ماشااله رزمی:

 

نقش فرهنگ و روشنفکر در جنبش های ملی

 


 

اولين نوع ملت، اتحاد داوطلبانه سياسی شهروندان آزاد بوده که بر اساس عقل و منطق ساخته شده، اين ملت قراردادي، منتخب وسيويک ملت مدل فرانسه است که در عصر روشنگری ايده آن مطرح شده و توسط انقلاب بزرگ فرانسه متحقق شده است .برخلاف آن ، نوع دوم ملت با يک اجتماع فرهنگی و حس هويت جمعی که انعکاس يک نظم طبيعی است معين می شود . اين ملت ارگانيک ، تاريخی و دارای يک نيروی قومی ، ملت مدل آلمان است که از رمانتيسم الهام گرفته ودر مرکز اروپا شکل يافته است .
اين تقسيم دوگانه چنانکه می دانيم در شرايط تاريخی بسيار ويژه سالهای 1870 و در اطراف موضوع آلزاس و لورن بوجود آمد. مورخين آلمانی (مومسون واشتراوس) بعلت وابستگی آلزاسی ها به فرهنگ آلمان مدافع پيوستن آلزاس به آلمان بودند .اما همکاران فرانسوی آنها (رنان و فوستر دو کولانژ) ازين امر دفاع ميکردند که آلزاسی ها حق انتخاب سياسی ماندن با فرانسه را دارند . هرچند که اين بحث نياز به تدقيق داشت اما توانست به يک اندوخته نظری تبديل شود . فردريک مينک که مخالف ملت فرهنگی و ملت سياسی بود آنرا تجزيه وتحليل و عامه فهم کرد .
بازتاب اين نظريه را هنوز از زبان طرفدارانش شاهد هستيم .


اين ناسيوناليسم بدنبال انقلاب فرانسه بوجود آمد و در درون يک دولت قدرتمند قديمی که جوابگوی ناسيوناليسم بود واز زبان و تاريخ تغذيه می کرد ولی در آلمان ، ايتاليا و جهان سوم بصورت ديگری درک شد . اين تيپولوژی دوگانه اکنون باظرافت خاصی خودنمائی می کند. ملت غربی (فرانسه ، انگليس ، ايالات متحده ) و ملت شرقی ( آلمان ، اروپای شرقی ، جهان سوم ) .


تا کنون تمام جنبشهای ملی ويژگی تعريف آلمانی ملت را داشته اند و فرهنگ ملی قويترين سلاح آنها بوده است.
فرهنگ در جنبشهای ملی دو کار عمده را همزمان بعهده می گيرد . اول توليد يک هويت مستقل ملی متمايز از ديگران و دوم مخالفت با حکومتی که ستم فرهنگی بر ملت مورد نظر اعمال می کند . به بيان ديگر فرهنگ کاربرد استراتژيک نفی و اثبات را توام دارد . در جنبشهای ملی يک قشر اجتمائی که روشنفکرملی ناميده می شوند بخدمت فرهنگ در می آيد و فرهنگ را به ابزار بسيج ملی تبديل می کند . تمام آثار مکتوب در باره ناسيوناليسم از قرن نوزدهم به بعد نشان می دهند که روشنفکران موتور طرح شعار ها و خواسته های ملی بوده اند .اين عملکرد بيدار کننده به طبيعت بينا بينی روشنفکر مربوط می شود


ناسيوناليسم عميقا با پيدايش جامعه مدرن و گسترش دادو ستد و مهاجرت رابطه دارد و از تماس جوامعی بوجود می آيد که قبلا اطلاع درستی از يکديگر نداشتند. صنعتی شدن اروپا در قرن نوزدهم باعث مهاجرت انبوه دهقانان اروپای مرکزی به شهرهای آلمانی زبان شد . بموازات آن ترقی اجتمائی از طريق تعداد معدود نخبگان قديمی همان مردم که در دانشگاههای آلمان تحصيل کرده بودند به آهستگی انجام می گرفت . اين تحصيلکردگان درحين مثبت بودن نوعی احساس عقب ماندگی فرهنگ ملی را القاء می کردند . اينجاست که ارزش گذاری به فرهنگ ملی توسط فولکلوريست ها ، موزيسين ها ، مورخين و نويسندگان شروع می شود .


نهضت فرهنگی که بعد از انقلاب 1905 روسيه درميان مهاجرين ايرانی در باکو شروع شد و تاثير تعيين کننده در انقلاب مشروطيت و بيداری ملی آذربايجانی ها داشت آغاز تجدد در منطقه ما می باشد .و روشفکران ملی که در تيفليس ، باکو و تبريز حول روزنامه های جديد بويژه در کادر مجله ملا نصرالدين متشکل شدند پايه گذاران تحولات اجتماعی در کشورهای منطقه شدند . اينان همان فعاليتهای فرهنگی را انجام دادند که روشنفکران روس و اروپای مرکزی در پيش گرفته بودند .


دفاع روشنفکران از فرهنگ و هنر ملی نميتوانست مورد انتقاد جدی واقع شود زيرا در عرصه هائی فعاليت فرهنگی انجام می گرفت که قبلا مورد اعتنا نبود و رقيبی هم نداشت و توسط کسانی نماينگی می شد که دارای نبوغ وتشنه عزت و احترام بودند و کارفرهنگی موجوديت ملی را در برابر فرهنگهای ديگر تضمين می کرد .
هنگاميکه فعاليت فرهنگی روشنفکران ملی با اقبال عمومی مواجه می شود . حساسيت کسانی را که بر آن جامعه مسلط هستند بر می انگيزدو روشنفکران مجبور می شوند قبل از هر چيز با دو تيپ از تحصيلکرده ها درگير شوند که يکی متصديان دين و ديگری اشراف تحصيلکرده است . روشنفکر برای دفاع از برابری همگان در دسترسی به علم بناچار با روحانيت که علم مقدس را در انحصار خود ميداندرو در رو می شود . تجربه تمام کشورها نشان ميدهد که در دراز مدت پيروزی با روشنفکران بوده است . اين منطق قدرت يابی باعث پذيرش روشنفکران سکولار از طرف مردمی ميشود که تا بحال با هويت دينی شناخته می شدند . سخنان آيت اله خمينی در سال 1358 که بهنگام تعطيل کردن روزنامه ها و قلع و قمع روشنفکران بر زبان آورد وگفت بشکنيد اين قلمهارا ، بروند اين مغزهای فاسد ، ما هرچه تا بحال کشيده ايم از دست روشنفکران بوده ... گويای تلخی شکست متصديان دين در سراسر دنيا از روشنفکران ملی ميباشد .


بعنوان مثال مقامات کليسا ی يونان مخالف ناسيوناليستهای يونان بودند و آنان را بخاطر اينکه پلی ته ايسم باستانی را می ستودند محکوم می کردند. از طرف ديگر بيم آن داشتند که در صورت موفقيت ناسيوناليستها کليسای يونان از دسترسی به اورتودوکس های شرقی محروم شود يعنی آنچه که بعد از استقلال يونان اتفاق افتاد .
کليسای کاتوليک اطريش نيز مخالف ناسيوناليستها بود . آنها از يک طرف امپراطوری را مدافع کاتوليسيم می دانستند و از طرف ديگر معتقد بودند در صورت استقلال ملل بين خلق های کاتوليک مرز کشيده خواهد شد بدينجهت کليسای کاتوليک در طول قرن نوزدهم با استقلال ملی مخالفت می کرد بويژه که ناسيوناليستها حامل مدرنيته و طرفدار اصلاح دين بودند . البته حساب کشيش های روستائی عليرغم وجود هير آرشی مذهبی از مقامات بالای کليسا جدا می شد و آنها نميتوانستند مخالف اکثريت قاطع مردم ملت خود باشند که ناسيوناليستها را مدافع منافع ملی ميشناختند اين قشر از کشيش ها در مجارستان و چکسلواکی با ناسيوناليستها همراه بودند .


دستگاه روحانيت تنها مخالف روشنفکران ملی نبوده که بعنوان مدافع فرهنگ مردم ظاهر می شدند ، اعيان و شراف نيز آنان را دشمن خود می دانستند و همچنين بورژوازی عالی مقام يعنی مجموعه ای که از روسای ادارات ، پروفسورها ، پزشکان ، حقوقدانان و نويسندگانی که تحصيلات خودرا بزبان خارجی انجام داده بودند بشدت با روشنفکران ناسيوناليست مخالفت می کردند ، اين بورژوازی عالی مقام می ترسيد در صورت رونق فرهنگ ملی موقعيت خودرا که از طريق آشنائی بزبان خارجی بدست آورده بود از دست بدهد. در پشت اين مبارزه فرهنگی بين مدافعين فرهنگ ملی با مدافعين فرهنگ خارجی مبارزه اصلی برای گرفتن قدرت سياسی در جريان بود که نا سيوناليستها درا ين عرصه نيز برنده نهائی بودند .


خشم لجام گسيخته صاحب منصبان و تئوريسين های رژيم گذشته ايران نسبت به روشنفکران چه قبول بکنند ويا انکار نمايند بيشتر بخاطر از دست دادن موقعيت های خودشان است .


اکنون در آغاز قرن بيست يکم همچون قرن نوزدهم روشنفکران ملی نقش خادمان فرهنگی را بازی می کنند و می خواهند فرهنگی را که عمرشانرا وقف آن می کنند زنده و شکوفا ببينند . در عين حال اين پديده مطلق نيست و ناسيوناليسم درنظر همه روشنفکران پذيرش يکسان ندارد . بعضی از آنها به تبعيت از يورگن هابرماس راه پست ناسيوناليسم را در پيش گرفته اند. اما اشتباه خواهد بود اگر نقش و اهميت گروههای سازمان يافته روشنفکران ناسيوناليست را در بحرکت در آوردن جنبشهای ملی کم اهميت بدانيم ويا بانفی واقعيتها آنان را نديده بگيريم .
درسال 1992 جمعی از روشنفکران کاتالون خواهان حق تعيين سرنوشت ملت خود شدند ،جالب است که همين ترکيب از مبارزان روشنفکر ملی اعم از نويسنده ، هنرمند ، پروفسور وغيره يک قرن پيش اولين بيانيه و برنامه که برای کاتالون ها در اسپانيا خواستار خود مختاری بود و بنام بيانيه مان رزا معروف است را امضاء کرده بودند . ذکر اين نمونه برای آنست که نه تنها بايد اهميت تداوم مبارزه برای حق تعيين سرنوشت توسط فيلسوفان ، مورخين و شعرا پذيرفته شده و مورد توجه واقع شود بلکه به اين نکته مهم نيز توجه شود که بسياری از انتر ناسيوناليستهای سابق به ناسيوناليستهای آتشين تبديل شده اند .


در دهه 1950 در کبک که غرق در هويت مذهبی خود بود ، گروهی از روشنفکران حول نشريه آزاد شهر متشکل شدند که از عدم تحرک اجتمائی دفاع می کردند و ناسيوناليسم را ايدئولوژی عقب مانده و منفی می دانستند اما اين تفکر ضد ناسيوناليسم ديری نپائيد و خيلی زود در دهه 1960 تعداد زيادی از روشنفکران سنتز جديدی را عرضه کردند که در نوع خود بکر و پيشرو بود . اين عده با رد ديدگاههای نسل قبل از خود نه تنها ناسيوناليسم را نفی نکرد ند بلکه به مدرنيزاسيون آن پرداختند که پذيرش ديگران در ميان خودشان و تلاش برای پذيرفته شدن توسط ديگران وجهان از انديشه های مترقی آنان بود . اين نو سازی ناسيوناليسم چنان مورد قبول جامعه کبک قرار گرفت که در عرض چند سال کليسای سکولار کبک و نخبگان محافظه کار را بوحشت انداخت و پايگاه اجتماعی ناسيوناليستها را وسيعا گسترش داد.چپ کبک که تا آنموقع شديدا ضد ناسيوناليست بود و ناسيوناليسم را با سنت گرائی معادل می دانست راه خود را برگرداند و بصورت انبوه به ناسيوناليسم بازسازی شده روی آورد که در حزب کبکی ها تبلور يافته بود . ازين پس در کبک کاملا منطقی بود که ميتوان در عين حال چپ و ناسيوناليست بود و اين راهی بود که رهبران جنبشهای رهائيبخش در کشورهای جهان سوم طی کردند .


اين راه قابل فهم تر از آنست که در نگاه اول بنظر ميرسد . اگر حمايت از آزادی جهان سوم نياز به پرنسيپ انتر ناسيوناليست بودن داشت ( پرنسيپ مبارزه با کلنياليسم ) در عوض در جبهه داخلی تنها شعار ناسيوناليستی حق تعيين سرنوشت می توانست جنبش ملی را بحرکت در آورد و با اين استدلال بود که چپ های کبک بعد از تجربيات الجزاير و ويتنام در جامعه خودشان منطق حقانيت ناسيوناليسم را پذيرفتند . از اين روی توسل روشنفکران در مبارزات داخلی به ناسيوناليسم قابل فهم می شود زيرا شعارهای ملی علاوه بر پذيرش عامه با منافع مردم نيز پيوند مستقيم دارد و می توان از طريق شعار های فرهنگی ملی خواسته های مشخص سياسی را نيز مطرح کرد . مثال بلژيک موضوع را روشنتر می کند .


درسال 1830 استقلال بلژيک نتيجه مساعی همه جانبه بورژوازی ليبرال بود که با آريستوکراتهای زمين دار و کليسای کاتوليک متحد شده بودند و نهايت امر به سلطنت مشروطه در کادر دولت _ ملت فرانسه زبان منتهی شد . در آغازضروری بود به يک فرهنگ مشترک توسل جسته شود لذا زبان فرانسه زبان رسمی بلژيک می شود که شصت در صد جمعيت آن فلامان حرف می زدند، با وجود اين تفاوت فرهنگی اگر فرانسه زبان حکومت شد بخاطر آن بود که نخبگان کشور اعم از والون يا فلامان بزبان فرانسه تحصيل کرده بودند و فرانسه زبان بورژوازی حاکم بود اما در قسمت شمال دهقانان ، کارگران و خرده بورژوازی به زبان فلامان وابستگی داشتند و ندانستن زبان فرانسه مانع دسترسی به مقامات بالا و مرکز سياست بود . در اينجا دفاع از زبان فلامان معادل دفاع از برابری اجتماعی نيز بود بدينجهت شعرا ونويسندگان بدفاع از زبان فلامان پرداختند و چون مردم عادی در مراجعه به ادارات که توسط کارمندان فرانسه زبان اداره می شدند دچار مشکل تفهيم و طرح خواسته های خود بودند نارضايتی از حضور کارمندان فرانسه زبان در منطقه فلاندر افزايش می يابد و جنبش فلامان از طريق خواسته های فرهنگی در سال 1860 نيرو می گيرد و برای جلوگيری از فرانسوی سازی فلامان ها از دو وسيله استفاده می کند .


اول از طريق پارلمان و بتصويب رساندن قوانينی که منجر به رسميت يافتن زبان فلامان می شد نمايندگان ليبرال ، کاتوليک و فلامان برای حفظ رای دهندگان خود به اين قوانين لوژستيک رای می دهند و در سال 1873 زبان هلندی در مناطق فلامان رسميت می يابد . اين قوانين تا اندازه ای مانع فرانسوی سازی می شود . پس از آن جنبش فلامان در کليت خود وارد فاز تعيين کننده ديگری می شود و آن رسميت دادن به آموزش و پرورش در دوره های ابتدائی و متوسطه به زبان محلی در منطقه فلاندربود . اين هدف فرهنگی از سال 1883 تا سال 1932 تحقق پيدا کرد . در حقيقت رسميت يافتن آموزش زبان هلندی موجب کنار زدن فرهنگ مسلط فرانسوی شد و اقشار اجتماعی پائين را که فلامان بودند وارد سيستم اداری و مقامات سياسی کرد . به بيان ديگر ملی کردن زبان فلامان باعث خارج شدن پست هاو مقامات مهم اداری وسياسی هم در بخش دولتی و هم در بخش خصوصی از انحصار فرانسه زبان ها شد .
مورد فلامان منحصر بفرد نيست در کبک نيز همين تجربه تکرار شده . اختلاف زبان در آنجا نيز به اختلاف طبقاتی منجر شده بود، تجار عمده ومقامات بالا از انگليسی زبان ها بودند . ثروتمندان و سرمايه داران انگليسی زبان اقتصاد کبک را در اختيار انحصاری خود داشتند و فرانسه زبان ها عمد تا کشاورز و کارگر و اقشار پائين اجتماع بودند .
از سال 1960 به بعد که فرانسه زبان ها در کبک قدرت گرفتند فرصت های مناسب برای دسترسی فرانسه زبان ها به مقامات بالا فراهم کردند ، اين سياست حمايت از فرانسه زبان ها باعث پيدايش بورژوازی جديد فرانسه زبان شد که قادر به رقابت با بورژوازی انگليسی زبان بود .


اين دو نونه باعث شده است که بعضی از محققين فرضيه نسبت ناسيوناليسم با موضوع ارتباط گيری را مطرح بکنند که بر اساس آن زبان سدی است که مانع رشد افرادی می شود که بزبانی غير از زبان مسلط حرف می زنند در نتيجه اينگونه افراد با همزبانان خود پناهگاهی مشترک بنا ميکنند و بدفاع از زبان و هويت خود ميپردازند و ناسيوناليسم ازين طريق ايجاد می شود .


بنظر می رسد که فرهنگ به تنهائی هدف محسوب نمی شود و خواه نا خواه به يک اقدام سياسی منجر می شود بدينجهت تقسيم ناسيوناليسم به ناسيوناليسم فرهنگی و ناسيوناليسم سياسی بايد نسبی تلقی شود .
فرهنگها از لحاظ انسانشناسی خارج از زمان ودائمی نيستند و همواره از طريق تبادلات فرهنگی تغيير و باز سازی می شوند در عين حال هر فرهنگی ويژگی های درونی زيادی نيز دارد که آنرا از فرهنگهای همسايه متمايز می سازد و اگر اين ويژگی ها وجود نداشت تنوع فرهنگی نيز مطرح نمی شد .


پيدايش فرهنگ بمعنی جديد آن يعنی آموزش و پرورش تا اندازه ای نوظهور بوده و در نيمه دوم قرن نوزدهم بوجود آمده است که خود محصول دو پديده عمده ديگر بود . يکی از اين دو پديده پيدايش فرد بعنوان سوژه مستقل و ديگری پيدايش ملت بعنوان سوژه جمع می باشد . فرهنگ بعنوان تفکر زمانی بوجود آمد که جوامع انسانی تغييرات بنيادی می يافت و انسان دارای حقوق برابر با ديگران در هيئت ملت ظاهر می شد . اين تحول جايگاه فرهنگ را تغيير داد .


در جامعه کشاورزی فرهنگ در انحصار جنگ سالاران ، کاتبان و بخصوص متصديان دين بود و توده دهقانان در دهات پراکنده محروم از هر حقوقی ، موجود فرهنگی محسوب نمی شد . جامعه صنعتی اين نظم را دگرگون ساخت . کار صنعتی احتياج به آموزش استاندارد داشت و فرهنگ مشترکی را توسعه می داد بويژه ياد گيری خواندن و نوشتن الزامی بود. ازين به بعد کارکرد فرهنگ عوض می شود . در جامعه ماقبل مدرن فرهنگ عامل تمايز موقعيت اجتمائی بود . در جامعه مدرن فرهنگ در خدمت پيوند افراد يک جامعه که ملت ناميده می شوند قرار می گيرد . بدينسان محور حرکت فرهنگ عوض می شود . در جامعه ماقبل مدرن فرهنگ عامل جدائی حکومتگران از حکومت شوندگان بود و در جامعه مدرن عامل تمايز يک ملت از ملل ديگر می شود .


برای روشن شدن انحصاری بودن فرهنگ در گذشته مثالی از تاريخ ايران می آورم .
نوشته اند که انوشيروان ساسانی برای تدارک يکی از جنگهايش نياز به قرض گرفتن از تجار پيدا می کند . تاجری ثروتمند پيشنهاد می کند که تمام دارائی خودرا در اختيار شاه بگذارد و فقط در عوض می خواهد که شاه اجازه دهد يکی از پسران تاجر همراه با شاهزادگان خواندن ونوشتن ياد بگيرد. انوشيروان اين پيشنهاد را با وزيرانش در ميان می گذارد و بوذرجمهر وزير بشدت با اين پيشنهاد مخالفت می کند و استدلال می کند که اگر رعايا علم بياموزند بفکر گرفتن حکومت خواهند افتاد و سلسله شاه منقرض خواهد شد .


ويژگی های چند گانه فرهنگ زبان ، اعتقادات ، حافظه تاريخی ، آداب وسنن - برای فعالين ناسيوناليست بسيار گيراست و استراتژی آنان متناسب با زمان می تواند متنوع باشد . مثلا در بوجود آمدن بلژيک در سال 1830 مذهب کاتوليک نقش اصلی را بازی کرده است ، کاتوليک های جنوب می خواستند از کالونيست های شمال هلند جدا بشوند و اين تفاوت مذهبی باعث انشقاق سياسی شد که دويست سال بود در کنار هم بودند . کاتوليسيسم هويت ملی بلژيک شد در حالی که يک جريان قدرتمند لائيک که از قرن شانزدهم در مخالفت با رفرم مذهبی شکل گرفته بود در آنجا وجود داشت . اما اختلاف مذهبی که عامل جدائی بلژيک از هلند بود بتدريج موقعيت استراتژيک خود را از دست داد و عامل زبان که در ابتدا کاملا ثانوی بحساب می آمد جای مذهب را گرفت و محور تبليغات ناسيوناليست ها شدو فرانسه زبان ها را از هلندی زبان ها متمايز کرد و حس جدائی را بيدار نمود و اکنون زبان بعنوان هويت مذهب را کاملا کنار زده است . امروز همين سياست می تواند در جهت عکس عمل کند چنانکه در يوگوسلاوی سابق عمل کرد .


اصلاح گران زبان در قرن نوزدهم برای بوجود آوردن هويت مشترک بين کروات ها وصرب ها با استفاده از يک لهجه ميانی زبان جديدی ساختند که می بايست جانشين هويت تاريخی آنها بشود اما با انحلال فدراسيون يوگوسلاوی در پايان قرن بيستم ، کروات ها شروع به صرب زدائی کردند و کاربرد کلمات خالص کروات رونق گرفت و اين جدائی زبانی زمينه جدائی سياسی کروات ها از صرب ها را فراهم کرد .


ساختن زبان مشترک ترکيبی در تاريخ ايران نيز سابقه دارد از جمله در دوره صفويه همراه با دولتی کردن مذهب شيعه نظر باينکه اتباع دولت صفوی متشکل از ترکان ، فارس ها و اعراب بودند و نيز از دير باز در قسمت شرقی خلافت اسلامی عربی زبان دين ، فارسی زبان شعر و ترکی زبان سياست بود ، ادبای دوره صفوی زبان ترکيبی از اين سه متداول کردند که برای با سوادان قابل فهم بود و آثار ادبی آن دوره از جمله ديوان شاه اسماعيل صفوی ( ختائی ) و ديوان محمد فضولی از ترکان عراق دو نمونه برجسته آن زبان ترکيبی می باشد . بعد از تاسيس حکومت متمرکز در ايران نوشتن به فارسی لهجه تهرانی رسميت يافت و فرهنگستان آن زمان لغات عربی و ترکی را از زبان کتبی حذف کرد و محفل ادبی ربعه مروج زبان ادبی فارسی امروزی شد .


فرهنگ با وجوه متعدد خود عنصر اصلی تمايز جوامع است و اولين و آماده ترين وسيله برای نشان دادن تفاوت ملت ها می باشد . برای مردمی که هرگز قدرت سياسی در محدوده جغرافيائی خاصی نداشته اند نظير لتونی ها و استونی ها و يا مردمی که مدتهای مديد مابين دولتها قرار داشته اند مانند ليتوانيائی ها فرهنگ تنها منبع هويت و مشخص کننده آنها از ملل ديگر بوده است . کرد ها در منطقه خاور ميانه نيز همين وضعيت را دارا می باشند که بجز خود مختاری های طايفه ای هرگز دولت مستقلی نداشته اند و ملت کرد اکنون تنها از طريق فرهنگ کردی قابل شناسائی است .


نقش فولکلوريست ها در ساختن فرهنگ ملی قابل تمجيد است ، آنها آوازهای محلی را بازخوانی می کنند ، اشعار عاميانه را جمع آوری کرده تنظيم می کنند و افسانه ها و اسطوره های ملی را مکتوب می سازند و از اين طرق مواد لازم را برای وحدت فرهنگی فراهم می آورند يعنی کاری که در اوکراين ، اسلوونی و فنلاند انجام يانته است . در کنار آن ايجاد نهادهای فرهنگی و کار سيستماتيک اين نهاد ها فرهنگ ملی را می سازد که در بحرکت در آوردن جنبش ملی از آن استفاده می شود .


تبليغ فرهنگ آفريقائی ، عرب و هندو که در دوره استعمار رابطه آنها با گذشته قطع شده بود در مبارزات آزاديبخش بکار گرفته شد و تمايز گذاری با فرهنگ غربی در جهان سوم برای بهره برداری سياسی لازمه جنبش های آزادی ملی بود. فرانتيس فانون به اهميت تعيين کننده فرهنگ در مبارزات ضد استعماری تاکيد بسيار دارد. فرهنگ ملی به روشنفکران جوامع مستعمره انگيزه تحقيق و در عين حال اعتبار و شخصيت در برابر متوليان فرهنگ استعماری می دهدو از مستحيل شدن آنان در فرهنگ مسلط جلوگيری می کند .و اين راز اصلی شيفتگی روشنفکران ناسيوناليست به فرهنگ ملی خودشان است .


حتمی نيست که پرچمداران ناسيوناليسم به يک فرهنگ بکر و کامل دسترسی پيدا بکنند هرچند که ادعای وجود آنرا دارند . جستجوی فرهنگ بکر بيمعنی است زيرا فرهنگ ها همواره از يکديگر وام می گيرند و تاثير می پذيرند و دائما در حال دگرگونی و دورگه شدن هستند اما با همه اينها تلاش برای يافتن فرهنگ مستقل ملی به ملل غير حاکم امکان می دهد تا در مقابل ملت حاکم از هويت ملی خود دفاع نمايند به بيان ديگر فرهنگ ملی بوجود می آيد و اسطوره ملی را زنده می کند و بايد توجه داشت که غير عملی بودن، اسطوره بودن و حتی توهمی بودن چيزی از ارزش سياسی غير قابل انکار آن کم نمی کند.


آنچه که در عصر مدرن گفته می شود هرکس حق دارد آنطور که دوست دارد زندگی کند در مورد جوامع ملی نيز صدق می کند . فرهنگ حق وفادار بودن به ريشه هارا بيان می کند و جزئی از آزادی عقيده و بيان می باشد در عين حال اين احساس افتخار زمينه های اجتماعی و تاريخی داردو وابستگی انسانها به محيط اجتماعی و فرهنگی خودشان انکار ناپذير است .


فرهنگ در ميان ملل کم جمعيت اروپای شرقی کاملا بعنوان اهرم حرکت های ملی بکار برده شده است که انگلس آن هارا ملل بدون تاريخ می ناميد که در صورت مستقل شدن قادر به ادامه حيات نخواهند بود زيرا از نظر سياسی (تشکل سياسی وجود ندارد) اجتماعی ( نبود رهبران نخبه محلی ) و فرهنگی ( نبود فرهنگ عالی ) قادر به حکومت کردن نيستند .مورد اسلواک نمونه اين شکست همه جانبه بود که در هر سه عرصه کمبود داشت اما فرهنگ ملی تمام ضعف هارا برطرف کرد .


مورد ديگر آلمان است که در پايان قرن هيجدهم از لحاظ سياسی ناتوان بود و به سيصد منطقه مستقل تقسيم شده بود و فرهنگ به مردم آلمان امکان داد تا بعنوان يک واقعيت تاريخی اظهار وجود بکنند . برخلاف ملل کم شمار ، فرهنگ عالی در آلمان قرن هيجدهم کاملا عيان بود و همراه با دو پرنسيپ ديگر يعنی زبان و اسطوره ملی به پيدايش بلافاصله ملت آلمان منجر شد . لوتر با ترجمه انجيل به زبان آلمانی به مردم عادی اجازه داده بود صاحب يک زبان مشترک و يک فرهنگ ملی بشوندو بموازات آن کشف بقايای ژرمانيا به مورخين اومانيست اجازه داد يک رابطه مستقيم بين قبايل ژرمنيک و آلمان پايان قرون وسطی بر قرار نمايند . آرمينوس رئيس قبيله چروسک که عليه رومی ها جنگيده بود نام آلمانی هرمان را می گيرد و به صورت شخصيت مرکزی در اسطوره ملی آلمان در می آيد ، برتری اخلاقی او جايگزين ضعف سياسی آلمانی ها می شود . شيلر اهميت اين قدرت معنوی را در مقابل دشمنان درک می کند ومی گويد امپراطوری سياسی حکومت می کند وامپراطوری روشنفکران بی وقفه برتری ايجاد می کند اين وجدان جمعی با نظريات تئورسين ناسيوناليسم هردر بطور قطع تقويت می شود و همچنين از طرف رمانتيک ها ستوده می شود . غليان فرهنگی ( ادبيات ، تئاتر ، موزيک ، نقاشی ) در ميان نخبگان احساس جامعه فرهنگی مشترک را بوجود آورد و منجر به تحرک سياسی گشت و بالاخره با اتحاد قسمتهای مستقل آلمان واحد بوجود آمد .
استفاده از فرهنگ تنها به ملل منطقه ای فاقد قدرت سياسی محدود نمی شود بلکه در ميان گروههای قومی نيز که در محدوده يک ملت همسايه فرهنگی قرار گرفته اند متداول است آنها با اتکا به فرهنگ قومی خود از هويت و بقای جمعی خود دفاع می کنند قوم مجار تا سال 1945 دارای اين وضعيت بود . در ميان مهاجرين و دياسپورای ملل مختلف هم کار فرهنگی بعنوان سيمان حفظ پيوند با فرهنگ مادر عمل می کند . و يهوديان سراسر جهان مثال زنده آن می باشند .

28 10 2003