها برابر خيابنها طول دارند. وارد کوچه اى ميشويد و چند دقيقه بعد، به کوچه ديگر ميپيچيد و بعد کوچه اى ديگر و پيچيدنى ديگر. تا آخر. در شب، اين کوچه ها، دالانهاى بى انتهاى ظلمانى هستند که عابر دست بر ديوارهاى کاهگلى آنها ميسايد و اسکندروار در ظلمات پيش ميرود. با وجود اين، تبريز شهر نور و روشنائى هم هست و در تابستانها، گوئى آفتابش، در همان خيابان پهلوى که خيابانى شرقى- غربى است، غروب ميکند و در روز از هر نقطه شهر، مسجد بالاى کوه ديده ميشود و صبح زود ممکن است صداى زنگ شترهارا از خلال اولين بوق ماشينها بشنويد.

 

در عوض تبريز شهر عزاداران، زنجير زنان و سينه زنان نيز هست و شايد جنب و جوش در ايام سوگوارى، از هر موقع ديگر بيشتر باشد. مردم تبريز بيشتر بازارى هستند يا کارگر. اين عده بيشتر، همينکه کارشان تمام شد، دسته دسته، درحاليکه آذوقه شبانه شان را بغل زده، سرهاشان را پايين انداخته اند، راه خانه را در پيش ميگيرند. يک ساعت پس از غروب، صداى پا در پس کوچه ها قطع ميشود و ظلمت غليظتر ميگردد. اما در وسط شهر، هنوز سينما روها هستند و کافه نشينها و خراباتيان. ولى در دو- سه ساعت بعد از غروب، معمولا حتى خيابانها هم خلوت ميشوند. کسى نمى ماند جز چند عابر دير کرده که با عجله حرکت ميکنند و يا چند مست که چندان عجله اى از خود نشان نمى دهند و گداها که کنار ديوارها و زير درها ميخوابند و مگسها که زير باد و باران و برف، به پرسه شبانه خود ادامه ميدهند.(به نقل از تاريخ مذکر، صفحات ١٧٧- ١٧٨ )

 

من خود در تبريز به دنيا آمده بودم و تبريزى بودم، ولى اين قطعه بالا روى من که محصل پانزده- شانزده ساله اى بودم تاثير عجيبى گذاشت.

 

اين پائيز تبريز قطعه اى از مقاله براهنى بود درباره قند ريز نقاش، با عنوان از آفتابى به آفتاب ديگر که من يکى دو سال بعد موقع ورق زدن انتقاد کتاب (شماره ۵) متوجه شدم که نويسنده آن قطعه رضا براهنى است.

 

همين آشنائى باعث شد که بعدها نوشته هاى براهنى را با علاقه و اشتياق دنبال کنم.

 

تبريز و آذربايجان و آذربايجانيت پيوسته در شعرها، مقالات و نوشته هاى مختلف و بعدها در رمانهاى رضا براهنى جايگاه ويژه اى دارد

 

اواخر سال ١٣٧۵ توسط دوستى نشريه شهروند چاپ کانادا شماره ٢٩١ (٢۶ بهمن ١٣٧۵) بدستم رسيد. در اين شماره شهروند تبريز بعد از دور دنيااثر براهنى چاپ شده بود.

 

رابطه غريب و سحرآميزى بين سالهاى ١٣٣٨ که دوستى از براهنى ميخواهد که به ديدن قندريز نقاش در تبريز بروند و براهنى اين ديدار را در سال ١٣۴۴ در انتقاد کتاب مينويسد و در آن نوشته تصويرى از تبريز ارائه مى دهد تا سال ١٣٧۵ که تبريز بعد از دور دنيا را مى نويسد، وجود دارد.و دقيقا اين نوشته ادامه آن تصوير از تبريز است. براهنى هر وقت و در هر کجا که ميخواهد از تبريز سخن بگويد، نوشته اش شگفت انگيز، غريب و سحرآميز ميشود. حد اقل من چنين مى يابم.

 

براهنى وقتى از ساعدى و يا شهريار مى نويسد، تبريز را نيز مى نويسد، تبريز افسانه اى و جادوئى را، و يا وقتى که شعر گارى را به ياد دوستش، دوست هميشه در کنارش، غلامحسين ساعدى مى سرايد، درد و رنج و حسرت ملتى را آنچنان استادانه و زيبا و در عين حال دهشتناک و خوف انگيز ترسيم مى کند که خواننده شعر نفس اش بند مى آيد و سنگينى درد و حسرت ملت مظلومى را بر دوش هايش احساس ميکند:

 

و بعد هن هن کنان سبلان را انداختند روى گارى و بردند

و آسمان پر ستاره تبريز را انداختند روى گارى

از روى گارى صدها هزار چشم تبريزى فرياد ميزدند:

ما را بردند

و،

بردند

گلهاى باغچه هاى تبريز مى گريستند وقتى که ارک عليشاه ر انداختند

روى گارى بردند

 

براهنى تبريز را در تبريز بعد از در دنيا شهرى تصوير مى کند که هم واقعى واقعى است و هم تماما خيالى و جادوئى. براى پى بردن به راز و رمز تبريز بايد رمانها و کتابهاى شعر براهنى را خواند.

 

در ١۶- ١۵ سالگى تبريز را در خود تبريز کشف کردم در آستانه پنجاه سالگى و پس از ١٨- ١٧ سال دورى از تبريز، با خواندن متن تبريز بعد از دور دنيا به تبريز پرتاب شدم و در شهر زادگاهم همچون غريبه ها و غريب شده به سير و سياحت پرداختم: ارک قالاسى، گؤى مچيد، گولوستان باغى، گجيل قاپيسى، شام غازان، سئيت حمزه، صابيل امير ، عئينالى، شئشگيلان، سيرخاب، دوه چى، ورجى، راستاکوچه، قره آغاج، ميار ميار، مونجيم، ايماميه و توباييه را ديدم.

 

از قونقا باشى تا واغزال (قونقا يولو) را مثل ٣٠ سال پيش طى کردم و در قهوه خانه هاى نصف راه خستگى در کردم.

 

در گجيل قاپوسى سر به سر ميوه فروشها و خشکبارفروشها گذاشتم و در قهوه خانه هاى گجيل کنار روستائيان که از دهات اطراف تبريز آمده اند، ترانه هاى عاشق هارا گوش دادم. سرم گيج ميرود من کجا هستم؟

 

پيشه ورى را مى بينم قبل از اينکه دنيا آمده باشم و فريدون ابراهيمى را بالاى دار مى بينم ، درست وسط شهر تبريز.

 

خدايا من کجا هستم! تابساتان ١٣٣٨ است. خبر مى آورد که آقا (پدرم) را در دکان گرفته اند. مدتى بود که آقا ناراحت و نگران بود. هر روز خبر بازداشت يکى دو نفر از دوستانش را مى شنيد. در انتظار بود......آبا پشت دار قالى گره مى اندازد و در تمام طول پنج سال تنها يکبار مى توااند به تهران برود و آقا را ملاقات کند!

 

سال ١٣۴٣ است. در دبيرستان سعدى ثبت نام مى کنم. مهدى آدم نوه سى معلم ادبيات ماست. آدم نوه سى را با آن لبهاى کلفت و سياه و عينک ته استکانى با هيچ کس نمى شود اشتباه گرفت.

 

روزهائى که از باد و باران خبرى نيست، موسى- از فرقه چيهاى قديمى- جلو دبيرستان سعدى، کنار کليسا. بساط کتاب دست دوم پهن مى کند. آدم نوه سى مرا با او آشنا کرده است و وى کتابهاى چاپ سالهاى قبل از ١٣٣٢ را براى من کنار مى گذارد. هنوز هم صداى آدم نوه سى در گوشم طنين انداز است: بخوانيد، کتاب بخوانيد!

 

بزرگترين کتابفروشى کتابهاى دست دوم و کهنه در تبريز، در گجيل قاپوسى است. صاحب کتابفروشى آقاى عليزاده است. هم محله اى احمد کسروى است و به او ارادت خاص دارد. کتاب هم اجاره مى دهد. هر نوع کتابى در اينجا پيدا مى شود، از کتابهاى فال و فال بينى و جادوگرى تا کتابهاى تقى ارانى، از کتابهاى دستنويس و چاپ سنگى تاهوپ هوپ نامه و ديوان معجز.

 

معمولا موقع برگشتن از مدرسه...سر راه به کتابفروشى عليزاده سر مى زنم. هر کتابى که فکر مى کند ممنوعه است برايم کنار مى گذارد. ممنوعه خوان شده ام. در کتابفروشى ابن سينا در بازار شيشه گرخانه با رحيم، غلامحسين و ناهيد و در کتابفروشى شمس با ناف فلکى، بهروز دهقانى و عليرضا نابدل آشنا مى شوم.

 

کاظم سعادتى را که بطور مرتب براى نان بربرى خريدن به دکان نانوائى ما مى آيد مى بينم. صمد بهرنگى را قبلا در کتابفروشى ابن سينا ديده ام. با چند تا از بچه هاى ممقان همکلاسم.

 

صمد و بهروز مدتهاست روى فلکلور آذربايجان کار مى کنند. عليرضا نابدل (اوختاى) شعر به زبان تورکى آذربايجانى و مقاله به زبان فارسى مى نويسد. مناف تمرين شاعرى ميکند. قطعاتى نيز در مجله خوشه به چاپ ميرساند. شيفته اشعار حبيب ساهر و ناظم حکمت است.

 

رحيم و ناهيد را مى بينم که روى دو مبارز مشروطه کار مى کنند و غلامحسين را که از لاى عينک فوتوکروميکش از درس و مشقت مى پرسد و متين و موقر از شعر فروغ فرخزاد دفاع مى کند و مشغول ترجمه جزوه اى در باره نژادپرستى است و در فکر در آوردن جنگ ارک است.

 

چه غوغائى است!

 

مناف فلکى پس از سالها هنوز يادش آنچنان تر و تازه در خاطرم زنده مى شود که گويا همين ديروز بود که در مقابلع کتابفروشى شمس رمان نان و شراب را به من امانت مى دهد.و يا در دکان نانوائى پدرم در قونقا يولو، روى نيمکت بلند مغازه نشسته و ب امشتريها خوش و بش مى کند و رو گوئى سالهاست که مشتريها را مى شناسد. پدرم از زنده دلى و شادابى مناف کيف مى کد. باز اين مناف فلکى است که در قهوه خانه باستان کنار سينما متروپل، مخله آرش را باز مى کند و با گلايه مى گويد: جلال آل احمد رابطه بچه هارا با صمد لو داده است، از مقاله آل احمد مى خواند: آهاى مناف با توام، صمد نمرده است...

 

از خاطرات آن سالها نمى توانم جدا شوم. اين اصغر عرب هريسى ااست، در دخمه اى در پرت افتاده ترين محله تبريز. از بس در دخمه هاى نيمه تاريک و نمور در پشت دار قالى نشسته، هيچ چيزى از طراوت و شادابى جوانى در او ديده نمى شود، لاغر و رنگ پريده با کمر خميده، ولى با شور و شوق به خواندن کتابها و جزوات سياسى مشغول است، کينه هزاران ساله خود را به نظام سلطنتى صيقل مى دهد!

 

اوايل سال ١٣۵٠ است. تعدادى از جوانان روشنفکر و انقلابى تبريز به جوخه هاى اعدام سپرده و يا روانه زندانهاى مى شوند. آخ که چه سالهاى سرد و بد يمن و خونبارى است. بهمن ١٣۵٧ است. انقلاب سرنگونى رژيم سلطنتى و بهار آزادى، اما عمر بهار آزادى هم بسيار کوتاه است. مردم گرفتار اختناق سياه تر از دوران پهلوى مى شوند.

 

من کجا هستم.

 

اين چه نيروئى است که مرا به گذشته ها پرتاب مىکند و در عين حال در ميان گذشته و حال و آينده سرگردان ميسازد! شايد اين همان نيروى سحرآميز و جادوئى شهر تبريز است که مرا به سوى خود مى کشد. براهنى در تبريز بعد از دور دنيا مى گويد: پديده را بى فاصله با خود داشتن يعنى جادو، و حرکات انقلابى شهر هم در همان بى فاصه گى انجام مى شد و تبريز انقلابى ترين شهر کشور است. انقلابى ترين شهر کشور مرا به خود فرا مى خواند