سايت شهروند:

 

شب لياقت شاعر / متن سخنرانی دکتر رضا براهنی در واژه / در بزرگداشت زنده ياد محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)

دوستان عزيز!
صائب مي گويد:
مزن بر سنگ پيش سخت رويان گوهر خود را
به هر آئينه تاريك منما جوهر خود را!(1)
اسماعيل شاهرودي مي گويد:امروز/دست من از كبود حلقه رها شد./ وان/ رنگ آفرين/از كوره راه گور و گمش/سوي شب لياقت خود رفت. (۲)

اين شب لياقت خود را و اين رفتن سوي شب لياقت خود را كه امكان داشت نيما بگويد و يا امكان نداشت بي گفتن نيما، پس از ظهور نيما در عرصه ي كلام، كسي توانسته باشد بگويد، ما به شكل خاصي درباره ي هر شاعري كه پرونده اي از خود به جاي مي گذارد، مثلا در مورد همين زنده ياد محمود آزاد تهراني، به چه صورتي به كار مي گيريم؟ او كه جوهر شاعري بسيار نيرومندی داشت، انگار از بيتي كه ما بر پيشاني در ورودي اين سخنان از صائب نصب كرديم، در طول اين دو سه دهه ي گذشته پيروي كرده، به هر آئينه ی تاريك جوهر خود را نمايان نكرده است. جنازه ی آزاد تهراني در كنار گور تازه اي كه براي كالبد بيجان منوچهر آتشي كنده شده بود، ساعت ها انتظار كشيد تا سرانجام رخصت خاكسپاري يافت. اما او ناخودآگاهانه به سائقه ي همان بيت صائب، از ابراز آن جوهر اصلي خود كه شاعري بود به سخت رويان، سر باز زد. اگر حتي دستي، از پشت سر تاريخي تاريک، رخصت انتقال جنازه ي زنده ياد اخوان ثالث را از بهشت زهرا به پاي آرامگاه فردوسي طوسي صادر مي كند، اين كيست كه كنار جنازه آزاد مي ايستد و يا در پشت سر کمين ميکند و نمي گذارد او در پي رفتن به سوي شب لياقت خود در گور دهان گشوده و خالي مانده ی زنده ياد منوچهر آتشي به خاك سپرده شود. و اين كيست كه نهايتاً دستور صادر مي كند كه جنازه ي منوچهر آتشي به بوشهر برود با تكريم تمام و رسمي، اما فرمان مي دهد جنازه ی محقق بزرگي مثل استاد محمدعلي فرزانه را، به رغم وصيت نامكتوب شهريار شاعر، از فرودگاه تبريز بدزدند تا مبادا وصيت جامه ی عمل بپوشد و او در مقبرةالشعراي تبريز کنار خاک شهريار به خاك رود و جنازه را به سوي وادي رحمت گسيل مي دارد. شايد پراكنيدن جنازه هاي شاعران و نويسندگان ايران به دنبال ساختن شب لياقتي كاذب باشد. اما شب لياقت شاعر كجاست؟ گيرم آزاد قريب سي سال تداوم شعري را رها كرده باشد. آن شب، شب لياقت چيست؟ و گرچه دقيقاً مي دانم اسماعيل شاهرودي از كدام كوره راه گم و گور صحبت مي كند و مي دانم كه شب لياقت خود را درباره ي آن شخص به طنز به كار گرفته، اما همه دانيم كه تعبير از جايگاه خود به جايگاه ديگري با کمانه ي فراروي پرتاب مي شود، و اصالت كلام در باور آن كلام به سرنوشت خويش است و نه به سرنوشت گوينده ی شاعر و مخاطب او، خواه خودش و خواه ديگري. آن جنازه ی لاغر و تكيده را، آن كنار، در جوار گور خالي منوچهر آتشي، به آن چشم هاي بسته و آن كفن پوشيده، و مظلوم به تمام معنا، در آن تنهايي، در آن بي مقداري عمرِ تحميل شده بر او در نظر آوريد ــ كه منتهاي شقاوت طبيعت و تاريخ توامان است ــ و بعد نگاه كنيد كه او چگونه از كوره راه گور و گمش به سوي شب لياقت خود گام برمي دارد.

دلي به روشني باغ ارغوان دارم
كه با طلوع، صدا مي كند هزاران را
و چشم هاي من آن چشمه هاي تنهاييست...
به دست سوخته نيلوفرانِ رود آرام
و پاي بر فلقي سبز...
وه، چه بيدارم!

شكوه قله چه بيهوده است
و اين سلوك حقير
براي رفتن، بايد هميشه جاري بود
و در تمامي ظلمت
شكوه سرخ گلي شد.(3)

دوست دارم اين تمامي ظلمت را به آن سوي شب لياقت خود اسماعيل شاهرودي نزديك كنم. هدفم از اين فراروي، فاصله گرفتن است تا بعد از زبان، بيانِ ديگري استخراج کنم. من عبارت شاهرودي را از زمينه اي كه بر آن نگاشته شده دور مي كنم. اين ميل من است. او در حين گرفتاري هاي رواني خود اين شعر را گفته است، ولي چرا شب به لياقت نزديك شده است؟ گاهي تلاطم ذهني رو به تلاشي، مسائل را روشن تر بيان مي كند تا خردي طبيعي كه نبض آن تلاشي را به دست گرفته است. من از زمينه ی زندگي متلاشي او، هدف عبارت را در جاي ديگر مي نشانم. شب و لياقت دو چيز به كلي نامربوط به هم، چراغي در ذهن من روشن مي كنند. آن چراغ، نخست مرا معطوف به زندگي آدمي مي كند كه درست در زماني كه آزاد در آغاز جواني، كوركورانه دست به قلم برد و اولين قطعات بعداً منهدم شده ی خود را سرود، شعر خواب را چاپ كرد. شاهرودي مي گويد:

پرده بالا مي رود: ــ
شحنه اي در خواب مي بيند كه مي تابد سبيل خود به دست خود.
(صحنه تاريك است)
گربه اي آرام ميليسد سبيل شحنه را.
هر تماشاچي كه دست چپ نشسته
مينهد در جيب دست راستي
كاغذي تاخورده را
(صحنه تاريك است و خوابيده است شحنه)،
گربه در كار است و ميليسد...
پرده مي افتد.(4)
تهران 20/9/1329

نيما برداشت اين شعر را برداشت مجازي مي خواند، او مي گويد:
خواننده در حين درآمد با خواب بايد در نظر بگيرد آنچه مي گذرد روكش لطيف ظاهري براي واقعه اي ديگر است كه واقعاً در حال گذشتن است. براي رؤيت آن بايد در عمق فرو رفت و دست در درون آنچه كه ظاهراً مي گذرد انداخت. همانطور كه دانه هاي مرواريد و مرجان را از تک دريا بيرون مي آورند... اين قطعه كه از حيث فرم و برداشت در بين تمام قطعات از جنس ديگر است، جست و خيز هنري آينده را مي رساند... مثل اينكه در گيرودار زندگي خودش و ديگران در تشنج است. (۵)
از سخن نيما برمي گردم سر حرف خودم، و مي خواهم بگويم كه غرض نيما از روكش لطيف ظاهري براي واقعه اي ديگر... كه براي ديدن آن بايد در عمق فرو رفت، همان چيزي است كه مرا به مفهوم ديگر وان رنگ آفرين / از كوره راه گور و گمش / سوي شب لياقت خود رفت نزديك مي كند. هم كوره راه هست، هم كوره راه گم و گور هست، و هم رفتن به سوي شب لياقت خود. آزاد از كوره راههاي گم و گور چگونه به سوي شب لياقت خود رفته است؟ شب، لياقت، خود و رفتن. شاعر نهايتاً در شب غرق خواهد شد. حتي اگر يكي در طول بيست سال گذشته، شعر نه چندان درخشاني گفته باشد، هنگامي كه او در آن شب ظلماني جهان ناپديد مي شود، بيست سال فقط ايجاد تأسف مي كند، اما اگر قبلاً كار درست و حسابي تحويل داده باشد، آن بيست سال تأسف انگيز، چندان هم به حساب نمي آيد. خود به خود شب لياقت معناي ديگري پيدا مي كند. ما پس از مرگمان هست كه به درجه ی خاص شب لياقت خود دسترسي پيدا مي كنيم. معيار سنجش، شب لياقت است. لياقت شاعر از اعماق تاريكي پس از مرگ در برابر ما ظاهر مي شود. شب لياقت شاعر پس از مرگ او معني پيدا ميکند.
در يادداشتي كه آزاد تهراني به عنوان مقدمه اي بر برگزيده ي شعرش توسط كورش مهربان، يعني دوست تمام عمرش، سيروس طاهباز نوشته، آشنايي اش با شعر نيما را به پس از گرفتن درجه ليسانس در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، سالهاي 34ــ33 مي رساند. در سال 34 "ديار شب" را چاپ مي كند، و بعد "قصيده ی بلند باد" و "ديدارها" را در سال 45. سال بعد "آئينه ها تهي است"، و شش سال بعد، "با من طلوع كن." و بعد شعرهاي ديگر، و بعد انتخابي از شعرهايش براي برگزيده ی مرواريد.
شب لياقت، دگرديسي مفهومي پيدا كرد، به اين صورت كه ما در آن ظرفيت عبور از اين سوي مرز آن شعر، كه بي شك شعري بسيار خصوصي بود، به آن سوي مرز ديديم، و در اين عبور از مرز آن شعر، و رسيدن به يك كليت تصويري ديگر، در آن وسط فضاي سومي براي آن قائل شديم، و اين فضاي سوم مربوط به اين مي شد ــ و داريم از حافظه متني را به تفسير از "هومي بهابها" مي آوريم كه زبانِ بيان صرفاً براي آن نيست كه مفهومي را بيان كند، حتي اگر گوينده ی آن، يا نويسنده ی آن، بويژه شاعر به قصد بيان آن مفهوم، آن زبان را به كار برده باشد. زبان از حوزه ی بيان آن مفهوم مي گذرد، از آن فراروي مي کند و في نفسه، براي خود و پيش خود هم چيزي را به رخ مي كشد، كه ممكن است ــ بويژه در شعر ممكن است ــ قصد شاعر بيان مفهوم آن نبوده باشد، بل كه بيان برمي گردد و با پيش كشيدن زبان، نشان دهد كه فضاي ديگري وجود دارد كه نه تصوير است، نه حجم است، و نه چيز ديگري جز زباني كه در خود زبان مستتر است، يعني بياني متوسع تر كه مرز معنا را پشت سر مي گذارد، و در فضايي ديگر، با آنچه مالارمه در قرن نوزده آن را
espacement (اسپاسمان) خوانده است، شروع مي كند و خود زبان را به رخ بكشد. عبور از شب لياقت به ظاهر مفهومي شاهرودي به سوي شب لياقت خاصي كه ما آن را به موقعيت شاعري ديگر اطلاق مي كنيم، ما را به فضاي خاص مرگ مي آورد. آزاد تهراني،‌ پس از مرگ، پس از آنكه شب بر وجود ظاهري او سايه انداخته است، صاحب چه نوع لياقتي است؟ ما اين شب لياقت را به معنا و مفهوم خاصي مي گيريم، و آن اين است در شبي كه ظلمت مرگ بر چهرهی يك شاعر مي افتد، دوستي ها، رفاقت ها، زدوبندها، معاملات سياسي و غيرسياسي، و هر چيز ديگر از اين دست به كلي رنگ مي بازند و نام شاعر مي ماند كه تنها صاحب شعرهاي اوست و نزديك ترين مصاحب او، يعني صدايي كه از شعر برمي خيزد و به گوش مي رسد، شاعر مورد نظر لياقتش چيست و در كجا قرار دارد؟ ما رتبه نمي دهيم. حق چنين كاري را نداريم. ما فقط مي پرسيم. نظامي كه بر ماندگاري و گذرايي شاعر نظارت مي كند چيست، نسبت آن را چه چيز تعيين مي كند؟ و مي گوييم افسوس، كه نظام آن نظارت، حتي اگر نشانه هايش را هم بر ما ظاهر كرده باشد، هنوز ترازويش را در برابر ما ميزان نكرده است. اما يك نكته گفتني است: اين شاعر، كه با واژه هاي بسيار محدود، چندين كتاب شعر چاپ كرده است، غسل و كفن و دفنش در هر كجا ــ چه جابلقا، چه جابلسا ــ صورت گرفته باشد، عاشق آن بود كه با تكرار كلمات در يك شعر خاص، در اوزان قراردادي نيمايي، با قدري دخالت در آن قرارداد در جهت لغزش به سوي بي وزني، و بعد خيزش مجدد از آن به سوي وزن نيمايي، خود را در مركز غنا و تغزل قرار دهد، و شكوه هايش از روزگار نيز، هم در عصري كه بخش اعظم عمرش را در آن زيست و هم در عصري كه در آن سراشيبي نسبتاً طولاني شعرش را به يادگار گذاشت، مربوط مي شود به نوع نگارشي كه زماني ما از آن در مقاله اي تحت عنوان بيداد موريانه ها به تقريب، اما به تفصيل ياد كرده ايم. اما معيار ديگري هم بوده كه او خود در سايه دوستي هايش، و يا در سايه ی نفوذ نفسش در حوزه هاي شعري، آن را كسب كرده، تحويل ديگران داده بود. نگاه كه مي كنيم نفوذ يك انتخاب را در پشت سر بسياري از انتخاب ها در گزينه هاي شعر معاصر مي بينيم. انتخاب فرخ زاد را در كتاب "از نيما تا بعد." مقاله ی ما درباره ی آن انتخاب در زمان چاپ آن كتاب كه پس از مرگ زنده ياد فرخ زاد اتفاق افتاد، در مطبوعات درج شده. اين انتخاب بعداً به برگزيده هاي مختلف راه يافته است. اين برگزيده ها را اهل تحقيق و نقد و انتقاد ادبي، مثل محمد حقوقي، زنده ياد محمد مختاري، دكتر تورج رهنما و سايرين در کتابهاشان تدوين كرده اند، و به گمان ما نيز دوره ي درخشان آزاد تهراني، دوره اي است كه او همين شعرها را گفته، و شايد اگر معيار اصلي درجه ي بالاي اين شعرها باشد، مي توان چند شعر ديگر نيز در همان سطح، به عمق آنها پيدا كرد؛ و اين براي آزاد برگزيده اي تقريبا چهل صفحه اي تعبيه مي كند كه مشخصه اصلي آن تغزلي است اندوهبار، در وزن هاي نيمايي انعطاف يافته، كه مفاهيم و سايه هاي مفاهيم در موسيقی دروني كلمات مكرر و گاهي سطرهاي مكرر در آنها به نوعي چرخش نسبتاً رها دست زده اند، طوري كه انگار به محض اينكه شعر تمام شد، بايد دوباره آن را از اول تا آخر خواند و اين ماهيت شعري است كه به دور خود مي چرخد. اشخاصي كه مجموعه هاي برگزيده را به چاپ سپرده اند، داراي سليقه هاي متفاوت هستند، و وقتي سليقه هاي متفاوت بر انتخابي تقريباً واحد صحه مي گذارند، اگر معيار ارزش كل شعر هم به دست نيامده باشد، دست كم معيار ارزش شعر اين شاعر به دست آمده است. به نظر ما، اگر حرف صائب و شاهرودي را، كه در آغاز اين مقاله آورديم، تركيب كنيم، زنده ياد آزاد تهراني، جوهر خود را در آئينه اي تاريك نمايان نكرده است، و او از پسِ مرگش چهره اي روشن عرضه كرده، كه در شبي که لياقت ها را می سنجند، که شبی خواهد بود پس از بلواهای ما هم باهم، و هم با دشمنان هم، صدای محزون، قوی، گريه آور او شنيده خواهد شد، به همان صورت، که شبی در زيرزمين مسكوني غلامحسين ساعدي در خيابان فرح بالاتر از عباس آباد آن زمان در سال 41 شمسي، طاهباز و ساعدي و من و يكي دو تن ديگر، و به گمانم احمد شاملو، آن را شنيديم:

آئينه ها تهيست
كس ندارد ذوق مستي، ميگساران را چه شد؟
عروسك ها را در شب تاراج كرده اند
در شهر چهره اي نيست
در شهر
دكانها باز
باز و خالي و تاريكست
سوداگران سودايی
از باد، از باران (و از بيکاران) شکوه می کنند.
سوداگران سودايي مي گويند:
چه باراني، بيمانند
مي دانيد؟ باران سختي آمد.
و خريداران
ناباورانه از همه ی شهر
ديدار مي كنند:
در پشت شيشه ها
كنسرو چيده اند و گل كاغذي.
از آبهاي كاشي دكانها،
تصوير ماهيان قزل آلا را
پاك كرده اند.

در شهر
تاكها را در خاك كرده اند.

سوداگران سودايي در شهر
خم هاي خالي را
بر سنگفرش خيابان ها
پرتاب كرده اند

در شهر، چهره ها را در خواب كرده اند. (6)
تورنتو ــ 29 اوريل 2006

پانويس:
۱ــ صائب، به نقل از حافظه .
2ــ اسماعيل شاهرودي (آينده)، برگزيده ي شعرهاي اسماعيل شاهرودي (آينده)، با مقدمه ي نيما يوشيج تهران، انتشارات بامداد، سال 48، صص 83ــ282.
3ــ م. آزاد، بهارزايي آهو (برگزيده شعرهاي م. آزاد)، به انتخاب كورش مهربان (سيروس طاهباز)، موسسهي چاپ و انتشارات اميركبير، تهران، آذر 48، صص 83ــ82.
4ــ اسماعيل شاهرودي (آينده)، همان، ص 57
5 ــ اسماعيل شاهرودي (آينده)، همان، صص 26ــ25 مقدمه ی نيما.
6ــ م. آزاد، بهارزايي آهو، صص 46-44.