جنبش سبز و آنهای دیگر

 

احمد رحیمی

 

حرکتی که بنام جنبش سبز اشتهار یافته است، یک حرکت اعتراضی مدنی است که مردمی پس از سی سال حکومت غدّارانه ی اسلامیان از هر مقوله و روایتش (انقلابی، معتدل، اصلاح طلب) نه تنها حقوق فردی از دست رفته، بل که حقوق جمعی خود را از حکومت میطلبند. وسعت تظاهرات مخصوصاً در شهر تهران بدلایل متعددی از جمله میزان سرخوردگی باین علت که مردم هیچکدام از فراخوانهای عدم شرکت و بایکوت در انتخابات را وقعی ننهاده، و بگمان خویش با حضور وسیع در انتخابات رژیم را از طریق مسالمت جویانه بعقب بنشانند قابل فهم است. غافل از اینکه رژیم اسلامئ جوهراً و ماهیتاً بانتخابات دلبستگی ندارد، و در حقیقت انتخابات را بچشم نوعی بیعت مینگرد، و اگر از همان اساس کار به موفقیت خود در این بیعت خاطرجمعی نداشت اصولاً این بساط را نمیگستراند. پس اگر مردمی بیعت نکردند، حکومت اسلامی که بر سر کار است، از قدرت کناره نمیگیرد و تکلیف با شمشیر است. چون بخاطر حفظ نظام [یعنی حفظ قدرت] حتی احکام اولیّه مانند توحید را نیز میتوان تعطیل کرد، پس در سرکوب کسانیکه از بیعت خودداری کرده اند لحظه ای درنگ نمیکند. در نظر حکومت اسلامی هیچ چیز مقدس تر از حفظ قدرت بهر قیمت نیست. تنها قدرت مقدس است و احکام اولیّه و ثانویه نیز برای رسیدن بقدرت و حفظ آن ارزش دارند، نه فی الذات. پس برخورد سبعانه با جوانانیکه با دست خالی باعتراض بخیابان آمده بودند بر عمله ی ظلم نه واجب کفایی که واجب عینی بود. سوال امّا اینستکه در اینصورت، آیا میتوان بدستگاهی که هم ورقه مأموریت از جانب خدا را دارد و هم برای حفظ آنچه ازین مأموریت بدست میاورد از هیچ چیز فروگذار نیست میتوان چیره شد؟ بنظر نگارنده جواب مثبت است. میتوان بغدّارترین حکومتها هم غلبه کرد، منتها یگانگی مردمی تنها شرط پیروزی بر دستگاهی جباّر و غدّار است. پس چرا جنبش سبز موفق باینکار نشد یا نمیشود؟ برای اینکه آن یگانگی وجود ندارد و بوجود نیامده است. چرا؟

اول اینکه جنبش سبز، ابتدا برای اعتراض به تقلب در انتخابات و مآلاً تجدید نظر در شمارش آرا و حداکثر تجدید انتخابات بمیدان آمد. با گذشت روزها و اظهارات متفرعنانه ی سردومداران دستگاه، همزمان با فعالیت شبانه روزی سربازان گمنام امام زمان، و نیز عمله ی ظلم، اعم از پاسدار و کمیته ای و بسیجی کم کم شعارها رادیکالتر شد و بالاخره لانه ی واقعی اختناق و سبب اساسی ظلم و فساد، یعنی ولایت مطلقه ی فقیه را نشانه گرفت.

دوم اینکه جنبش سبز اگر جنبشی برای تغییرات واقعی سیاسی و اجتماعي باشد، تمیتواند در چند ماه به پیروزی برسد، در غیر اینصورت تنها به تغییرات زودرس امّا زودگذر نیز نایل میشود.

سوم اینکه اگر دستگاه با سرکوب بی حد، و اختناق بی حصر از تجمع مردم درخیابانها جلوگیری کند، نشانه ی پیروزی و برگشت اوضاع به دلخواه دستگاه نمیباشد. حرکتی که بعمق رفته باشد دیرتر محصول میدهد ولی قابل امحا نیست.

چهارم اینکه برای از پا در آوردن ارتجاع با توجه به تعادل وضعی که بدان رسیده ایم، نیروهای بیشتر و تازه نفس تری لازم است که جنبش سبز میتواند تحت شرایطی آنرا بدست بیاورد، ولی دستگاه بهیچ روی ذخیره اجتماعی و نظامی ندارد، و در نتیجه قدرتش برخلاف جنبش، تنها میتواند کاستی پذیرد. لاکن این در صورتی میسر است که هدفهای اعلان شده جنبش صراحت بیابد و خواسته های نیروهای جدید را بر آورد. جنبش اگر در حوزه انتخابات و لاغیر خود را زمینگیر بکند، ناچار از درجا زدن و بالاخره راحت باش خواهد شد. دستگاهی که برای فرار از شمارش آرا خونریزی میکند چرا بانتخابات مجدد که احتمالاً ناظرین بیرونی نیز برای آن درخواست خواهد شد رضایت بدهد؟ بعلاوه رهبری اعلام شده ی جنبش سبز، در حالیکه اقلاً بخش قابل ملاحظه ی این جنبش شعارهای رادیکال تری میدهد، هنوز به دوران آقای خمینی بعنوان دوران مرجع نگاه میکند و ضمن تجلیل مدام از شخص وی آرزوی برگشت بدان را دارد و قانون اساسی موجود را کارساز میداند. این موضعگیری اگر از جنبه ی تاکتیکی کارکرد داشته باشد، از نظر استراتژیکی بیمعناست. زیرا از آقای خمینی نه از جنبه ی نظری و نه از نظر عملی کوچکترین میراثی نمانده است که بتوان آنرا با نازل ترین سطح آزادی نیز سازگار دانست. حال آنکه لازمه ی انتخاباتی که این جنبش از زبان آقای موسوی خواستار آنست، حد اقلی از آزادیهاست. نظرات و عملکرد آقای خمینی در طول حیاتش آشکارتر از آنستکه بتوان از آنها کمترین سودی بنفع یک جامعه با رقیق ترین آزادیها نیز نصور کرد.[ بشکنید این قلمهارا! بگذار برند این مغزهای فاسد!].

در واقع استبداد همان کار را با ولایت فقیه کرده که با تمام مستبدان قبل از وی کرده است، یعنی اورا از عقل سلیم ولو بنفع خودش منع کرده است. و الّا وقایع انتخابات خرداد ماه قبل، نیازی به این همه کشتار و حبس و شکنجه نداشت. عقل سلیم حکم میکرد که انتخاب آقای موسوی را بپذیرد و بعد، از طریق حکم حکومتی و یا حتی بطریقی که آقای بنی صدر را از سر راه برداشتند ایشان را نیز بر سر عقل آورند. منتها تفرعن ولایت مطلقه بجایی رسیده است که امّتی را که فقط حق دارد با امام یا رهبر بیعت بکند، چنان پررو بیابد که در تصمیم ولی مطلقه چون و چرا کند، تحمل نمیکند. ولی فقیه خواسته است با این اقدام یادآوری کند که ولایت مطلقه یعنی این، یعنی اینکه همه مردم بگویند: جمهوری دمکراتیک، من میگویم: جمهوری اسلامی؛ آن بدهن آن دولت میزد، این بدهن این مردم میزند. مگر ولی مطلق نمیتواند اینکار را بکند؟ مگر همین قانون اساسی این را نمیگوید؟ پس اصرار باینکه انتخابات مخدوش است، انتخابات تجدید بشود تا چه حد کارآیی خواهد داشت؟ برای اینکه ولایت مطلقه نتواند در انتخابات تقلب کند، و شورای نگهبان مزاحم کاندیداتوری مردم بشود اعزام ناظران بین المللی چاره ساز نیست. تنها یک راه برای اینکار وجود دارد و آن اینستکه ولایت مطلقه ی فقیه را بیک مرخصی طولانی فرستاد، خیلی طولانی، یک مرخصی تاریخی. امّا فعلاً تا این مرخصی زمان نامعلومی در پیش داریم. و بعد هم تا اطلاع ثانوی جنبشی سبز رنگ داریم که لابد باید کاری بکند کارستان. جنبش در تهران بدلایلی و گویا در اصفهان و شیراز بدلایلی دیگر پا گرفته است، تمام نواحی حاشیه یی کشور: آذربایجان، کردستان، خوزستان، بلوچستان، ترکمن... خارج از جنبش سبز قرار دارند یا آنطور که جنبش انتظار دارد در داخل آن نیستند. چرا؟ جنبش سبز، یا کاندیدای اصلی آن، آقای موسوی در پی ایجاد اتحاد یا اتفاقی نبود، چه، در غیاب احزاب و سندیکاها و جمعیت ها تنها افراد میتوانند باهم رابطه داشته باشند. ایشان طبق روال تمام سردمداران جمهوری اسلامی مردم را دعوت به پیروی از خویش و برنامه ی خودش میکرد و حتی کاندیدای منع شده توسط شورای نگهبان در آذربایجان را نیز بهمکاری دعوت نکرد. هر چند که این جنبش نظر به آزادی انتخابات داشت،- البته آزادی رأی دادن بافرادی که از غربال شورای نگهبان رد شده بودند- ولی در مراحل گفتگوها و مصاحبه های بعد از انتخابات آشکارتر شد که تکیه ی اصلی بر روی قانون اساسی جمهوری اسلامی و بعد هم ناسیونالیزم ایرانی است. قانون اساسی مزبور در سی سال حکومت ماهیّت و عملکرد خود را نشان داده است و نیازی نیست ما آنرا مفصلتر بیان کنیم. امّا ناسیونالیزم ایرانی، که با بسیاری از نکات کلیدی قانون اساسی جمهوری اسلامی این همانیهای غریب نشان میدهد نیاز به درنگ کوتاهی دارد. قانون اساسی مزبور مذهب شیعه را مذهب رسمی و فقه شیعه را منبع صدور نظری نکات اصلی آن قانون در نظر گرفته است. ناسیونالیزم ایرانی نیز مذهب شیعه را یکی از دو رکن اساسی خود قلمداد میکند. قانون اساسی جمهوری اسلامی زبان فارسی را زبان رسمی مکاتبات، ادارات، محاکمات، آموزش... و خلاصه تنها زبان رسمی کشور اعلام میکند. ناسیونالیزم ایرانی نیز گو اینکه زبان فارسی را رکن دوم خودش بحساب میاورد در بسیاری از موارد بجای رکن اول نیز مینشاند. پس در دونکته ی بسیار مهم از نظر اجتماعی و سیاسی هر دو مشترک هستند. تمامیت ارضی نیز در این میان نقش تکمله ی این دور رکن رکین را بازی میکند. یعنی در عین حالی که از منظر جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن طعمه ای برای جذب پان ایرانیست ها (بمعنی اعم کلمه و نه بمعنای اخص آن) از هر مقوله و مشرب است، چاه ویلی نیز برای انداختن هر گونه آزادی طلبی، خواه سیاسی، خواه فرهنگی و خواه اجتماعی میباشد. این تمامیت چنان شکننده است که تاب تحمل کوچکترین اضافه وزن زبانی را ندارد و هیچ زبان دیگر، غیر از فارسئ را بر تمیتابد، نماز جماعت سنّی های بلوچ، خودمختاری کردستان، شوراهای ترکمن صحرا و هر چیزی که محل صدورش خارج مراکز قدرت در تهران باشد آنرا شکننده تر میکند و لاجرم حرام. این تمامیت برای بی معنا کردن هر نوع خواست آزادیخواهانه و حاکمیت ملی سرهم بندی شده است. هر انجمن ایالتی، هر گونه سخن از فدرالیسم نافی تمامیت ارضی میشود، و از اینجاست که شعار جمهوری ایرانی علی البدل جمهوری اسلامی از آب در میاید. غیر از این هم نمیتواند باشد. وقتی بجای همبستگی با مردم تحت ستم جهان که خود جزو لاینفکی از آن هستند، شعار نه غزّه، نه لبنان، جانم فدای ایران طنین میاندازد مگر میتوان به جمهوری ایرانی خارج از زبان فارسی و مذهب شیعه هم فکر کرد؟ گویی تمام دخل و خرج غزه و لبنان را ایران تأمین میکند. درست است که جمهوری اسلامی در آنجاها مخارجی براه انداخته است، اما اولاً ابعاد این کمک مالی بر ما آشکار نیست، در ثانی هدف آن صدور انقلاب کذایی اسلامی باین نواحی است جهت ایجاد دردسر برای غرب و نیز مهمتر از آن ایجاد مزاحم برای حرکات غیر دینی مانند سازمان آزادیبخش فلسطین. و گرنه سنّی های خود ایران چه چیزی از سنّی های حماس اسرائیل ساخته کم دارند که نصیبشان از این جمهوری، مانند دوران شاه اعدام و بمباران است؟

جنبش سبز در شرایط حاضر نمیتواند از شعار اتنخابات فراتر برود. انتخابات حتی اگر به نتیجه ای غیر از آنچه در خرداد ماه گذشته رسید، منتج میشد، در بدترین حالات تکرار دوران آقای خاتمی میشد و در بهترین حالات در همان اوایل کار ناچار از تصادم با ولایت مطلقه ی فقیه میگردید و در این تصادم از نظر قانونی که با خدعه بمردم تحمیل شده است، ولایت نه تنها بر قوه ی اجرائیه و در رأس آن رئیس جمهور اولویت دارد، بلکه عملاً هم این پست شیر بی یال دمی است که محض خاطر حفظ نام جمهوری علت وجودی یافته است و در ضمن ولی مطلق را از گرفتاری کارهای روزمره خلاص میکند. مگر اینکه تصور بشود آقای موسوی تدابیری در انبان سیاسی خود دارد که حاصل دوران زمامداری پرتنش وی بعنوان نخست وزیر و سالهای انزوای ایشان میباشد. قانون اساسی چه حقوقی برای مردم قایل است که دستگاه حاضر از استرداد آن سرباز میزند؟ هر چیزی که در بندی بظاهر داده باشد، در بند دیگری بحتم گرفته است. شعارهایی نظیر میزان رأی مردم است بیشتر معطوف به داستان بیعت مردم است تا چیز دیگر. آقای موسوی با تمام حسن نیّتی که ممکن است داشته باشد، از کجای این قانون میتواند استخراج کند که حاکمیت حق مردم است نه حق الاهی؟. در اینجا اگر نکته ی مثبتی هم باشد اینستکه آقای موسوی و همراه ایشان آقای کروبی تا حال بر عقایدشان پابرجا مانده اند، در حالیکه سردارانی که از هیبتشان زمین نه، زمان باید میلرزید، با یک نهیب ولی جا خالی کردند. پس مرحبا بر آنانکه لااقل از خود شهامتی نشان دادند.

میماند اینکه فعلاً جنبشی بنام سبز بوجود آمده است، با آن چه رابطه ای باید داشت؟ وعده های جنبش سبز را تنها پس از قدرت یابی میشود بمحک کشید که اکنون زمانش فرا نرسیده است. ولی میتوان ازین حرکت بدین دلیل حمایت کرد که رهبران این جنبش که خود از سران سابق این دستگاه هستند چون این دستگاه با زندانی کردن و بدرفتاری با دوستان دیروز خود، نشان داد که مانند دولت فخیمه ی انگلیس دوستان دایمی ندارد، منافع دایمی دارد- توانسته اند باین نتیجه برسند که با روشهای تاکنونی انقلاب ضد سلطنتی ( ونه انقلاب اسلامی) شکست خورده است و بجای رسیدن به مدینه ی آزادی به مکه ی اسلامی رسیده است. امّا در این میان جامعه ی ایران از فقدان عناصر آگاه و روشنفکران آزادیخواه رنجور است. تا حال هیچ فرد آزادیخواه بمعنای ناب کلمه خودی ننموده است. اکثر مبارزین و دست بقلمها و متفکرین این کشور بیشتر از اینکه آزادیخواه باشند ناسیونالیست هستند. مخالفتشان با رژیم حاضر در مورد نبود آزادیها هر چند که واقعی و درست است اماّ آزادی را تنها برای خود و همفکرانشان میخواهند. آزادی که مقوله ای آسمانی است با زمین اینها عوض میشود. اگر شما یک نفر در این خیل پیدا کنید که آزادی را نه بخاطر ایرانیِ ضدِ عرب، ضدِ ترک، ضدِ آمریکایی و ضدِ... دوست دارد اورا نشان بدهید. قابل تکریم است.

برای خروج از بحران و نه تنها بحران کنونی، بمیدان آمدن تمام نیروهای مردمی الزامی است و این بسیج مردمی نیاز بافرادی از نوع آنچه دربالا گفته شد دارد. بدون حضور چشمگیر زنان و در امید بهتر کردن زندگی انفرادی و اجتماعی آنان که تنها شامل پوشش اجباری نمیشود، و قول فراهم کردن وسایل حفظ حرمت و شئون آنان که در هر حال مادران و خواهران ما هستند و چه دردمند و چه نجیب و چه انسان، هیچ حرکت اجتماعی موفق نخواهد شد. نیروی کار، نیروی محروم جامعه، نیرویی که مارا در درازنای تاریخ تا بامروز آورده است، برایمان خانه ساخته، نان داده، آب آورده، باید برای آینده ای بهتر برای خویش و برای همه بمیدان بیاید. کسی که میگفت خداوند متعال هم کارگر است، نماینده کارگر را زندانی میکند، شکنجه میکند و حتی کشتار میکند. سندیکا باندازه حزب وشاید بیشتر از آن اهمیت دارد. سندیکالیست را زندانی نمیکنندِ با وی مذاکره میکنند.

مؤلفه اساسی دیگری که بدون آن حرکتهای اجتماعی همیشه محلی خواهد ماند و سراسری نخواهد شد، ملت های متشکله مردم ایران هستند.اینکه شاهپرستی مانند آقای داریوش همایون ایده ملیت هایی را که به ملت رسیده اند به سخره بگیرد، قابل فهم است. ایشان بخاطر پان فارسیسم مزمنی که در وجودش لانه کرده است حتی حاضر بود با ولینعمت خویش، مؤسس اولیه روزنامه ی آیندگان یعنی دولت آمریکا نیز بجنگد (اظهار نیّتی بوده است) از اول بخدای واحد، شاه واحد، میهن واحد، زبان واحد، راه واحد خلاصه همه چیز واحد عادت کرده است، از خیلی چیزهای خارج از دنیای واحد خویش خبر ندارد، آقابالاسرهایی را که ازتهران میامدند بسرزمین مفتوح، فخر بزمین و زمان میفروختند، فارسی حرف میزدند و خر شماری میکردند نه دیده است و نه میخواهد از آنها حرفی زده شود. ایشان آپارتاید را فقط در آفریکای جنوبی سراغ داشت نه در بیخ گوشش. چرا که از حرکت چرخهای سنگین ارّابه های آریایی عازم تمدن بزرگ گوش کسی دیگر چیزی نمیشنید. شهریاردر حق آنان میگوید: آتار انسانلئغئ، آمما یالان انسابی آتانماز ترجمه: انسانیت را دور میاندازد، ولی اجداد دروغین را نه. اینکه آقایی مدعی بشود که علت فعال نبودن آذربایجان در جنبش سبز، انتقال مرکز انقلاب از تبریز بتهران است (برخلاف انقلاب مشروطیت و انقلاب ضد سلطنتی ۱۹۵۷) باین دلیل که تبریز و در نتیجه آذربایجان از نظر مدنی عقب مانده و تهران جلو افتاده است، چیزی جز از سر دلسوختگی نیست و نه تهران را مدنی تر میکند ونه آذربایجان را تهی از مدنیّت. بلکه اینها نشانه های بارز ناسیونالیزمی است که خود را از طریق زبان فارسی ارباب این مملکت بحساب میاورد و غیر فارسی زبان را عقب مانده از قافله ی تمدن انجمن سازئ می انگارد. برای اینان تهران جمع جبری تمام تاریخ و مدنیت این کشور است که شاید نمونه ی والای آن شاهان پهلوی و بنیانگزار جمهوری اسلامی باشند.

باتمام اینها، اگر آذربایجان غیر مدنی، کردستان تحت الحفظ، بلوچستان آفت زده، خوزستان محروم، ترکمن غارت شده بکمک تهران مدنی نیاید انتظار کمک از کجا میرود؟ آیا جنبش سبز هم چشم بامدادهای غیبی دوخته است؟ عقل سلیم و منطق حکم میکند که نیروهای بالقوه طرفدار آزادی را به نیروهای بالفعل تبدیل کنیم. این نیروها اعم از نیروی زنان، کارگران و ملتهای پیرامونی خواستهایی دارند که بر همگان حتی مرتجعترین مرتجعین و دوآتشه ترین ناسیونالیست ها نیز معلوم است، جنبش سبز یا هر جنبشی برای موفقیت نمیتواند از این پطانسیل عظیم چشم بپوشد، ولی این پطانسیل نیز بدون رسیدن بحداقلی از خواسته‌های خود بمیدان نخواهد آمد و در بهترین حالات ممکن است برای جنبش دعای خیر بکند ولی برای آمدن بمیدان رژیمی خونخوار و پشت بدیوار چیزی بیشتر از انتخابات آزاد وعده دادنی است. اگر قرار باشد اوامر از تهران ابلاغ و در نواحی اصغا بشود، جنبش و قربانی دادن برای کسانیکه تغییر وضع، تغییر چندانی در وضعشان ایجاد نخواهد کرد چه جاذبه ای میتواند داشته باشد؟

 

 

 

احمد رحیمی

14 مارس 210( 24 اسفند1388)