دیدگاههای آقایان رضا براهنی و علی قره جه لو و"نقد" آقای امیر جهانفر

م. ائینالی

(قسمت سوم)

رضا خان و حکومت ملی آذربایجان

در قسمت اول این نوشته به مفهوم زبان رسمی، وضعیت زبانها در کشورهای همسایه و در قسمت دوم به اظهارات آقای جهانفر در دفاع از ضرورت داشتن تنها یک زبان رسمی در یک کشور و برخی ادعاهای تاریخی ایشان پرداختم. در این قسمت به ادعاهای ایشان در رابطه با حکومت رضاخان و حکومت ملی آذربایجان خواهم پرداخت. آقای جهانفر در ادامۀ مقالۀ خود و در رد نظرات آقای براهنی به دفاع از پاره ای از عملکردهای حکومتهای پهلوی پرداخته و مینویسند:

"عمده ی انتقاداتی که آقای براهنی به پهلوی اول و دوم دارند، از جمله: به روی کار آمدن با کودتای مورد حمایت بیگانگان، تبدیل قرارداد نفت 1901 دارسی به قرارداد 1933 (1312 شمسی) با شرکت نفت انگلیس (بریتیش پترولیوم) توسط رضاشاه، ...، و عقد قرارداد نفت امینی پیچ، پس از کودتای 28 مرداد 1332  توسط محمد رضاشاه، استبداد حکومتی، حرص جمع آوری اموال و جز آنها، ... ولی نمی توان همه ی عملکرد این دو پادشاه را، سیاه ارزیابی کرد. ساخت دانشگاه، اعزام دانشجو به خارج، احداث بیمارستان، راههای شوسه و آسفالته، راه آهن، بندر، فرودگاه، طراحی شهری و آسفالت خیابانهای شهرها، و هزاران پروژه ی عمرانی دیگر که در دوره ی حکومتهای قبلی، سابقه نداشته، جزو خدمات مفید این دو پادشاه می باشد."

آقای جهانفر شما از یک طرف معنی و مفهوم استقلال یک کشور را به حد مدیریت تغییرات و یا اصلاحات سطحی و ظاهری تنزل داده و از طرف دیگر مقولۀ دگرگونی ساختار اقتصادی و اجتماعی یک کشور را به سطح فرستادن چند دانشجو به خارج، احداث مقداری راههای شوسه و آسفالته، راه آهن و ایجاد چند بندر، فرودگاه و احداث بیمارستان تنزل می دهید. ولی حتی اگر ادعاهای شما را قبول داشته و تغییر و تحولات جبری و زمانه ای و مدیریت ظاهری را نشانۀ استقلال و مترقی بودن یک رژیم قرار دهیم (همچنانکه در جمهوری اسلامی و یا عربستان سعودی نیز متداول است) در آنصورت سئوال من از شما این است که: مگر میرزا آقاسی (وزیر محمد شاه) برای اولین بار دانشجو به اروپا نفرستاد و ناصرالدین شاه، محمد علی شاه، مظفرالدین شاه و احمد شاه نیز همین سیاست را ادامه ندادند؟ مگر در زمان قاجار برای اولین بار راه آهن (بصورت محدود)، تراموای، تلگراف، ایستگاهای الکتریسیته و برق احداث نگردید و بیمارستان، بندر، راه سازی، مدارس، و ... احداث نمی شد؟ مگر در زمان قاجار تعلیم و تربیت برای اولین بار به سبک اروپائی توسط میرزا حسن رشدیه (آنهم بزبان ترکی) و محمد علی تربیت بنیان گذاری نشد؟ مگر در زمان ترکان قاجار دارلفنون ایجاد نگردید؟ مگر در زمان قاجار برای اولین بار مجلس شورای ملی، قانون اساسی، انتخابات، احزاب سیاسی، مطبوعات و ... بوجود نیامد؟ اتفاقاً درست برخلاف ادعاهای شما منشاء اصلی تمامی تغییر و تحولات اجتماعی، هنری (موسیقی، نقاشی، تئاتر)، فرهنگی ، آموزشی، سیاسی، فمینیستی، حقوقی و ... در ایران از زمان ترکان قاجار و خصوصاً ناصرالدین شاه شروع می شود و نه رضا خان! آقای جهانفر شما چرا منشاء این تغییر و تحولات را به حکومتهای پهلوی ارجاع می دهید؟

 

اهل فن می دانند که حکومت رضا خان یک حکومت دیکتاتوری معمولی نبود و ابعاد استبدادی آن هنوز در تاریخ ایران کاملاً شناخته نشده است. این دیکتاتوری از نظر خشونت و انقطاع ساختارهای جامعه ایران قابل مقایسه با هیچ یک از دیکتاتوری‌های جهان در دوران معاصر نبوده و هم اکنون نیز نیست. دیکتاتوری رضا خان مسئول تمام عوارض منفی می باشد که هم اکنون بر جامعه ایران تحمیل شده است. از فقر فرهنگی گرفته تا حذف ساختارها و نهادهای مدنی که در جامعه ایران دوران قاجاریه، یعنی تا اوائل قرن بیستم میلادی، نقش مهمی در سامان دهی ،ارتقاع و ترقی امور جامعه داشتند. فراموش نباید کرد که رضاخان بانی استقرار حکومتی که در دانش سیاسی از آن به عنوان دولت سربازخانه‌ای یاد می شود بود. ولی شما آقای جهانفر سعی دارید آنرا بعنوان یک حکومت مترقی به خواننده القا و معرفی کنید.

 

امحاء روشنفکران و حذف بزرگان سنتی و زندانی کردن آزاد اندیشان و همچنین سلب مالکیت از تودۀ کثیری از مردم پیامدهایی را با خود داشته است که امروز جامعۀ ایران با آن دست به گریبان است. رضا خان یک دزد بود و دفترچه صورت املاک رضا خان ، که هم ‌اکنون در مرکز اسناد بنیاد مستضعفان و جانبازان (مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران) موجود است، املاک رضا خان را در اواخر سلطنتش قریب به "هفت هزار قریه ششدانگ" ارزیابی کرده است. یعنی او در عرض 16 سال به بزرگ ‌ترین مالک اراضی کشاورزی نه تنها ایران بلکه جهان تبدیل شده بود. او و اطرافیان وی به تمامی ثروتهای ملی و تاریخی سلاطین ترک در ایران (از جمله جواهرات سلطنتی) دست گذارده و بسیاری را ما بین خود تقسیم کردند. رضا خان در سال‌های جنگ جهانی دوم از کمبود مواد غذایی در جهان سوءاستفاده کرد و بخش عمده محصولات کشاورزی ایران را، اعم از غلات و گوشت، به روسیه و آلمان صادر کرد و پول آن را به حساب‌های شخصی خود در لندن، سوئیس، نیویورک و حتی تورنتو واریز نمود. این وضع به قحطی وحشتناکی در ایران منجر شد و هزاران نفر جان خود را از دست دادند. او بنیانگذار دیوان‌سالاری امروزی ایران یعنی همان هیولای ناکارآمد دستگاه دولتی است که مدام در حال متورم ‌تر شدن است. (17) مأموریت اصلی رضاخان، حفظ منابع نفتی (یعنی منافع انگلیس) و مبارزه با احزاب سیاسی چپ و جلو گیری از نفوذ کمونیسم و بلشویزم در ایران بود و او این وظیفه را به شایستگی انجام داد. او به‌ کلی به قانون اساسی مشروطه و نهادهای منبعث از آن بی‌اعتناء و بیگانه بود و قانون اساسی مشروطه را، که احمد شاه قاجار بدان وفادار بود (و بدین دلیل نیز به بی عرضگی متهم شد)، از محتوا خالی کرد. او مجلس و مطبوعات را، که دو رکن اصلی نظام مشروطه به شمار می‌رفتند، عملاً به ارگان‌های نمایشی و صوری تبدیل کرد. اسناد انتخابات مجلس پنجم در سال 1302، که اخیراً انتشار یافته است، نشان می‌دهد که رضا خان به اقتداری دست یافته بود که نه تنها انتخابات را به نمایش صوری تبدیل کرده بود بلکه همه نمایندگان مجلس را، به جز چند نفری در تهران، توسط خود او تعیین می شدند. (18) آقای جهانفر معنی و عمق این حرفها را درک می کنید؟ و آیا می دانید که چرا پسر رضاخان، محمد رضا پهلوی تا مدتها، اجازۀ تحقیق و بررسی آرشیوهای دوران حکومت پدرش را نمی داد؟

مأموریت رضاخان دشمنی با هرگونه تغییر و تحول و اصلاحات اساسی و کیفی در ایران بود! آنچه رضا خان کرد این بود که یک قرن تلاش روشنفکران (عمدتاً ترک و آذربایجانی) برای تغییر و تحول اساسی در ایران را با نابود کردن دستاوردهای انقلاب مشروطیت بمدت یک قرن دیگر به عقب انداخت! اما آقای جهانفر شما یا واقعیتها را تشخیص نمی دهید، و یا نمی خواهید تشخیص دهید، و از "خدمات" او سخن می گوئید. خدمات و دستاورد رضا خان برای اعراب، ترکان، بلوچها و ... اکثریت مطلق مردم ایران چه بود؟ مگر رضان خان قرار داد 1919 را که احمد شاه قاجار حاضر به قبول ننگ امضای آن نشد بصورت تکه تکه به اجرا نگذاشت؟ مگر رضاخان از فرهنگ و تمدن چه می دانست؟ کسی که بقول حسین مکی (از اعضای فراماسیون) از نوشتن یک نامۀ بی غلط املائی و انشائی عاجز بود و به جز حرف زور و چماق و آمپول هوا در رگ روشنفکران، چیز دیگری نمی فهمید. این فرد، یعنی مهترسابق سفارت انگلیس، که خود نیز اعتراف کرده است که انگلیسی ها او را سرکار آوردند، حامل چه نوع فرهنگ برتر می توانست باشد که شما از او و خاندان او قسماً حمایت می کنید؟ شما از ایجاد راه آهن توسط رضا خان سخن می گوئید ولی می دانید که این نه خواست رضاخان بلکه در وحلۀ نخست دولت انگلیس بود که برای سهولت جابجائی قوای نظامی خود به سوی منابع نفتی باکو و بر علیه بلشویکها آنرا برخلاف توصیه های متخصین امر از شمال به جنوب بجای مسیر غرب به شرق به او قبولاند؟! از ایجاد دانشگاه می گوئید که یکی از وظایف آن تبلیغ و تئوریزه کردن نژادپرستی و آموزش برتریت یک قوم بر دیگران را بر عهده داشت! از"طراحی شهری" میگوئید که وظیفۀ نخست آن نابودی آثار و ابنیه های ترکان در ایران بود. و از "پروژه های عمرانی" مینویسید که عمدتاً منحصر به مناطق فارس نشین با مالیاتهای ملیتهای غیر فارس بود. آقای جهانفر رضاخان را اربابی برد که او را آورده بود آنهم نه بخاطر اینکه از خدمات او ناراضی بودند بلکه اربابان او می دانستند که با ورود متفقین به ایران و تزلزل پایه های حکومتی پهلوی نفرت بیش از حد مردم ، رضاخان و سلطنت او را از صفحۀ روزگار محو خواهد کرد. انگلیسیها برای نجات جان رضاخان و تداوم سلطنت دست نشانده خود، او را محترمانه به خارج منتقل کردند و از دست انتقام مردم رهانیدند. بنا به بررسیهای دکتر محمد قلی مجد، حتی اگر متفقین ایران را اشغال نمی کردند، حکومت رضا خان در شرف سرنگونی بود!

آقای جهانفر شما اشاره به خدمات پیشه وری و حکومت ملی آذربایجان از طرف آقای براهنی را به مسخره گرفته و آن انقلابی بزرگ را با مقایسه او با انگلی چون رضاخان به میلیونها آذربایجانی و ایرانی دموکرات و آزایخواه توهین می کنید! پیشه وری و حکومت ملی او ادامه دهندگان جنبش مشروطیت ایران بودند و بیشتر چهره های آن جنبش نیز، از دختر ستارخان گرفته تا خود پیشه وری، به ادامۀ آرمانهای نهضت مشروطیت تأکید داشتند. آیا می دانید نهضت پیشه وری چه بود؟ نهضت پیشه وری یعنی فمینیسم و حق انتخاب کردن و انتخاب شدن زنان ایران برای اولین بار در تاریخ شرق، نهضت پیشه وری یعنی اولین اصلاحات ارضی در شرق و صاحب زمین شدن بیش از یک میلیون دهقان فقیر و بی زمین در کشوری که جمعیت اصلی آن در دهات زندگی کرده و مهمترین مشکل اساسی آن زمین بود. نهضت پیشه وری یعنی تمرکز زدائی و تحقق حقوق برابر تمامی آذربایجانیها با دیگر مردم ایران، نهضت پیشه وری یعنی ایجاد رفاه و امنیت برای مردم، یعنی رسمیت زبان مادری اکثریت مردم ایران یعنی انکشاف فرهنگ، نهضت پیشه وری یعنی تحصیل علم و پیشرفت و توسعۀ اقتصادی ـ اجتماعی و ارتقاء شعور ملی و سیاسی مردم، نهضت پیشه وری یعنی حل معضلات اساسی و پایه ای دموکراسی، یعنی ایجاد سندیکاها و اتحادیه های مستقل کارگران و دهقانان، یعنی برقراری انتخابات آزاد و مجلس ملی منتخب مردم، یعنی ایجاد نهادهای مدنی هنری، تئاتر، شعر، موسیقی یعنی پایه ریزی شالودهای یک جامعۀ مدنی، یعنی آنچه هنوز نیز بعد از یک قرن ایرانیان قادر به برقراری آن نشده و هرگونه سخن از آن را با گلوله جواب میگیرند. آیا می توان این تحولات انقلابی را با کرده های رضا خان مقایسه کرد؟

آقای جهانفر شما در جواب آقای براهنی می نویسید که :" شما آقای پیشه وری را به صفاتی متصِف کرده اید که من با عنایت به نوشته هایِ خودتان، با بخشی از آنها مخالفم." دوست عزیز عناد و دشمنی شما (و همفکران شما) با پیشه وری و خدمات حکومت ملی آذربایجان برای ما روشن است و اگر ما و آقای براهنی هزار و یک دلیل نیز بیاوریم شما با استناد به همان یک دلیل، یعنی "عناد"، با آن مخالفت خواهید کرد و این عناد ریشه در تفکراتی دارد که شما را وادار به جبهه گیری در برابر، نه تنها دموکراسی، که هر چه که شالودۀ آن با عنصر ترک عجین شده باشد می کند. شما آسفالت یک روزۀ خیابان های اصلی تبریز را، که در آن زمان در مجموع بیش از چند کیلومتر نبود، با لوث کردن مسئله می خواهید دروغ وانمود کنید در حالی که آسفالت کردن مجموعاً چند کیلومتر مسیر آماده و صاف شده با بسیج چند صد نفر و با ابزار ابتدائی در عرض کمتر 24 ساعت قابل اجراست و آنرا نمی توان با جاده کشی در کوه و دشت و یا تونل زنی مقایسه کرد که تازه به تکنیک امروزی نیز نیاز داشته باشد. از آن گذشته پدران و مادران ما شاهدان زندۀ این واقعه بودند که با عناد شما قابل حذف نیست. اما آقای جهانفر دغدغه و درد شما نه تنها لوث کردن صورت مسئله بلکه سایه انداختن و به زیر سئوال بردن تغییر و تحولات انقلابی و ماهیت دموکراتیک حکومت ملی آذربایجان به رهبری پیشه وری است، یعنی همان حکومتی که پشت ارتجاع مرکز و امپریالیست های حامی آن را به لرزه در آورده بود.

شما پناهنده گی نزدیک به صد هزار آذربایجانی را به اتحاد شوروی بطور غیر مستقیم به وابسته و جاسوس بودن آنان و رهبران نهضت ملی، خصوصاً پیشه وری، نسبت می دهید. اما فراموش نکنید که پیشه وری قبل از هر چیز یکی از برجسته ترین روشنفکران ایران و آذربایجان بود که تنها می توان او را با مائو تسه دون و یا فیدل کاسترو مقایسه کرد. او مؤلف چندین کتاب و صدها مقاله، نوشته و رساله و سردبیر روزنامۀ آژیر در تهران بود. او نمایندۀ آذربایجان و منتخب قانونی آنان برای مجلس شورای ملی بود که بیشترین رأی را در تبریز کسب کرده بود. او وزیر امور خارجه در جمهوری گیلان بود. اما رضا خان که بود؟

شما میگوئید که " درباره ی ظهور و سقوطِ حکومتِ آقای پیشه وری اسناد بسیار زیادی منتشر شده" است. خوب سئوال من این است که اگر یکی از منشاء های این اسناد آرشیو دولتی و امنیتی حکومتهای پهلوی و جمهوری اسلامی است چرا همواره این آرشیوها بروی محققین بی طرف (و پژوهشگران آذربایجانی) بسته بوده است؟ چرا همیشه فقط و منحصراً افراد از فیلتر گذشته و یا تأئید شدۀ امنیتی امکان دسترسی به اسناد امنیتی را دارند ولی بقیه ندارند؟ مگر در آن آرشیوها چه چیزی هست که برای همه نامحرم ولی برای تعدادی انگشت شمار که با دستگاهای امنیتی رژیم ارتباط مستقیم دارند محرم است؟ این واقعیتها مرا بیاد ادعاهای داشناکهای ارمنی می اندازد که در دنیا داد و فریاد "نسل کشی ارامنه" را راه انداخته ولی دولت کنونی ارمنستان، که در دست همان حزب داشناک است، از گشودن آرشیوهای خود بروی محققین برای بررسی این ادعاها جلوگیری می کند!؟ در واقع دزد داد می زند که دزد را بگیرید!؟

شما در جواب آقای براهنی می نوسید: " شاه بیتِ دلایل شما برعلیه رضاشاه و محمد رضاشاه ... بر سرِ کار آوردنِ آنها توسطِ انگلیس و آمریکا است. ... واقعاً اگر پشتِ آقایِ پیشه وری توسطِ آقایِ استالین، خالی نشده بود، آیا ارتش ضعیفِ آن زمانِ محمد رضاشاه، می توانست با آن سرعت، آذربایجان را تسخیر کرده و مرتکب آن فجایع شود... به نوشته ی شما، این ارتش، از آقای پیشه وری حمایت می کرد ... و برابرِ نوشته ی شما، عیناً مانند عملکردِ انگلیسی ها در مورد رضاشاه، در مورد آقای پیشه وری، که خود بر سرِ کار آورده بودند، عمل کردند ... چگونه آنهمه مهاجر (40 تا 60 هزار نفر) توانستند بدونِ هماهنگیِ قبلی وارد خاکِ شوروی (کشورِ ملقب به پشتِ پرده ی آهنین) شوند؟ ... استعمارگر، استعمارگر است ..."

اولا،ً سخن آقای براهنی بر مبنای حمایت شوروی است و نه دست نشاندگی و مأموریت کودتائی که انگلیسیها به رضاخان داده بودند! ثانیاً معمولاً یک کودتا تنها متکی بر نیروی نظامی و کسب قدرت سیاسی در قله های قدرت است و نه یک جنبش توده ای با برنامه و اهداف اصلاحات انقلابی و دموکراتیک! ثالثاً شناخت از بقول شما "استعمارگر" و اهداف آن ضرورتی است که با تجربه بدست می آید. اتحاد شوروی در آن زمان چهره ای را که ما امروز از آن پیدا کرده ایم نداشت! در رابطه با مثلاً امپریالیسم انگلیس اطلاعات مردم ایران بسیار زیاد بود چرا که نه تنها عملکرد آنرا در کشورهای عربی (عثمانی) و هندوستان در ذهن خود داشتند بلکه در داخل ایران نیز با توطئه های آن (خصوصاً در جریان جنبش تنباکو و انقلاب مشروطیت) دست به گریبان شده بودند. این امر در مورد اتحاد شوروی نه تنها صادق نبود بلکه برعکس مردم ایران از آنکشور تازه تأسیس یافته خاطرات بسیار مثبتی نیز داشتند. اتحاد شوروی تنها کشور جهان بود که بعد از اعلام موجودیت خود اقدام به فسخ یکطرفۀ تمام قرادادهای اسارت بار روسیۀ تزاری با ایران کرده و به مداخلات خود نیز بطور عمده در ایران پایان داده بود. اتحاد شوروی کشوری بود که کمر فاشیسم هیتلری را شکسته و در این راه بیش از بیست میلیون کشته داده بود و در اکثر کشورهای جهان چهره ای آزادیبخش برای توده های مردم کشورهای جهان از خود بجا گذاشته بود. اتحاد شوروی 1945 اتحاد شوروی 1990 نبود. همین امر باعث شده بود که مردم ایران و آذربایجان، اتحاد شوروی را با سایر کشورهای امپریالیستی همچون انگلیس مقایسه نکرده و خاطرۀ خوشی از آن داشته باشند. یکی از علل رشد حزب توده در ایران نیز از این واقعیت نشأت می گرفت.

رابعاً در آستانۀ پایان جنگ جهانی دوم جهان عملاً به یک سیستم دو قطبی تبدیل و جنگ سردی در حال آغاز بود که هر دو قطب در صدد تضعیف یکدیگر بودند و حرکتهای مختلف سیاسی نیز در سطح جهانی کم کم به صحنۀ مهره های بازی آنان تبدیل می شد و بعد از بوجود آمدن پیمانهای ناتو و ورشو این قطبی شدن بیشتر شده و می توان ادعا کرد که پشت سر تمام حرکتهای ضد کمونیستی در سطح جهانی امریکا و هم پیمانان او و اکثریت قاطع جنبشهای آزادیبخش نیز از طرف اتحاد شوروی (در تقابل با منافع امریکا و انگلیس) حمایت میشدند. بنابراین امکان پیروزی جنببش های آزادیبخش و دموکراتیک بطور عمده در گرو حمایت جبهۀ مخالف و رقیب بود. شما کدام جنبش آزادی بخش در جهان را (در دوران جنگ سرد) سراغ دارید که اتحاد شوروی از آن حمایت و یا بدان کمک مادی و معنوی نکرده باشد؟

خامساً حمایت یک دولت خارجی از یک حرکت اجتماعی و سیاسی (و نه یک کودتای نظامی) و یا کسب کمک مادی و سیاسی از یک کشور خارجی به هیچ عنوان به معنای وابستگی آن حرکت به خارج و یا دست نشاندگی آن نیست. این قاعده در مورد تمام جنبشهای آزادیبخش جهان نیز صادق است. مثلاً آیا حمایت مادی و معنوی اتحاد شوروی از مردم ویتنام و رهبر آن هوشی مین، کوبا و فیدل کاسترو و یا مائو تسه دون و مردم چین و نیکاراگوئه و ... به معنای دست نشانده بودن آنها در مبارزۀ آزادیبخش خود با امپریالیستهای غربی بود؟ روشن است که اتحاد شوروی استفادۀ خود را از ایجاد دردسر برای رقیبان جهانی خود می برد و حرکتهای آزادیخواه نیز از تضاد ابر قدرتها در راستای اهداف خود سود می جستند. نمونۀ دیگر در انقلاب بهمن ایران بود. در انقلاب 1357 ایران مگر روسیه با تمام امکانات خود از آن انقلاب ایران حمایت نمیکرد؟ رابطۀ خمینی و اطرافیان او با اتحاد شوروی بر همگان روشن است. اهمیت خمینی برای اتحاد شوروی تا حدی بود که هنگام عزیمت خمینی از پاریس به تهران (در بهبوحۀ انقلاب) ارتش و مقامات امنیتی شوروی دو میگ 29 را مأمور حفاظت جان او و اسکورت هوا پیمای حامل خمینی از آسمان پاریس تا تهران کرده بودند. ابعاد تعلیم طرفداران خمینی توسط فلسطینها (در جنوب لبنان و حوزۀ نفوذ شوروی) و حمایت اطلاعاتی خمینی و برخی از اطرافیان او توسط کا. گ. ب نیز از اسرار نیست که حتی منجر به حذف آیت الله شریعتمداری یعنی تنها رقیب خمینی گردید.

همین رابطه با اتحاد شوروی را حتی سازمانهای سیاسی ایران از جمله "سازمان مجاهدین خلق" داشت که منجر به دستگیری تنی چند از اعضای آن نیز در ایران شد. اکثریت دستجات چپ ایران نیز با حزب کمونیست شوروی رابطه داشته و اطلاعات رد وبدل می کردند و برخی کمک مالی نیز دریافت می کردند. آیا کسی می تواند ادعا کند که خمینی وابسته و یا عامل شوروی بود؟ همه می دانیم که امپریالیسم انگلیس از انقلاب مشروطیت حمایت می کرد و حتی در سفارتخانه و کنسولگریهای خود برای رجال سیاسی ضیافت برگزار می کرد و کمکهای زیادی برای رشد آن خرج می کرد. اما هیچکس تا به امروز جنبش مشروطیت و رهبران آن را وابسته به انگلیس ارزیابی نکرده است چرا که نهضت مشروطه بر خاسته از مبارزۀ خستگی ناپذیر روشنفکران و مردم ایران بود و اهداف کاملاً متفاوتی به غیر از اهداف انگلیسیها را دنبال می کرد. از آن گذشته از آقای جهانفر پرسیدنی است آیا حمایت گسترده کشورهای خارجی و استعمارگر، خصوصا امریکا و انگلیس، از جنبش سبز کنونی مردم ایران به رهبری میرحسین موسوی به چه معنی است؟ آیا "استعمارگر، استعمارگر" نیست؟

همه می دانیم که بعد از سقوط حکومت دیکتاتوری رضان خان و ورود نیروهای متفقین به ایران جنبش ملی بسیار توانمند و توده ای در آذربایجان شکل گرفته بود که نتیجۀ 20 سال سیاستهای نژادپرستی رضاخان و سرکوب بی سابقه مردم آذربایجان بود. این جنبش که ادامۀ انقلاب مشروطیت و در پی آرمانهای اساسی آن بود چهار سال بعد از سرنگونی رضاخان توانست با استفاده از خلا قدرت و حضور نیروهای متفقین در ایران، و عدم پاسخگوئی حکومت مرکزی به خواستهای بر حق مردم، حکومت ملی آذربایجان را ایجاد کند. حکومت ملی نه به دنبال استقلال و جدائی آذربایجان از ایران بود و نه برنامه و طرحی برای این منظور داشت. بدین دلیل نیز این حکومت نه دارای وزیر خارجه و نه برای خود پرچم دیگری به غیر از پرچم ایران برگزیده بود! آنچه مردم آذربایجان و حکومت ملی بدنبال آن بودند احقاق حقوق ملی و دموکراتیک خود و انجام اصلاحات اساسی اقتصادی ـ سیاسی در آذربایجان و تعمیم آن به سایر نقاط ایران بود. شوروی نیز وجود این جنبش را در راستای منافع خود ارزیابی کرده و حمایت نسبی (نه در طول تمامی حیا ت حکومت ملی ) و کمکهای محدود (و نه همه جانبه) بدان کرد. اما آنچه این حکومت را سر پا نگه داشته و تداوم آنرا رقم می زد تنها و منحصراً نیروی جنبش توده ای مردم و روشنفکران آذربایجان و حمایت بی دریغ و فعال آنها بود! این حمایت توده ای با اجرای رفرم ارضی، یعنی این بزرگترین و اساسی ترین مانع و مشکل لاینحل جامعۀ آنروز آذربایجان (و ایران) و اصلاحات پی در پی دیگر، چند برابر شده و بر استحکام و عمق نفوذ مردمی آن افزود. حکومت ملی توانست در طی یکسال اصلاحاتی را بمورد اجرا گذارده و به دستاوردهایی دست یابد که آذربایجان نه تنها در عرض 20 سال حکومت نکبت رضاخان بلکه در تاریخ چند هزار سالۀ خود بدان دست نیافته بود! محتوا و ماهیت دموکراتیک و انقلابی نهضت ملی آذربایجان نیز از این واقعیتها سرچشمه می گرفت!

اینکه علل شکست حکومت ملی چه بود می توان در بارۀ آن سخن بسیار گفت ولی خود میر جعفر پیشه وری علت اصلی آنرا عدم تأکید بر وحدت بیشتر نهضت ملی آذربایجان با دیگر خلقهای ایران ذکر کرده بود که گویا همین امر نیز باعث حذف فیزیکی او توسط کا. گ. ب شد. واقعیت این است که اتحاد شوروی (همچون تمامی دولتها) پی گیر منافع خود در ایران و حکومت ملی آذربایجان نیز در پی اهداف و استفاده از امکانات موجود آن زمان برای به کرسی نشاندن خواستها و مطالبات مردم خود بود. حکومت آذربایجان نه فرمانبر شوروی بود و نه ماهیت و پایگاه مردمی آن همچون اجازه ای بدان می داد و اگر عناصر و یا حتی عواملی نیز بودند که برای منافع شوروی تلاش می کردند (از جمله عوامل نفوذی حزب توده) حساب آنان از حرکت مردمی و کلّیت رهبری نهضت ملی آذربایجان جدا بود.

حال آقای جهانفر شما کودتاهای نظامی طراحی شده از طرف سرویسهای جاسوسی قدرتهای خارجی را برای قبضۀ قدرت سیاسی در ایران، یعنی حکومتهای رضان خان میر پنج و پسرش محمد رضا، را چگونه قابل مقایسه با یک نهضت ملی متکی به توده های وسیع مردمی با اهداف و برنامه های دموکراتیک و انقلابی می دانید؟ آیا شما می خواهید داوری بی طرفانه بکنید یا قصد دارید با مخدوش کردن چهرۀ جنبش ملی آذربایجان لکۀ ننگ کودتاهای نظامی و پیاده کردن پروژه های سرویسهای امنیتی و جاسوسی دولتهای امپریالیستی را از چهرۀ حکومتهای پهلوی بزدائید، یعنی همان حکومتهایی که شما از "خدمات مفید " آنها سخن گفته اید؟ آقای جهانفر اگر رابطه با شوروی بد و یا بمعنای دست نشاندگی و جاسوسی است چرا شما میرزاکوچک خان جنگلی، یعنی قاتل اصلی حیدر خان عمواغلی را، از جملۀ "آزادگان" ایران خطاب می کنید در حالی که می دانید که نهضت جنگل و رهبری آن نه تنها مستقیماً از قوای نظامی بلشویکها بهره مند بود بلکه بلشویکهای روسیه در درون آن نهضت حضور و شرکت فعال داشتند؟ رابطه و همکاری جنبش جنگل و میرزاکوچک خان تا حدی نزدیک بود که میرزاکوچک خان در خاک ایران مشترکاً با روسها اعلامیه و توافقنامۀ حکومتی صادر می کرد و تداوم حضور قوای آنان در شمال ایران را کتباً امضاء میکرد!؟ (19) یعنی کاری که نه میرجعفرپیشه وری و نه هیچیک از رهبران و یا اعضاء حکومت ملی آذربایجان هرگز مرتکب آن نشدند! امضاء و مهر روسها تحت نام "حکومت مسکو" همرا ه با امضاء رهبران جنگل گویای یک رابطۀ تنگا تنگ نهضت جنگل با بلشویکهای روسیه بود و قوای روسیه مستقر در ایران که به بلشویکها پیوسته بودند از جنبش جنگل و میرزاکوچک خان در مقابل حکومت مرکزی ایران دفاع مسلحانه می کردند! حکومت ملی آذربایجان این رابطۀ تنگا تنگ را نه با قوای اشغالگر شوروی در ایران داشت و نه با حکومت شوروی دارای این چنین مناسبات نزدیک و تو در تو بود.

اما چرا جنبش ملی آذربایجان از طرف حکومتهای پهلوی و پان ایرانیستها و طرفداران آنان (و آقای جهانفر) متهم به وابستگی به شوروی شده و می شود ولی جنبش میرزا کوچک خان با آنهمه شواهد غیر قابل انکار به این گونه "وابستگی" ها متهم نمی شود؟؟ آقای جهانفر آیا تا کنون به چرائی این مسئله اندیشیده اید؟ جواب من این است: چون پیشه وری و حکومت ملی تحت رهبری او در اساس و ماهیت خود یک حکومت تمام عیار ترکی بود ولی حکومت میرزا کوچک خان جنگلی دارای این خصیصه نبود! ولسلام! این تنها دلیل اساسی اتهامات رنگارنگی است که به نهضت ملی آذربایجان زده میشود و نشان می دهد که حرکت نیروهای فوق در داوری خود از جنبشهای اجتماعی و سیاسی ایران منحصراً از موضع "قومی و نژادی" و تعلقات ملی است!! بدین دلیل نیز هست که نخست وزیر و ایدئولوگ اصلی رضا خان، محمد علی فروغی نوشت که: "ما احمد شاه را به اين دليل که سلطنت را دوست نداريم ، از تخت به زير نکشيديم. او را از آن جهت ساقط کرديم که قاجار ها از نسل ترکند... هدف ما از ساقط کردن احمد شاه ، بر پا ساختن سيستم حکومت جمهوری نبود ..هدف ما جايگزين کردن قاجار های قلدر صفت با سلسله نجيب و پاک فارس پهلوی بود." (20)

بدین دلیل نیز هست که ترکان و تاریخ ترکان در ایران همیشه و آگاهانه بصورت منفی ارائه و یا جعل میشود ولی این نگرش کمتر شامل تاریخ دیگر گروهها و یا حکومتهای آنان می شود!؟ درست به همین دلیل نیز هست که مثلاً هیچگاه حرکات و تحرکات کردها که عمدتا مسلحانه و در ارتباط تنگا تنگ با منافع دولتهای همسایه و قدرتهای جهانی بوده است کمتر به وابستگی آنان به قدرتهای خارجی نسبت داده می شود! در حالی که می دانیم که چه در دوران پهلوی و چه اکنون، تحرکات کردهای منطقه تنها با تکیه بر دولتهای خارجی قادر به ادامۀ مقاومت خود علیه دولت مرکزی ایران بوده و هر گونه کمک مالی و سلاح آنان نیز از خارج تأمین شده و می شود! دخالت قدرتهای خارجی هم اکنون نیز ادامه داشته و بسیاری از دستجات مسلح کرد ایرانی (از جمله پژاک) در خاک عراق از طرف نیروهای امریکائی تعلیم داده شده و حمایت مادی و تسلیحاتی می شوند و حتی بیشتر از آن قدرتهای بزرگ جهان حساب ویژه برای تحرکات کردها در منطقه باز کرده اند که نقشه های سیاسی آن نیز از طرف وزارت دفاع امریکا در چهارچوب "طرح خاورمیانۀ بزرگ" منتشر شده است.

علاوه بر این همه بیاد دارند که نیروهای بارزانی در گذشته بصورت ایلی به اتحاد شوروی پناهنده شده و دولت شوروی آنان را در خاک خود پناه داده و بسیاری از کردها سالهای متمادی در آن کشور زندگی می کردند. ولی چرا پان ایرانیستها پناهنده شدن آذربایجانیها به اتحاد شوروی را که هم مرز با آنکشور و قسمتی از خاک آن نیز متشکل از آذربایجان بوده و مردم آن نیز دارای قرابت های تاریخی، اتنیک، زبانی و حتی فامیلی بوده و هستند را زیر سئوال برده و غیر مستقیم می خواهد وابستگی آنان را تداعی و یا قلمداد کنند ولی پناهنده شدن صدها هزار کرد به ایران در زمان جنگ خلیج و یا پناهنده شدن ایل بارزانی به شوروی را وابستگی بحساب نمی آورد؟ چرا این گروها (از جبهۀ ملی گرفته تا سلطنت طلبان و چپی ها و مجاهدین) همواره دارای روابط نزدیک و ویژه با دستجات سیاسی و شخصیتهای کرد بوده اند ولی آنها تقریباً با هیچیک از گروهها و شخصیتهای سیاسی آذربایجانی (که بر هویت ملی خود تأکید داشته اند) ارتباطی برقرار نکرده و حتی همچون جن از بسم الله از آنان فاصله می گیرند؟ چرا برای این جماعت مسئلۀ ملی در ایران و منطقه به معنی تنها مسئلۀ کردهاست؟ گذشته از آن، از آقای جهانفر پرسیدنی است که چرا پناهنده شدن هزاران نفر از هوادران و اعضای دستجات سیاسی ایران به شوروی، بعد از آغاز دستگیری و اعدامهای گروهی در جمهوری اسلامی، و پناهندگی بیش از یک میلیون ایرانی به ترکیه و میلیونها نفر ایرانی دیگر (و شاید خود آقای جهانفر) به کانادا، آمریکا، آلمان، انگلیس، عراق (ازجمله اعضای سازمان مجاهدین خلق) و کشورهای دیگر جهان نشان از وابستگی و جاسوسی ندارد ولی پناهنده شدن بقول شما "40 یا 60 هزار" آذربایجانی به شوروی که در صدد نجات جان خود از شکنجه و مرگ حتمی بدست جانوران پهلوی و ارتش جانی او بودند برای شما و همفکران شما مسئله ساز است؟ آیا شما ریگی در کفش ندارید؟

در خاتمه به این نقل قول آقای جهانفر اشاره می کنم که دوست دارند نظرات خود را از زبان دیگران بیان دارند و در نوشتۀ خود به سخنرانیِ آقایِ مرتضی نگاهی اشاره کردند که: " من با خانواده ام صحبت می‌کنم و می‌بینم آنجا (منظور آذربایجانِ خودمان است) مسئله به این شکل که اینجا مطرح است نیست."  برای دریافت جواب و درک وضعیت در "آذربایجان خودمان" به لینک زیر مراجعه کنید. انشالله گربه است! http://www.youtube.com/watch?v=0ghSdJSccVQ

 

م. ائینالی

2010 / 04 /15

 

17 ـ مراجعه کنید به مصاحبۀ عبدالله شهبازی با مجله "چشم انداز ايران تحت عنوان " ديکتاتوری و پيامدهای آن، از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی" http://www.shahbazi.org/pages/Meisami_interview.htm

18 ـ همانجا

19 ـ http://www.ir-psri.com/Show.php?Page=ViewArticle&ArticleID=54&SP=Farsi

20 ـ جليل محمد قلی زاده: "مقصد چه بود؟" مجله ملا نصر الدين ، شماره 1 ، باکو 1926(به نقل از http://yalnizterin.azeriblog.com/2009/02/18/-1)