آذربايجان و زبان فارسي

گناه زبان فارسي چيست؟

 

شاعر شهير معاصر، آقاي محمد جلالي چيمه مقاله‌اي را كه تحت عنوان فوق، سالها پيش در مطبوعات فارسي زبان خارج از ايران چاپ كرده بوده، دوباره در سايت انترنتي عصر نو منتشر كرده است. از آنجائيكه در زمان اولين چاپ اين مقاله جواب مستقيمي بايشان داده نشده

بود، ايشان بظن قوي آنرا حمل بر بي جوابي طرف خطابشان، يعني آذربايجانيان ـ و در واقع آناني كه خود را آذربايجاني ميدانند ـ و يا متقن بودن نظراتشان كرده، و بانتشار الكترونيكي آن مبادرت كرده‌اند. براي اينكه بانتظار سيزده ساله‌ي ايشان پايان داده شود، فقط يك كلمه كافي است. چون تيتر دوم مقاله‌شان تنها يك كلمه جواب دارد: هيچ! و اما چرا جوابي كه فقط يك كلمه است تبديل به‌يك مقاله ميشود اينستكه بعد از شنيدن اين جواب، ايشان خواهند پرسيد پس چرا و اين مقاله براي جواب دادن بچراهاي پرسيده و نا پرسيده‌ي ايشان است.

مينويسند كه : در مجلسي با يك آذربايجاني روبرو شده، و فرد مزبور كلامي با من نگفت تا مبادا بفارسي سخني گفته باشد و در آنجا من از خود پرسيدم براستي گناه زبان فارسي چيست؟ آقاي جلالي ابتدا از خود نپرسيده است كه چرا اين فرد از سخن گفتن با من اجتناب ميكند و بجاي آن سر ضرب تصميم گرفته است كه ايشان براي فارسي حرف نزدن سكوت اختيار كرده‌است. و بعد هم در ذهن خود دنبال اين نگشته است كه چرا وي فارسي را دوست ندارد. اما بهر صورت ماحصل افكارشان بصورت آن مقاله در آمده است. باين ترتيب صورت مسئله معلوم گشته است، يعني همانطوريكه آقاي پورجوادي در ايرانشهر و درون مرز از زبان مظلوم فارسي ـ زبان مظلومي كه تمام امكانات مادي و معنوي كشور را بطور انحصاري در اختيار دارد ـ سخن ميگشود، آقاي جلالي نيز در برون مرز و انيران موضوع دشمني با زبان فارسي را عنوان ميكند. حال به بينيم مظلوميت زبان فارسي و دشمني با آن تا چه حد حقيقت دارد و اصولا مطلب مظلوميت و دشمني با زبان فارسي با كدام قصد ونيّت به پيش كشيده ميشود.

مينويسند: بويژه آنكه با برخي از هم ميهنان خود روبرو شده‌ام كه متآسفانه تكيه بر قوميت را مقدم بر ايرانيّت خود شمرده‌اند و پرستش زبانها و گويشهاي منطقه‌اي را در كشور ما تا بحدي رسانده‌اند كه متكلمين و گويندگان اين زبانها را ملت جداگانه‌اي انگاشته و مردم را تنها بر مبناي گويشها و زبانهاشان به ملل و فِرَق گوناگون تقسيم كرده و در برابر يكديگر قرار داده‌اند. آقاي جلالي نه تعريفي از ايرانيت ـ بگذريم از اينكه خود كلمه سهو دستوري است ـ داده‌ اند و نه تعريفي از قوميت. و اينكه آيا كشوري كه دست كم يك قرن در رابطه‌ي تنگاتنگ با سرمايه‌داري جهاني قرار داشته و روابط مسلط در اقتصادش روابط سرمايه دارانه است، اين اقوام را از كدام بيغوله پيدا كرده‌اند. اجمالا ميتوان گفت كه با هر كدام از معيارهاي نظري تعريف ملت ـ چون تعريف علمي دقيق مورد قبول همگان وجود نداردـ ملتي بنام ملت ايران (اگر مثلا مراد ملتي مانند آلمان باشد) وجود ندارد. اين همه قوم و زبان و مذهب را در هيچ ديگ جامعه‌شناسانه نميتوان بهم فشرد و يك ملت با يك زبان، يك دين و يكدست بوجود آورد. گروهي از مردم ايران با هم همزبان هستند، گروهي با همديگر هم مذهب هستند، گروهي باهم قوم و خويش تاريخي هستند و اين گروهها در هم تداخل دارند مثلا غير همزبان همدين است، همدين غير همزبان است، هم قوم غير همزبان است و غير همدين وغيره. و تنها عاملي كه اينهارا در تحت يك لوا گرد مياورد موضوع تبعيت است. همه اين مردم عليرغم قوميت و زبان و مذهب نا همسان تبعه‌ي يك دولت هستند، مانند هر كشور چند مليتي ديگر، و نه چند قومي و يك ملتي آنطور كه ادعا ميشود. حاصل اينكه ايران كشوري است چند مليتي، كه ما خوشمان بيايد يا نه، اين واقعيت تاريخي است. حال اگر مراد آقاي جلالي از ايرانيت همين تبعيت است، توصيه‌ي دوستانه‌ي من بايشان اينستكه آنرا چندان هم جدّي نپندارند، چون اگر نطر ايشان در همان فرمول زبان فارسي و مذهب شيعه خلاصه بشود، در اينصورت با توجه باينكه تعداد آنانيكه متصف باين دو خصلت با هم هستند بسيار كمتر از نصف جمعيت اين كشوراست، ناچار اين ايرانيت تعريف جامع و مانعي نميتواند باشد كه هيچ، پنج منطقه‌ي مرزي كشور را هم از ايرانيت بيرون ميگذارد. آقاي جلالي و همفكرانش آنقدر كه در قيد ايرانيت من در آوردي خويش هستند، سر سوزني بانسانيت ما، نه فكر ميكنند و نه اساسا ارزشي قائل هستند. لابد ايرانيت ايشان بهر انسانيتي ميچربد، همچنانكه تا حالا چربيده است. در حاليكه بالاتر از ايرانيت نامفهوم و قراردادي آقاي جلالي، انسانيتي وجود دارد كه اين عصبيت‌ها را اعتدال ببخشد. اما آنجائيكه آقاي جلالي مي‌نويسد كه برخي از هم‌ميهناني كه ايشان با آنها روبرو شده مردم ايرانرا تقسيم كرده و در برابر يكديگر قرار داده‌اند كمال بي انصافي را روا ميدارند. اين روشها و سياستهايي كه ايشان مدافع آن هستند سبب اين شده است كه مردم ايران در برابر يكديگر قرار بگيرند، تا بلوچها بگويند زير سايه‌ي ديوار عجم نبايد خوابيد، يا مرحوم قاضي محمد رهبر كردستان خودمختار در محاكمه‌ي مخفي و ظالمانه‌اش بگويد: عجم اعتماد كردني نيست. اين تجاهل العارف اين مطلب را نا گفته ميگذارد كه اگر سياست پان فارسيستي و پان شيعي دولت مركزي بوجود آورنده‌ي اين اوضاع نيست و زبان عامل تقسيم ملي نميباشد، پس چرا بر سر موضوعي چنان بديهي و آشكار متجاوز از هفتاد سال اختناق فرهنگي بر كشور حاكم شده‌است؟

مي‌نويسندكه: زباني كه (فارسي) در دربار پادشاهان ترك باليد و رونق يافت، درخور كدام بي‌مهري شماست؟ زباني كه شاهنامه‌ي فردوسي و بوستان و گلستان سعدي‌اش و بسياري ديگر از از آثار ارجمند ادبي، علمي، فلسفي، و ديني‌اش به پادشاهي ترك هديه شده‌ است، سزاوار كدام نا سپاسي تركانه تواند بود؟ آقاي جلالي پس از رديف كردن نامهاي بزرگان ادب، از نظامي و خاقانئ و قطران و صائب و شهريار، از دكتر ساعدي هم در نميگذرد و ما را متهم باين ميكند كه حاصل رنج و ميراث بزرگ فرهنگي و ادبي آنان را به بي مهري مينگريد ـ بدون اينكه بگويد كجا؟ كِي؟ چگونه؟ ـ و ادامه ميدهد كه اينان را كه از مردان بزرگ سرزمين ما هستند در حاشيه بگذاريد ـ چرا؟ و چه كسي؟ ـ آنوقت از آذربايجاني كه اينهمه عزيزش ميداريد چه چيزي باقي خواهد ماند؛ و ازين سپس به كدام يك از مفاخر قومي‌تان خواهيد باليد؟. گويي اين بزرگان ادب نتها بخاطر اينكه بزبان فارسي نوشته‌اند از آبأ پان فارسيسم محسوب ميشوند و ما با درحاشيه گذاري آنها مفاخر قومي نخواهيم داشت تا بآنان بباليم. اكنون كه شما همه‌ي آنها را برداشته ايد و تصاحب كرده‌ايد ما ديگر بكسي نخواهيم باليد. ما بيشتر از آنكه به نياكان بباليم خود نيازمند باليدن هستيم.

ما كوچكترين دشمني با زبان فارسي نداريم. نه آقاي جلالي و نه هيچ كس ديگري نوشته‌اي يا سخني را شاهد نمياورد كه آذربايجانيها با زبان فارسي دشمني كرده باشند. اصولا هم هيچ آذربايجاني جسارت نكرده است بزباني كه تبليغات هفتاد ساله آنرا يكي از دو ركن موجوديت كشور قلمداد كرده است چپ نگاه بكند، تا چه رسد به اينكه دشمني كرده باشد. و اين همه در حالي كه هفته‌اي و ماهي از اين هفتاد سال نبوده است كه زبان آذربايجاني مورد حمله مستقيم و انتساب به اجانب و بيابانگردان وحشي ترك، غارتگران مغول و بالشويكهاي لا مذهب و پان توركيستهاي ضد ايراني و تجزيه طلبان و متجاسران و غيره قرار نگرفته باشد. هول اين تبليغات مدام گوبلزي ـ كه آن بدبخت يك جهارم اين مدت را نيز نتوانست دروغ بگويد ـ چنان دمار از روزگار جماعت كثيري از درس خوانده‌هاي آذربايجاني در آورده است كه بجاي مدافعه از هويت ملي و فرهنگي خويش، جبونانه، و ببهانه‌ي اينكه بچه‌شان هنگام تكلم بزبان ايرانيت، لهجه‌ي مورد تمسخر راديو تلويزيونهاي مام ميهن يا ام‌القرأ اسلامي و سينماگران برنده جوايز گوناگون را نداشته باشد، بفارسي حرف زده‌اند. اين چوخ بختيارهاي صمد بهرنگي، بقول مرحوم آقا سيد كاظم شريعتمداري مرجع تقليد شيعيان آذربايجاني، حتي جسارت آخ گفتن را هم از دست داده‌اند، آنوقت شما ادعا ميكنيد كه آذربايجانيها با زبان فارسي دشمني كرده‌اند.

در واقع اين درس خوانده‌هاي آذربايجاني و كرد و بلوچ و عرب بايد باشند كه جسارت اينرا پيدا كنند كه از شما علل واقعي و عملي دشمني با زبان خودشان را بپرسند. آقاي جلالي نعل وارونه ميزند. چرا كه نيك ميداند كه نابودي تمام زبانهاي موجود در ايران، بجز زبان فارسي، كه بهر تقدير در آنها بچشم رقيب مينگرد، شرط اصلي اجراي برنامه‌ي فاشيستي يك خاك، يك دين، يك زبان است. ورود يك فارس زبان عامي به محفل دهها تحصيلكرده از غير فارس زبانها سبب تغيير بيدرنگ زبان مجلس ميشود، رعايت حال گويندگان فارس زبان واجب عيني است نه واجب كفايي؛ و شما هنوز ادعا ميكنيد كه با زبان فارسي دشمني ميشود؟‌ دشمني با زبان آن است كه در آذربايجان در كردستان در بلوچستان در تركمن صحرا و و از طريق دستگاههاي تبليغاتي، انتظامي، نظامي دولتي اعمال ميشود: ممنوعيت تحصيل و تدريس، ممنوعيت مطبوعات، ممنوعيت استفاده از زبان در دادگاهها و اين است دشمني با زبان. آيا زبان فارسي دچار اين ممنوعيت‌ ها است؟ از اينهمه لغتنامه و دايره‌المعارف و غيره كه پس از انقلاب در ايران بچاپ رسيده است، و از بودجه‌ي مراكز دولتي ـ دولتي كه در حرف مال تمام مردم است ـ كدام يك بزبان كردي است؟ يا بلوچي است؟ يا آذربايجاني؟ اين را ميگويند فربه شدن بخرج ديگران. در ايران هيچ زبان ديگري حق اظهار وجود ندارد، تمام پول منحصرا براي زبان فارسي خرج ميشود،‌ آنوقت در ميدانهاي خالي لاف بي بديلي زبان فارسي زده ميشود. ما با زبان فارسي كوچكترين دشمني نداريم. چرا كه خوب ميدانيم دشمني با زبان چقدر جنايتكارانه است. زبان فارسئ همانقدر محترم است و بايد باشد كه زبان آذربايجاني و بلوچ و كرد اما حرف ما با كساني است كه مانند همقطاران ديني خود كه دين را وسيله‌اي براي رسيدن به مقاصد خود قرار داده‌ و ار احساسات خام كثيري از مردم بهره ميگيرند‌، زبان فارسي را وسيله‌ي كسب و كار و شهرت و نان و آب قرار داده‌اند كه حتي تا اينجايش هم ايرادي ندارد، ايراد اينجاست كه اين گروه سُفياني بقول ميرزاعلي معجز شبستري، زبان را تبديل بابزاري ايدئولوژيك و سلاحي مبارزاتي كرده‌اند. حكايت ما با اين حضرات شبيه حال كسي است كه وي را با خنجر بسيار زيبايي، با غلاف جواهر نشان و مورد تحسين هر بيننده، بقصد كُشت زخمي كرده باشند، و زخمي مزبور آن خنجر را در دست ضارب بيرحم ببيند و بخواهد آنرا از زخمش در بياورد و در اين حال ضارب فرياد بر آورد كه: آي داد، آي امان، مردم جمع بشويد، من اين فلك‌زده را با نفيس‌ترين خنجر دنيا ميخواهم از شر زندگي راحت سازم، ولي وي نا سپاسانه به خنجر بي احترامي ميكند. شما زبان فارسي را تبديل باين خنجر كرده‌ايد و ما ميخواهيم اين خنجر را از زخم خود در بياوريم؛ ولي حرف ما باشماست نه با خنجر بعد از بيرون آمدن از زخم. دادگاه شما را بعنوان ضارب ميشناسد، نه خنجر را. ولي خنجر را بعنوان آلت جرم ضميمه‌ي پرونده ميكند. در واقع كار محور بيني زبان فارسي و نابودي زبانهاي ديگر بجايي رسيده‌ است كه نه تنها در حيطه‌ي سياسي و اجتماعي غير قابل تعويض بودن آنرا دايم تكرار ميكنند، بلكه در حوزه‌ي فرهنگي هم زبانهاي ديگر مورد اعتنا نيستند و بنظرشان حتي نميتوانند مورد اعتنا هم باشند. مينويسند: براستي از شهريار تبريزي بيرون از ديوان فارسي هزار صقحه‌اي اش چه بر جاي خواهد ماند؟. از آنجائيكه براي آقاي جلالي و همفكرانش زبان فارسي اوج دستاورد فكري تمام بشريت است، و شعر ناب تنها بزبان فارسي قابل بيان است، اين تصلب ديگر مجالي براي تلمذ و كسب اطلاع از زبانهاي ديگر باقي نميگذارد، تا مثلا از ساختار رياضي گونه و موسيقي وار زبانهاي تركي خبردار شوند و تصور نكنند كه شهريار فقط و تنها با ديوان هزار صفحه‌اي فارسي اش كسي حساب ميشود،‌ بلكه بر عكس، اين با حيدرباباي 76 بندي است كه آوازه‌ي شهرت وي مرزها را در نورديد و بيشتر از تمام شاعران در صحنه‌ي كشور بزبانهاي خارجي ترجمه شد. و حيدربابا بيكي ازين زبانهايي كه شما كمر قتلش را بربسته‌ايد سروده‌ شده است. چه شوربختي! نه تنها زبان فارسي در مركز انديشه‌ي پان فارسيستي قرار دارد، نه فقط فارسي زبان متعالي شعر است ولا غير، بل كه مشروعيت بخش هم هست و خارج از اين زبان در اين خطه مشروعيتي در كار نيست. آقاي جلالي معتقدند ـ و كم نيستند نويسندگاني كه با ايشان هم آوايند ـ كه با اينهمه، اين حاكمان قدر قدرت قوي شوكت اعلي مرتبت ( يعني سرهنگان و غازيان و اميران ترك) با اين زبان (فارسي) ستوده شدند و از اين زبان مشروعيت يافتند. آيا ديگر كاري مانده است كه اينان بزبان فارسي نچسبانده باشند؟ تا بحال كسي اين همه كرامات را در مورد هيچ زباني روا نديده است و آنگاه نويسنده‌ي چنين سطوري ديگران را متهم ميكند كه كار پرستش زبانها و گويشهاي منطقه‌اي را در كشور ما بجايي رسانده‌اند كه متكلمين و گويندگان اين زبانهارا ملت جداگانه‌اي آيا اين شما هستيد كه زبان خودتانرا يگانه و مقدس و مشروعيت بخش حساب ميكنيد يا ديگران؟ اگر اين سرهنگان و غازيان و اميران ميدانستند كه اين شاعران به نياز آمده و صله بگير و ستايشنامه‌هاشان، قرنها بعد توسط شعبده بازاني نه بنام مدح كه بنام ادبيات عظيم و زبان فاخر فارسي جزو اسباب اختناق فرزندان و بازماندگانشان خواهد شد، چه ميكردند؟ در واقع بايد اذعان كرد سعه‌ي صدر اين سرهنگان و غازيان و اميران را كه در هيچ مرحله‌اي مزاحم زبان كسي نشدند و صله هم بخشيدند.

آقاي جلالي پس از طي منازل بدروازه‌ي اردوگاه خلق‌ها ميرسد كه تفرقه انداخت و هويت ساخت، تاريخ آذربايجان نگاشت، هويت آذري ساخت، تاريخ تاجيگستان و هويت ازبكستان تراشيد. كه پس، هويت هم ميشود ساخت و شايد هم نمونه‌اش همان ايرانيتي باشد كه ميگويند. اردوگاه خلق هويت آذري نه ساخت، سعي كرد آنرا ُسويتيزه بكند و جمهوري دموكراتيك آذربايجان را سرنگون كرد،‌ اردوگاه خلق هويت ازبك را از خم رنگرزي بيرون نياورد، شيبك خان ازبك كه قدرتي بي منازع در آسياي مركزي بود با هويت ازبك با شاه اسماعيل صفوي جنكيد و كشته شد. آيا اين حرفهاي ايشانرا بايد نقل تاريخ خواند يا غلوّ شاعرانه؟ اما منصفانه بايد گفت كه در جعل تاريخ كسي بپاي شوينيستهاي خودمان نميرسد. اگر ديگران در جاهايي و مواردي دستكاري تاريخي انجام داده باشند، تاريخ ما كه سراسر جعلي است. خوب است گوشه‌‌‌ي چشمي بكتابهاي آقاي ناصر پور پيرار بيندازند تا وسعت اين جعليات را بسنجند. هفتاد سال تمام به هزار سال حكومت تركان نفرين كردند و تحقير نمودند ولي همين هزار سال نفرين شده را با اصرار و الحاح جزو شاهنشاهي حساب كردند. اگر اينان بيگانه بودند پس تاريخ مال آنان است، اگر هم خودي شدند ديگر ناسزاي بلا وقفه براي چه؟

در پايان آقاي جلالي اشاره ميكنند كه اين مظلب درست سيزده سال پيش نوشته شد و ادامه ميدهد كه زحمت حك و ويرايش آن ـ جهت چاپ نا موفق در ايران نامه ـ بر دوش دوست و استاد ارجمند آقاي شاهرخ مسكوب باقي ماند همان آقاي مسكوبي كه پس از گشتن هفت شهر عشق در كوي ماركسيزم، برگشت و اندر خم كوچه‌ي پان فارسيزم اتراق كرد و از همانجا با زيج الغ‌بيگي مشاهده كرد كه ما در جان پناه زبان فارسي هويت خود را نكهداشتيم. ايكاش حرف مفت زدن جريمه داشت، تا اين آقايان ورشكستگان به تقصير ميشدند. آقاي جلالي مينويسند: اكنون بار ديگر برخي از دوستان به جدّ از من خواستند كه اين نوشته تجديد چاپ شود. زيرا جنانكه دليل مياورند، موضوع و مضمون آن همچنان باهميت خود باقي است و گويا تحولات سياسي و منظقه‌اي سالهاي اخير در دو كشور همسايه‌ي ما عراق و افغانستان نغمه‌هاي شوم كهن را نيرو و توان جديدي بخشيد(؟) گويا اينبار ماركسيسم طالباني و زركاوي و العلاوي و سيستاني براي آذربايجاني هويت تراشي خواهد كرد. شايد هم درخواست دوستان منظقي بوده است، زيرا حرف جديدي، و اصولا حرفي براي گفتن نبوده، و الّا چه نياز به تكرار مظالب سيزده سال پيش؟ سيزده سالي كه پر از حوادث مهم و شايد دوران ساز بوده است. الّا اينكه اگر شووينيزم و پان فارسيزم اجازه و امكان تعمق در مسائل را ميداد، درسهاي آموختني كم نبود. منتها شاعر عزيز ما پس از سيزده سال سخنان زير را بما هديه ميكند: با اين وجود تأكيد ميكنم كه اين خواسته هاي مشروع و بحق ضمن حراست و كوشش در راه اعتلاي زبان فارسي ـ كه گوياجزو اصول دين است و تعظيل ناپذير و تغيير ناپذيرـ به عنوان ميراث مشترك و زبان ملي و سراسري ايران بتوانند در راه رشد و اعتلاي زبانها و گويشهاي ديگر خود نيز آزادانه و بدلخواه بكوشند و اضافه ميكند كه اينها بشرطي تحقق پذيرند كه خواستاران و مطالبه كنندگان آنها را مقدم بر آزادي و دمكراسي در ايران نيانگارند، چرا كه تحقق چنين حقي تنها در جامعه‌اي آزاد و دمكراتيك ميسر خواهد بود. اگر حق استفاده از زبان مادري در تمام شئون، اينهمه نياز به آزادي و دمكراسي دارد و بدون آن حياتش به ممات تبديل ميشود، اولا بايد قبول كرد كه در هيچ نقطه‌اي از جهان نه جمهوري استبدادي بر قرار است ونه سلطنت خودكامه. چرا كه در جهان جايي را سراغ نداريم ـ غير از ايران عزيز خودمان ـ كه اكثريتي چنان عظيم مردمي در آنجا بي قيد و شرط از زبانشان استغاده نكنند. ثانيا چگونه است كه زبان فارسي نياز باين آزادي و دمكراسي ندارد، و در غياب ‌آن باليده است؟ آيا بهمكاري با استبداد تواناتر است؟يا زبان استبداديان است؟ يا اساسا قُرُق فرهنگي كشور براي اين باليدن است؟ آيا ؟ طبيعي است كه هر زباني تنها بوسيله‌ي بكار برندگان آن متعين ميشود، خود الفاظ كه نقشي در اين امر ندارند. و تازه پس از آمدن آزادي به ميمنت و مباركي، كه در فقدان مطلق تشكيلاتهاي سياسي و اجتماعي باين سرزمين هبوط خواهد كرد، اي كار محول خواهد شد به كارشناسان و روشنگران خردمند و كارداني كه امور مربوط به نظام اداري كشور و سيستم آموزشي و روانشناسي و تعليم و تربيت كودكانرا به وضوح طرح و بررسي خواهد كرد، و آحاد مردم كشور با آگاهي كامل درباره‌ي چند و چون مشكلات قضاوت خواهند كرد بدين ترتيب اولا بچه هاي ما برخلاف بچه هاي فارس زبان، با اصول و روشهاي علمي سر و كار خواهند داشت . در ثاني آحاد مردم كشور در مورد اينكه آموزش و بكار بردن زبان مادري جقدر طاقت فرسا و جانكاه است آگاهي يافته و قضاوت خواهند كرد و باحتمال زياد ـ چون ايشان راه عملي اينكار را بيان نكرده اند ـ از طريق رفراندم و لابد بشيوه‌اي كه قبلا يكبار ديده‌ايم، يا با همان سيستم دمكراتيك و قديمي خودمان، يعني استمزاج از معتمدين محل، و يا بسبك نظرخواهي راديو تلويزيون ملي اسلامي در مورد تركها ( كه ماها باشيم). آنگاه يكبار ديگر بلطف اين تسامح كوروشي، يعني صدور اجازه‌ي كسب نظر از مردم، دمكراسي پارسي پيروز خواهد شد، و اين پيروزي بر ما مبارك باد! و در آنصورت، درست مانند امروز، هر گونه ادّعاي بكار بردن زبانهاي مادري غير فارسي، بمعناي دشمني با زبان فارسي كه زبان مشتركِ مليِ سرتاسريِ مشروعيت بخشِ وحدت آفرين ملت ايران و همه اقوام و عشاير و ايلات و درجه داران و افراد همه مناظق محروسه حساب شده و آش همان آش و كاسه همان كاسه خواهد بود. چنين نيست آنچه آقاي جلالي و همفكران ميخواهند؟

 

 

با تقديم احترام: الف. تربيت