آیا خاورمیانه در آستانه یک تغییر بزرگ قرار گرفته است؟

هدايت سلطان زاده 

 

 فردریش انگلس در جائی نوشته است که تاریخ محصول اراده نیروئی که با هدف معینی دست به اقدامی میزند ، نیست ، بلکه برآیند تصادم  مجموعه اراده های مختلف است که با نیت آن نیرو و آن هدف یکی نخواهد بود. نتایج ببار آمده در منطقه خاورمیانه و هدفهائی که آمریکا تعقیب میکرد ، نه در جهتی موافق با آن نیتی  که آمریکا ازمداخله خود در خاورمیانه  داشت ، بلکه کاملا متفاوت و حتی متضاد با هدف های آن از آب در آمده است.لشگر کشی بنام دموکراسی ، اگر منطقه کردستان عراق را مستثی کرده باشیم  که در آن آرامش نسبی وجود دارد، فقط دیکتاتوری های خشن تر و جنگ های فرقه ای بی پایان بجا گذاشته است. طرح خاورمیانه بزرگ  نئوکون ها،  از خاورمیانه فقط یک ویرانه و هرج مرجی غیر قابل کنترل ساخته  است و پروژه قرن آمریکائی  آنان  ، در عمل عمر قدرت آمریکا را کوتاه تر کرده است.

ریشه های این تغییرات بزرگ در خاورمیانه را، می توان گفت که به حمایت آمریکا و کشورهای غربی ازارتجاع خمینی در برابر خطر چپ بر میگردد که منتهی به استقرار یک حکومت توتالیتر مذهبی در ایران گردید. این سیاست که متاثر از سیاست عمومی کشورهای غربی در دوره جنگ سرد بود ، بر خلاف سیاست رایج آنان در سازماندهی کودتا ها که غالبا متکی بر تغییرات درونی در سازمان سیاسی این  دولت ها بود ، پدیده کیفیتا متفاوتی را در خاورمیانه بوجود آورد: حکومت مذهبی ایکه توان سازمان دهی لایه های تاریک جامعه از جنس شبه فاشیستی در جهت اهداف خود را داشت. جمهوری اسلامی ، تقریبا تمامی نهادهای سیاسی و نظامی دولت پیشین را از بین برده و فقط بخش های قابل استفاده آن ، نظیر ساواک و بخش هائی از ارتش را در خدمت خود گرفت تا دستگاه های سرکوب خود را سازمان دهی کند . دستگاه قضائی و قانونگذاری را می توان گفت که کاملا ازبین برد و آنها را به بخشی از سازمان سرکوب خود تبدیل کرد. داعش و القاعده و بوکوحرام امروز همان اعمالی را انجام میدهند که خمینی و دار و دسته تبهکار اطراف او در دهه ۶۰ انجام داده اند و  هنوز نیز انجام میدهند . آیا شناعت سنگسار و زنده کش کردن انسان ها در ملاء عام و دار زدن ها در کوچه و خیابان و بریدن دست و غیره ، کمتر از زشتی خشونت هول انگیز داعش و بوکوحرام و القاعده دارد؟ ممکن است که گفته شود که این جنبش های قهقرا گرا ریشه های بومی دارند. باید گفت که جنبش های دموکراتیک نیز ریشه های درونی دارند . تبدیل شدن آنها  به نیروئی درجامعه بستگی باین دارد که آیا آنها را تضعیف و بی جان می سازند و یا اینکه با حمایت های مالی و پوشش  وسیع رسانه ای به یک قدرت موثر ویا حتی به قدرت سیاسی تبدیل میسازند که شق اخیر غالبا سیاست قدرت های خارجی در مداخلات خود بوده است. افتخار خلیفه ساختن از جمهوری نیز قبل از البغدادی و بوکوحرام ، باید گفت بنام نامی  آخوند ها در ایران برمیگردد و اگر آنها نتوانسته اند آنرا صد در صد پیاده کنند  و لایت فقیه را بنام آن مزین سازند ، بلاخره بخشی از آنرا پیاده کرده اند و بارها ایده آنرا مطرح ساخته اند.

اگر دولت های کودتائی ، بر بخشی از  الیت یا نخبگان  نظامی و بوروکراتیک  متکی بودند ، یک دولت توتالیتر ، بر جنبش دکلاسه ها یا حاشیه تولید  متکی است  که یکی از مولفه های اصلی توتالیتریسم است.

ترکیب توتالیتریسم با مذهب که با ضد انقلاب بهمن متولد شد ، چشم انداز سیاسی خاورمیانه را نیز دگرگون ساخت .دولت توتالیتری شیعه در ایران و سیاست    صدور انقلاب ، در منطقه ای که غالب جمعیت کشورهای  اطراف آن سنی مذهب  و با ترکیب جمعیتی اتنیک های مختلف بودند ،که در آن  شیعه ها فقط  یک هلال باریکی را تشکیل میدادند ، الزاما حساسیت کشور های دیگر  منطقه ، ودر وهله نخست  ، حساسیت کشور نفتی عربستان سعودی را بر انگیخت که مشروعیت سیاسی خود را از خادم الحرمین نامیدن خود برمیگرفت . ایران درمنطقه هیچ دوستی  جز سوریه ندارد که آنرا دائما باتزریق میلیاردها  دلار از خزانه عمومی مردم حفظ کرده است،  و روشن نیست که رژیم جانشین اسد دوست ایران خواهد بود و یا با آن درستیز خواهد افتاد.

جنگ ایران وعراق که تمامی کشورهای سنی منطقه را در پشت حمایت از صدام قرار داد ، و حمایت آنان از نسخه های چرکین تر از حکومت اسلامی در ایران ، سر آغازی بود بر تغییراتی که امروز شاهد آن هستیم . لیکن هیچ یک از تغییرات بدون پشتیبانی و سازماندهی توسط آمریکا و متحدین منطقه ای آنان امکان پذیر نبود. اما این دگرگونی ها ، هنوز بر  سیاست  ترسیم تازه ای از مرزهای جدید دولتی استوار نبود.اکنون ، منطقه ممکن است در مسیر ترسیم نقشه سیاسی جدید و ظهور دولت های تازه ای قرار گیرد که در آن ، برغم پوشش مذهبی و ایدوئولوژی فرقه ای ، عنصر اتنیسیتی نقش کلیدی خواهد داشت. در نتیجه ، خطرِ ملغمه ای از جنگ های فرقه ای و اتنیک ، در کمین نشسته است.

یکی از پی آمدهای مداخلات خارجی در خاورمیانه ، توده ای شدن سیاست با رنگ مذهبی است که فراتر از دایره کوچک سیاست در میان نخبگان این کشورها میرود. این وارد شدن توده ها به میدان سیاست که فاقد سنت های حزبی ، تشکل های مدنی و اتحادیه  ای وهمچنین آگاهی و تجربه سیاسی هستند، براحتی ممکن است بعنوان ابزار سرکوب و دیکتاتوری بکار گرفته شوند.

تغییرات بزرگی که در بیست ساله اخیر در خاورمیانه ، و عمدتا در عراق با حمله آمریکا به آن کشور صورت گرفته است ، هیچکدام محصول دینامیسم تحولات درونی این کشورها نبوده است. همانگونه که  تغییرات و نقشه بندی جدید جغرافیای سیاسی و بوجود آمدن کشورهای جدید در اروپای شرقی ، بر آیند مبارزات مستقیم مردم خود این کشورها نبوده است. این بدان معنی نیست که مردم این کشورها هیچگونه نقشی دراین تغییرات نداشته اند، بلکه اساسا عامل بیرونی ، عامل تعیین کننده دراین دگرگونی ها بوده است و عامل درونی ، نقش زمینه ساز را داشته است. همانگونه که استقلال هند  و دینامیسم گذار آن از یک کشور مستعمره بیک کشور مستقل ، نه نتیجه مبارزات صرفا مسالمت آمیز گاندی و اعتصاب غذای  امثال او ، بلکه بر اثر درهم شکستن ستون فقرات قدرت نظامی استعمارِ امپراتوری بریتانیا توسط ژاپن در کل آسیا توانست متحقق شود.باز این بدان معنی نیست که مردم هند و حزب کنگره ( که خودِ امپراتوری بریتانیا آنرا برای اداره مستعمره ناهمگون هند بوجود آورده بود که در واقع بعدا توسط کادر های بومی تصرف شد) مبارزه ای برای استقلال انجام نداده بودند.لیکن دینامیسم تغییر ، خارج از چهارچوب درونی کشور بود.

کردها که در عراق و کشورهای دیگر ، در زیر چتر سیاسی چهار دولت متفاوت ساکن بوده اند در طی شصت سال گذشته برای خود مختاری خود مبارزه کرده بودند اما هر بار  توسط قدرت های حاکم ، سرکوب شده بودند. بدون حمله نظامی  آمریکا  و درهم شکستن قدرت نظامی و سیاسی صدام حسین ، ممکن نبود که بارزانی ها و طالبانی ها از مخفی گاه های خود در کوه ها و یااز طریق پناهندگی و کوچ به جاهای دیگر ، به موقعیت رئیس جمهوری و یا ریاست حکومت محلی کردستان عراق برسند. همانطور که آخرین قیام آنان بعد از حمله نخست آمریکا و متحدین وی درهم شکسته شده بود.و باز همانگونه که جنبش کردها در کشورهای دیگر ، از ترکیه گرفته تا ایران و سوریه ، توسط دولت های حاکم سرکوب شده بود و همچنان سرکوب میشود.

 

در مقایسه ای دیگر ، باید گفت که استقلال  کشوری مثل ایرلند ، اساسا محصول مبارزه خود ایرلندی ها بود و سه هزار نیروی میلیشا در آن کشور ، در نخستین سال های بعد از جنگ جهانی اول  توانست چهل هزار نیروی نظامی انگلیسی را از آنجا بیرون براند.ویتنام و یا چین ، الگوی دیگری از تغییر برپایه دینامیسم درونی بودند.

اکنون با تولد داعشِ دست پخت عربستان و ترکیه و کشورهای نفتی خلیج که نسخه اسلام سنی کثیف تر و درنده تر از اسلام شیعه فاسدِ حاکم در عراق و ایران را سازمان دادند و حال خود از فرانکشتاین بوجود آورده خود بوحشت افتاده اند، حوادث ممکن است که در مسیر دیگری حرکت کند.

قدرت گیری داعش ، ضرورت مسلح کردن کردهای عراق را در بین کشورهای غربی مطرح کرده است. مسلح کردن کردهای عراق به سلاح های مدرن و فراتر از سلاح های یک نیروی میلییشیا ، خواه ناخواه تنش هائی جدی بین حکومت مرکزی (شیعه)  درعراق را بوجود خواهد آورد.نتیجه درگیری با داعش هرچه باشد ، حکومت محلی کردستان عراق ، وزن سیاسی و نظامی بیشتری پیدا خواهد کرد که بر معادله قدرت در عراق  و نیز دربین  خود کردها ، بویژه  در رابطه با پ.کا.کا ، اثر خواهد گذاشت.

احتمال رفراندومی که از طرف مسعود بارزانی عنوان شده است و پاره ای از رهبران سیاسی آمریکا از جمله جوبایدن ، معاون ریاست جمهوری با آن در گذشته موافق بوده اند ، ممکن است که به تولد یک  دولت کردی در عراق منتهی شود که پی آمد های آن فراتر از خود عراق خواهد بود. در حال حاضر ، کردستان عراق تنها بخش سکولار در بافت قدرت سیاسی در عراق است و بخش سنی نشین عرب و خود حکومت مرکزی برغم قانون اساسی ظاهرا سکولار خود ، عملا واحد های مذهبی در درون قدرت سیاسی هستند.انعطاف ناپذیری نوری الملکی در ایجاد یک دولت واقعا فراگیر در طی مدتی که بر سر قدرت بود ، که باید گفت مداخلات جمهوری اسلامی در آن بی تاثیر نبوده است ، بنوبه خود در این میل به گریز از مرکز دامن زده است . درست برخلاف آنچه که هدف جمهوری اسلامی و حکومت شیعه بغداد تعقیب میکرد. حکومت شیعه در عراق همانند نسخه اسلامی خود در تهران ، در عمل چیزی جز حرٌامیان دزدبغداد چیز دیگری نبوده است  و فاقد مختصات یک دولت سیاسی در مفهوم واقعی خود است.

اکنون با توجه به خالی شدن زیر پایِ نفوذِ جمهوری اسلامی در منطقه  ، چه در عراق و احتمالا در آينده در سوریه و حزب الله لبنان و حماس ، بلا در کمین حکومت اسلامی در تهران نشسته است. سیاست های مداخله جویانه جمهوری اسلامی ، نتایج معکوس خود را نیز ببار آورده است . کوچکترین لرزش در بدنه آن ، واقعیت اتنیک و زبان و مذهب مخالف با حکومت شیعه در تهران  آنرا در برابر چالش جدی قرار خواهد داد . تجزیه عراق به سه بخش ، که صرفاو تنهااز نظر حقوقی در آنها استقلال بیرونی انجام نگرفته است ، می تواند اثرات دومینوئی در کل منطقه داشته باشد.و ایران با توجه به تنوع اتنیکی و زبانی و مذهبی خود، -که زبان حکومت مرکزی شیعه با آنها در این سی و پنج سال گذشته چیزی جز زبان  سرکوب و شکنجه و زندان و اعدام نبوده است- قابل تصور است که ایران   در حلقه مقدم گسترش احتمالی این بحران قرار بگیرد.اگر عنصر شیعه یا امت  و ناسیونالیسم محدود نگر پشت آن در طی این مدت ، بعنوان بهانه سیاسی و ابزار ایدوئولوژیک در سرکوب واحد های اتنیک بکار گرفته شده است ـ و اوپوزیسون پان ایرانیستی کوتاه بین نیز با آن همسو بوده است ـ  با اولین لرزش در مرکز ثقل حکومت ، باید شاهد تجزیه حکومت شیعه بموازات واحد های اتنیک در وحله اول بود.بر خلاف دوره ضد انقلاب بهمن ، که مجموعه نیروهای مخالف سلطنت شاه ، برغم اختلافات درونی و تمایزات ایدوئولوژیک خود  باهم همسوئی داشتند ، مجموعه نیروهای اوپوزیسیون جمهوری اسلامی ، در جهات متنافر ازهم حرکت می کنند و عنصر اتنیسیتی، یکی از عوامل مهم سیاسی و ایدوئولوژیک این تنافر ازهم است. خود حکومت اسلامی اما، هنوز به خود فریبی دائمی به ظرفیت سرکوب و اثرات سحر آمیز شکنجه و اعدام برای تداوم حکومت خود اعتقاد جدی دارد تا فهمیدن واقعیت های جامعه ای که بر آن حکومت میکند ویا درس گرفتن از تجربه تاریخ. واحد های اتنیک متفاوت در ایران نیز به فراتر ازخود نمی اندیشند که امکان زندگی در زیر یک چتر سیاسی و در یک چهارچوب دموکراتیک  در ایران را خواه ناخواه زیرعلامت سوال جدی میبرد.آنها اگر توان ساختن یک حکومت دموکراتیک را نداشته باشند ، توان  ایفای نقش یک دینامیت انفجاری در ساختار قدرت را میتوانند داشته باشند. در مقابل ،  پان ایرانیست های آریائی در حکومت و در بیرون از آن در میان اوپوزیسیون ، چنان در خواب خوش گذشته ای موهوم و خیال بافی ایران آریائی  ازلی و ابدی و قداست زبان فارسی فرو رفته اند که فقط شاید  زمانی  و اقعیت ها ی جامعه خود را دریابند که دیگر  ممکن است خیلی دیر شده باشد.

تجزیه عراق ، الزاما معادله قدرت در منطقه را برهم خواهد زد و ایران با توجه به ساختار سیاسی غیر دموکراتیک ، مذهبی و شبه فاشیستی خود  و با توجه به گستردگی نارضائی ها در جامعه و نفرت عمومی نسبت به قدرت مذهبی انگل وفاسد حاکم نمیتواند از این تغییرات در امان باشد. بحران فراگیر در بین حکومتی ها و در بین اوپوزیسیون بی برنامه و بی اندیشه و تابع نوسانات روز ،از آنان اراده و نیروئی فاقد توانایی برای تغییر دموکراتیک جامعهٔ خود ساخته است .بی تردید سرکوب احزاب و آزادی اندیشه و بی قانونی  حاکم ، اثرات دراز مدت خود را داشته است . این سرکوب ها در غالب موارد از  همسوئی کشورهای غربی با جریانات ارتجاعی و یا حمایت آنها از دیکتاتوری ها در خاورمیانه  همراه بوده است ، زیرا هیچ کشور غربی  ـ وهمچنین  چین و روسیه که در تاریخ خود هرگز تجربه دموکراتیکی نداشته اند ـ خواهان آزادی و دموکراسی در خاورمیانه نیستند و منافع آنان با خواست دموکراسی در این  منطقه حساس  از جهان در تعارض است . بهمین دلیل آنها بسته به اقتضای منافع خود ، گاهی طالبان  و القاعده می سازند و گاهی با آن درجنگ هستند.

وضعیت موجودِ ایران برای تمام نیروهائی که خود را متعهد به آرمانی دموکراتیک میدانند ودل در گرو سعادت و آزادی کشور خود دارند ، هشدار دهنده است. نه رژیم حاکم دغدعه مردم کشور خودرا دارد ونه بیگانگان دل به آن خواهند سوزاند.

جوامع خاورمیانه  در کلیت خود دچار بحران جدی است و با چشم اندازی تیره روبروست . بحران نداشتن افقی  روشن ، بحرانی شبیه آنچه که  زمانی آنتونیو گرامشی از درون سلولِ زندان  خود نوشته بود: بحران دقیقا زمانی خود را نشان می دهد که کهنه در حال مرگ است و نو توانِ زایش و تولد را ندارد . در فاصله این مرگ و زایشِ نوست که اشکال گونه گونی از علائمِ احتضار آمیز خود را ظاهر می سازند ، احتضاری که با ضدِ انقلاب اسلامی در ایران آغاز گردید و داعش و حزب الله و القاعده و حماس و جند الله و  اخوان المسلمین وغیره ، اشکالِ گوناگون این  احتضارِ درد آلودهستند.