سخنرانى ساناز صحتى

 

 

دوستان عزيز، خانمها و آقايان سلام عرض ميكنم.

قبل از اينكه نوشته اي را كه تهيه كردم بخوانم، ميخواهم خاطره اي را برايتان تعريف كنم. سالها پيش، وقتي كه ميخواستم در امتحان ورودي فوق ليسانس دانشگاه تهران، دپارتمان انگليسي شركت كنم، رضا استاد آن دپارتمان بود. من كه داشتم براي امتحان خودم را آماده ميكردم، هر چقدر اصرار كردم كه لااقل به من بگويد چه چيزهايي را براي امتحان بيشتر بخوانم و خلاصه خطي به من بدهد، رضا قبول نكرد كه نكرد.
بعد فرداي امتحان به من گفت كه تمام شب را سئوالهاي امتحان زير بالشت بود. حالا منهم به جبران آن، هر چه اصرار كرد كه متن سخنراني ام را به او نشان بدهم، اين كار را نكردم. خلاصه نميداند كه چه خواهم گفت. اين به آن در.

قبل از هر سخني اجازه ميخواهم كه از كانون سپاس به خاطر برگزاري اين مراسم تشكر كنم. از تك تك دوستاني كه در اين كانون براي برگزاري اين مراسم زحمت كشيدند و روزها و ساعتها وقت صرف كردند تشكر ميكنم و سپاسگزار كانون سپاسم.
اين تشكر و قدرداني از كانون سپاس و دوستان فعال در اين كانون به دو دليل است. يك به اين دليل كه دوستان متحمل زحمات زيادي شدند، وقت بسياري را صرف كردند تا اين مراسم برگزار شود و از زحمات فرهنگي و هنري همسرم دكتر رضا براهني قدرداني شود.
دليل ديگر (دوم) اين است كه خوشحالم، بسيار خوشحالم كه بالاخره عده اي از دوستان و علاقمندان به آثار ادبي رضا به اين نتيجه رسيدند كه ديگر وقت آن رسيده است تا از اين هنرمند تجليل و قدرداني شود. به قول يكي از شاگردان سابقش مدتها پيش بايد چنين مراسمي برگزار ميشد.
شايد بپرسيد كه چرا من معتقدم برگزاري چنين مراسمي براي ارج نهادن به فعاليت هاي هنري، اجتماعي، سياسي دكتر براهني لازم، ضروري، گرچه كمي دير ولي به موقع بود.
در جواب بايد بگويم كه اين اعتقاد من به اين دليل نيست كه معتقدم دكتر براهني يكي از بهترين نويسندگان (رمان نويسان، منتقدان) معاصر ايران است كه رمانهاي بسيار خواندني و شيرينش تا سالها در تاريخ ادبيات ايران و جهان خواهد درخشيد و نقدهاي روشنگرانه و گاهي تند و تيزش كه دوستان و دشمنان بسياري را به وجود آورده است، هميشه و در همه حال بهترين مرجع علاقمندان به ادبيات خواهد بود. و به اين دليل هم نيست كه اعتقاد قلبي ام اين است كه به عنوان يك شاعر، اشعارش از بهترين اشعار شعر فارسي است و حتي كساني كه او را به عنوان شاعر قبول ندارند، بخصوص در دهه اخير به شدت تحت تاثير شعر او قرار گرفته اند. و من تصاوير زيباي شعر او را (ايماژها) كه با آهنگ كلمات در آميخته، حتي آنهايي را كه معنايشان (گر چه او مدعي است كه شعر معنايي ندارد) گيج و متحيرم ميكند، دوست دارم.
و به اين دليل هم نيست كه يقين دارم دكتر براهني ذاتا معلم و استادي است بسيار با معلومات كه نه تنها در زمينه ادبيات (كه حرفه زندگيش است) بلكه در زمينه علوم اجتماعي، سياسي، تاريخي، روانشناسي، فلسفه، نقاشي، موسيقي ... چنان معلومات وسيعي دارد و آنچنان آگاهي و دانشش با زمان پيشرفته است كه ميتواند ساعتها و ساعتها درباره تمام اين زمينه ها سخن بگويد.
من در اينجا قصد ندارم راجع به آثار دكتر براهني، رمانها، شعر و نقدش صحبت كنم. قبل از من دوستان عزيز و متخصصين فن اينكار را انجام داده اند.
من قصد دارم فقط چند برگي از خاطرات زندگي مشتركمان را براي شما نقل كنم تا شما پي ببريد كه چرا من معتقدم از چنين مردي بايد قدرداني و سپاسگزاري شود.
زندگي با نويسنده كار بسيار سختي است. براي رسيدن به اينجا دردها و زخمهاي بسياري را خود و خانواده اش تحمل كرده اند. ما در طي سي و اندي زندگي گذشته واقعا زندگي عادي اي مثل همه خانواده ها نداشتيم. شايد در ميان شما باشند اشخاصي كه مثل ما همه چيزشان را پشت سر گذاشته اند و حتي شايد بسيار سخت تر و با مشكلاتي به مراتب بيشتر از ما اينجا آمده اند و زندگي جديدي را شروع كرده اند. ولي ما در طي سي و چند سال گذشته بارها و بارها تا آمديم سر و ساماني به زندگيمان بدهيم، خانه اي درست كنيم، اسباب و اثاثيه اي تهيه كنيم، مجبور شديم همه چيز را به حراج بگذاريم، كوله بارمان را برداريم و راهي شهر ديگري شويم. من حتي حالا هم كه تا حدي بعد از 8 سال تقريبا در كانادا مستقر شديم، هر تكه كوچكي كه براي خانه ميخرم، ميبينم كه
Moving Sale گذاشتم و دارم همه چيز را حراج ميكنم.
زندگي ما رولر كوستري از حوادث بوده. ما سه پسر داريم. هر سه بار حاملگي من توام با يك حادثه بوده. بار اول در زندان كميته رژيم گذشته به رضا اطلاع دادم كه منتظر فرزندي هستم. سه ماه اول دوران حاملگي ام را رضا در زندان بود. شكنجه شد. من تهديد شدم كه اگر كوچكترين اقدامي بكنم نتيجه شومي خواهم ديد. گر چه من كوچكترين اهميتي ندادم و بلافاصله كمپيني را براي نجاتش از زندان آغاز كردم. به دوستان نويسنده در آمريكا (كه در طي سفر اولمان به آمريكا شناخته بودم) اطلاع دادم. نامه نوشتم نتيجه اش خوشبختانه تشكيل كميته براي دفاع از زندانيان سياسي بود كه در آمريكا تشكيل شد. اين كميته كه اولين موردش (
case) رضا بود به طور مستمر براي آزادي او فعاليت كرد. و من دائم با دوستان خارج در تماس و مكاتبه بودم. به ياد دارم كه به ملاقاتش رفته بودم، شكنجه گر معروف ساواك، حسين زاده، از من پرسيد خانم شما به خارج نامه فرستاديد و من در جواب گفتم خير من كاري نكردم. آنموقع به فرزندي كه در شكم داشتم فكر ميكردم.
خوشبختانه در نتيجه فعاليت هاي گسترده براي آزادي او از زندان، من سه ماهم بود كه رضا آزاد شد. ولي ديگر نميتوانستيم در امنيت در ايران زندگي كنيم. پسرم اكتاي سه ماهه بود كه راهي آمريكا شديم. 5 سال در تبعيد يا خود تبعيدي زندگي كرديم. اگر آن سالها را من شخصا مدام به درس خواندن ادامه نميدادم، نميدانستم چطور ميتوانستم دوري از خانواده ام، پدرم، مادرم، برادرهايم را تحمل كنم. مشكل ديگر اين بود كه حتي آنجا هم به طور كامل احساس امنيت نميكرديم. وقتي يكي از مخالفان پينوشه در انفجار اتومبيلش در واشنگتن كشته شد و بعد از اينكه ما مطلع شديم براي رضا و خانواده اش هم نقشه و توطئه اي در كار است (چونكه رضا به محض ورود به آمريكا شروع كرد به فعاليت بسيار وسيع و گسترده براي افشاي خفقان و شكنجه در ايران و براي آزادي جوانان و نويسندگان و زندانيان سياسي شبانه روز مبارزه كرد. اين مبارزه به صورت نوشتن مقاله براي روزنامه ها و مجلات معتبر آمريكايي، صحبت و مصاحبه در شوهاي معروف و پر بيننده تلويزيوني، سفر و سخنراني در تمام دانشگاههاي آمريكا و شهادت در كنگره آمريكا عليه شكنجه در ايران بود).
ما تهديد به مرگ شديم. گفتند ميخواهند و احتمال دارد، پسرمان اكتاي و يا دختر رضا الكا را بربايند، گفتند مراقب باشيد، و باور كنيد من هر بار در طي 5 سالي كه در آمريكا بوديم، پشت فرمان اتومبيل مينشستم و سويچ را ميچرخاندم، فكر ميكردم همين الان است كه ماشين منفجر شود. گاهي قبل از اينكه توي اتومبيل بنشينيم به زير اتومبيل نگاه ميكردم تا ببينم آيا چيز مشكوكي ميبينم يا نه.
گفتم كه هر بار حاملگي من يك حادثه بود. وقتي براي پسر دومم، ارسلان، حامله بودم (اينبار سه ماهه دوم حاملگي ام را رضا در زندان بود) رضا زنداني شد. انقلاب شده بود. هيچوقت فراموش نميكنم هنوز هواپيمايي كه شاه را از ايران ميبرد توي آسمان بود كه رضا با عجله چمدانش را پر از كتابها و نوشته هايش كرد و رفت ايران. بعد از چند ماه من و پسرم راهي ايران شديم. فكر ميكرديم كه ايران ديگر واقعا بهشت خواهد شد. و من فكر ميكردم كه لااقل حالا ديگر بعد از آنهمه فعاليت گسترده و مداوم، قدر زحماتش را خواهند فهميد. ولي مثل خيلي ها منهم سخت در اشتباه بودم. اولين قدرداني از رضا زنداني شدن و اينبار هم سه ماه در زندان اوين به سر بردن بود. فقط اينبار شكنجه جسمي نشده بود (خوشبختانه) ولي من تا آخرين روز در بند بودنش كوچكترين اطلاعي از جا و مكانش نداشتم. نميدانستم اصلا زنده است يا نه.
اينبار هم در حالي كه سه ماهه حامله بودم شروع كردم به فعاليت براي نجات او از زندان (آنهم در سالهاي بسيار هولناك 60ــ 61) هميشه به او گفته ام كه دو بار از زندان نجاتت دادم... به هر حال با منفصل شدن از كليه خدمات دولتي، بركناري از استادي دانشگاه، جواب تمام فعاليت هاي گذشته اش را دادند. نتيجه 5 سال تبعيد، دوري از عزيزان، پدر و مادر، برادرها، در ترس و وحشت زندگي كردن، با مشكلات مادي دست و پنجه نرم كردن، نتيجه آنهمه فريادها و سخن هاي اعتراض آميز، نوشته ها، سخنراني ها و افشاگري ها، رها كردن استادي تمام عمر يكي از بهترين دانشگاههاي آمريكا و راهي وطن شدن، خانه و اثاثيه اي را كه در طي 5 سال به زحمت جمع و جور شده بود به حراج گذاشتن، اين بود كه زنداني شود، از كار دانشگاه بركنار شود، از تدريس كردن محروم شود و تا سالها كتابهايش سانسور شود.
گاهي فكر ميكنم كه چرا بلافاصله بعد از آزادي از زندان دومش به خارج نرفتيم و مانديم. گرچه او ممنوع التدريس بود، زندگي سخت بود، ترس و تهديد بود، جنگ بود، بدقولي و بد حق و حسابي ناشرها بود، ممنوعيت از تدريس من بود، مانديم و مانديم. شايد به اين دليل كه هميشه اميدوار بوديم بالاخره روزي برسد كه عده اي پيدا شوند و بگويند كه بابا، آخر ظلم و حق كشي در مورد اين شخص تا كي؟
ولي همانطور كه قبلا اشاره كردم، رضا عليرغم تمام مشكلات به كارش يعني نوشتن ادامه داد. هميشه گفته ام و ميگويم كه براي رضا كارش مثل نفسش است. و چه چيزي بالاتر از نفس كشيدن براي انسان وجود دارد. هيچ چيز مانع از ادامه كارش نشد. آثار بسيار ارزنده اخير نتيجه آن سالهاست. به قول يكي ديگر از شاگردان سابقش، در زندگي هيچ چيز بالاتر از كار نوشتن براي رضا وجود ندارد. نوشتن بزرگترين عشق زندگي اوست. شبها تا صبح مينويسد. خواب ندارد، تنها موقعي ميخوابد كه از اتاق كارش بيرون بيايد و پاي تلويزيون بنشيند تا به اخبار گوش دهد تا با ما فيلمي ببيند. اما او يك عشق ديگر هم دارد. (رقباي من و فرزندانم يكي دو تا نيستند!)
و آن عشق به تدريس است. كارگاه قصه و شعر او كه كم كم دارد افسانه اي ميشود در زيرزمين خانه ما در ايران تشكيل ميشد. رضا ممنوع التدريس بود. من تشويقش كردم خصوصي درس بدهد. عده اي از شاگردان من در دانشگاه آزاد و چند تني از دوستان من اظهار علاقه كرده بودند تا اگر كلاسي تشكيل شد در آن شركت كنند. اين كلاسها ابتدا در خانه شاگردان به طور چرخشي تشكيل ميشد تا به زيرزمين خانه ما منتقل شد و چند سالي كارگاه قصه و شعر زيرزمين تشكيل ميشد.
بگذاريد جريان زيرزمين را برايتان تعريف كنم. ميدانيد كه در ايران آپارتمانها زيرزمين ندارند. ما هم در يك آپارتمان زندگي ميكرديم. به من گفته شده بود كه فضايي خالي درست زير آپارتمان ما وجود دارد. گويا سازنده به اشتباه آنجا را خاك برداري كرده بود و بعد براي فرار از پرداخت جريمه جلويش ديوار كشيده بود. يك روز من (من كلا آدم آرامي نيستم و قرار و آرام ندارم) رفتم و كارگري را آوردم و گفتم بزن ديوار را خراب كن. دوستان خوب ما خانواده غفوري كه آنموقع همسايه ما بودند و حالا هم در اين جلسه حضور دارند شاهدند. وقتي با اولين پتك قسمت كوچكي از ديوار فرو ريخت، دخمه اي سياه از پشت ديده شد. همسايه ديگر ما خانم تميمي رفت يك چوب بلند آورد و چوب را توي سوراخ ديوار فرو كرديم. فهميديم كه قطعا فضايي خالي پشت ديوار وجود دارد. به كارگر گفتم كه بزند و همه ديوار را خراب كند. فضايي 50 ــ 60 متري پشت ديوار كه درست زير آپارتمان ما قرار داشت پيدا شد.
همسايه هاي ما قبول كردند كه ما از آن فضا استفاده كنيم. تنها سهم من در كارگاه قصه و شعر افسانه اي دكتر براهني اين است كه آنجا را برايش ساختم. شعرا و نويسندگان جوان و با استعدادي كه الان در ايران به شهرت رسيده اند از آن كارگاه بيرون آمدند.
گفتم كه هربار حاملگي من يك حادثه بود. بعد از دو فرزندم، ديگر فكر نميكردم فرزند ديگري داشته باشم. گرچه بين دوستان اين يك جوك شده بود كه ميگفتند: اگر ميخواهي يكبار ديگر رضا زنداني شود، بهتر است باز حامله شوي. ولي اينبار مثل اينكه قضيه كمي متفاوت بود.
رضا در كنار نوشتن به آن بعد ديگر زندگيش كه هميشه انجام داده بود، يعني دفاع از آزادي انديشه و بيان در كانون نويسندگان ايران ادامه ميداد. مدتها بود كه اطراف خانه ما را ماشين هاي مشكوكي زير نظر داشتند. تلفن هاي تهديدآميز ميشد. مرا هم بعد از اينكه ده سال در دانشگاه آزاد به حق التدريسي بودن راضي شده بودم و درس ميدادم (چون هرگز حاضر به استخدام رسمي من نشدند) ممنوع التدريس كرده بودند و خانه نشين. تولد فرزند سوم، اينبار به جاي زنداني شدن رضا، تبعيد دوم را به همراه داشت. ما به كانادا آمديم و 8 سال است كه در اينجا زندگي ميكنيم. اينجا مجبور شديم بمانيم. گرچه كانادايي ها آدمهاي مهربان و خوبي هستند، ولي اينجا هم آنطور كه بايد، قدر چنين شخصي را نميدانند و ندانستند. به جاي اينكه تمام وقت در دانشگاه تدريس كند، به طور نيمه وقت برايش درس گذاشتند، كتابهايش به جاي اينكه در اينجا و به عنوان يك كانادايي چاپ شود، در فرانسه چاپ شد و با استقبال بسيار روبرو شده است (اين استقبال بايد اينجا ميشد كه نشد). گرچه دوستان ايراني بسيار خوب و مهربانمان در كانادا در اين مدت نهايت محبت را به ما كردند (بخصوص دوستان خوبمان نسرين عزيز و آقاي زرهي كه اگر به خاطر محبت هايي كه در بدو ورود به ما كردند نبود ما اصلا اينجا نميمانديم.) دوستاني چون مريم بهرامي كه مثل خواهري مهربان در اين مدت با من بوده، و بسياري دوستان ديگر فوق العاده خوبي داشتيم، ولي هموطنان عزيز آنطور كه بايد و شايد حضورش در كانادا را مغتنم نشمردند. در حاليكه به شهادت يكي از شاگردان سابقش (در كارگاه قصه و شعر) خيلي ها در ايران حسرت كلاسهاي او را ميخورند و فقدانش را با تاسف حس ميكنند، در كانادا بايد چنين جلسه اي چنين سالني داشته باشد.
من هميشه اعتقاد داشتم كه در حق همسرم دكتر براهني ظلم شده است. چرا كه كمتر قدرش را دانستند. دشمنانش كه اغلب به نحوي يا از تند و تيزي قلم نقدش آسيب ديده اند و يا از فعاليت هاي جسورانه و شجاعانه اش براي احقاق حقوق حقه جوانان در بند زندان بي اعتبار شده، قدرت از دست داده اند، مدام درباره او سم پاشي كرده اند. آنها بدون اينكه حتي گاهي يكي از آثار او را به طور كامل خوانده باشند، راجع به او شايعه پراكني كرده اند. سعي كرده اند به نحوي جلوي پيشرفت و رشد او را بگيرند. به زندگي شخصي و خانوادگي اش لطمه بزنند. ولي هيچ چيز نه در بند و زندان شدن (دو بار) نه شكنجه جسمي و روحي شدن، نه از كار استادي و دانشگاهي بركنار شدن، نه تبعيد شدن و در ليست مرگ جزو اولين اسامي نوشته شدن، نه سانسور آثار، نه دوري از فرزندان به دليل تبعيدهاي اجباري، هيچ چيز، هيچ چيز مانع از فعاليت هاي دكتر براهني در زمينه نوشتن و افشاء سانسور و خفقان و تلاش براي آزادي جوانان در بند و زندان نشده است و نخواهد شد.
اگر فرزندان من شكايت كرده اند كه پدرشان مثل پدرهاي ديگر وقت و فرصت آن را نداشته كه دست آنها را بگيرد، با آنها به پارك، تفريح، سينما، شنا و غيره برود، در عوض رضا پدر همه جوانان ايران بوده، علي الخصوص جواناني كه به ناحق در بند و زندان بودند. فكر ميكنم دانستن اين نكته براي فرزندان من تسلي بخش باشد و به وجود پدرشان افتخار كنند.
اميدوارم در آينده آن روزي را ببينم كه همه بدانند رضا استادي عاليقدر، نويسنده اي توانا و مبارزي پر تلاش و خستگي ناپذير است كه جان و زندگيش را وقف فعاليت هاي ادبي، اجتماعي و سياسي اش كرده است.
اميدوارم تشكيل اين جلسه و برنامه سپاس راهگشاي شناخت واقعي شخصيت، خصلت و ماهيت فعاليت هاي گسترده همسرم گردد. اميدوارم و مطمئنم كه دوستان خوب و شاگردان وفاداري كه دارد، در معرفي شخصيت و روحيه و عمق از خود گذشتگي و فداكاري رضا براهني كوشاتر باشند. اميدوارم دشمنانش بدون غرض ورزي و با چشم باز به مطالعه آثار او بپردازند.
و در خاتمه برايش يك آرزو دارم كه اينجا بيان ميكنم.
اميدوارم باقي آثارت را در ايران بنويسي.