انقلاب علیه دیکتاتوری های غیر وابسته

بخش اول

محمدرضا شالگونی

انقلاب ها حقایق و روابطی را به نمایش می گذارند که پی بردن به آنها در دوره های عادی برای غالب مردم کار آسانی نیست. البته انقلاب چیزی نیست که شما هر روز آن را تجربه کنید و مخصوصاً انقلاب های زنجیره ای پدیده های نسبتاً نادری هستند. اما اکنون ما دوره جالبی را از سر می گذرانیم که یکی از همین پدیده های نادر در برابر چشمان ما جلوه گری می کند. زنجیره انقلاب های عرب که از نخستین روزهای سال جاری میلادی آغاز شده ، گنجینه ای از تجارب سیاسی را به نمایش گذاشته است که توجه هشیارانه به آنها ، به ویژه برای ما ایرانیان که پیوندهای بسیار گسترده و چند جانبه با دنیای عرب داریم و خودمان نیز برای رهایی از چنگال یک دیکتاتوری تاریک و خونخوار در پیچ و تابیم ، می تواند بسیار آموزنده باشد. اکنون انقلاب های ضد دیکتاتوری شش کشور عربی را زیر و رو می کنند که عبارتند از : تونس ، مصر ، لیبی ، سوریه ، یمن و بحرین. تردیدی نمی توان داشت که فراز و فرودهای همه این انقلاب ها درس های بزرگی برای ما دارند ، اما دو فقره از این ها ( یعنی انقلاب های لیبی و سوریه ) علیه دیکتاتوری هایی برخاسته که برخلاف اکثر دیکتاتوری های عرب ، موجودیت شان به حمایت غرب وابسته نبوده است و بنابراین تجربه آنها می تواند مسائلی را به ما نشان بدهد که در صورت عمومیت یافتن شورش مردم ایران علیه جمهوری اسلامی ، خودمان نیز با آنها روبرو خواهیم شد.

اما قبل از پرداختن به این مسائل ، توضیحی تلگرافی در باره ابهام های رایج در باره دو مفهوم را لازم می دانم : یک - خیلی ها با دلائل و انگیزه های متفاوت ، به کارگیری اصطلاح "انقلاب" در باره حوادث کنونی دنیای عرب را نمی پسندند و به جای آن از "شورشهای عرب" ، "بیداری عرب" ، "بهار عرب" و "ناآرامی های عرب" صحبت می کنند. بی آن که در اینجا به تفاوت های معنایی این اصطلاحات وارد بشوم ، یادآوری می کنم که من اصطلاح "انقلاب" را در این موارد ترجیح می دهم و آن را به تبعیت از ارنست مندل ، به معنای شورش سراسری شده در یک کشور به کار می برم. او می گوید: "شورش ها عموماً وقتی در سطح سراسری به هم می پیوندند ، به انقلاب تبدیل می گردند"[۱] . به عبارت دیگر ، انقلاب قبل از هر چیز به معنای عمومیت یافتن شورش های توده ای است و پیروزی یا شکست این شورش ها و نیز نتایج و جهت پیروزی آنها باعث نمی شود که آنها را انقلاب ندانیم. دو - رژیم هایی را وابسته می نامم که کارکرد اصلی شان پاسداری از منافع قدرت های خارجی است. چنین رژیم هایی غالباً دیکتاتوری هستند ، ولی نه هر رژیم دیکتاتوری ضرورتاً وابسته است ، و نه هر رژیم غیر وابسته ضرورتاً در تنش و رویارویی با قدرت های دیگر.

لیبی و سوریه تفاوت های زیادی با هم دارند ، اما انقلاب در هر دو کشور مسائلی را پیش آورده است که شباهت های انکار ناپذیری با یک دیگر دارند. برای ارزیابی واقع بینانه این شباهت ها ، بهتر است نگاهی بیندازیم به پیش زمینه ها و شرایط شکل گیری هر یک از این دو انقلاب و ویژگی رژیم هایی که آنها را برانگیخته اند.

موردِ لیبی

لیبی کشوری است پهناورتر از ایران ( با مساحت یک میلیون و ۷۹۵ هزار کیلو متر مربع ) که جمعیت آن فقط ۶ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر است. بخش اعظم خاک آن را بیابان های غیر قابل کشت تشکیل می دهند و فقط حدود یک در صد خاک کشور قابل کشت است که عمدتاً در نوار ساحلی دریای مدیترانه قرار دارد. ۷۸ در صد جمعیت کشور در شهرها زندگی می کنند و ۹۷ در صد مردم این کشور را عرب ها و بربرها تشکیل می دهند و ۳ در صد دیگر را اقلیت های قومی دیگر ( یونانی ها ، مالتی ها ، ایتالیایی ها ، مصری ها ، تونسی ها ، ترک ها ، هندی ها و پاکستانی ها ). تولید ناخالص داخلی کشور ( بر مبنای برابری قدرت خرید ) ۸۹ میلیارد دلار ارزیابی می شود و تولید ناخالص سرانه آن حدود ۱۳۸۰۰ دلار. نفت بزرگ ترین منبع اقتصادی کشور محسوب می شود و لیبی با ۴۸ میلیارد بشکه ذخایر شناخته شده و یک میلیون و ۵۴۰ هزار بشکه صادرات روزانه ، یکی از مهم ترین کشورهای صادر کننده نفت است. این کشور تا سال ۱۹۱۱ جزیی از سرزمین های امپراتوری عثمانی بود ؛ در فاصله ۱۹۱۲ تا ۱۹۴۳ به صورت مستعمره ایتالیا درآمد و بعد از شکست ایتالیا ، در فاصله ۱۹۴۳ تا ۱۹۵۱ زیر کنترل انگلیس قرار گرفت و در آن سال با عنوان "پادشاهی متحد لیبی" به صورت کشوری مستقل درآمد. آگاهی و هویت ملی مردم لیبی در دوره مقاومت علیه استعمار خشن ایتالیا شکل گرفت. در این دوره بیش از ۱۵۰ هزار ایتالیایی در لیبی اسکان داده شدند و ایتالیا شرق و غرب لیبی را به صورت دو مستعمره جدا از هم درآورد و در فاصله ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۲ نیروهای اشغالگر نزدیک به نیمی از صحرانشینان لیبی را قتل عام کردند و خیلی ها را در اردوگاه های نظامی به اسارت درآوردند. از ۱۹۵۱ تا ۱۹۶۹ هر چند لیبی یک کشور مستقل دارای قانون اساسی و حق شهروندی محسوب می شد ، ولی دولت آن عملاً زیر کنترل امریکا و انگلیس اداره می شد. اما درست همین دوره مصادف بود با اوج گیری ناسیونالیسم عربی که در مقابله با اسرائیل و سلطه امپریالیسم امریکا و متحدان آن ، جمال عبدالناصر ( رئیس جمهوری مصر ) را به قهرمان جنبش پان عربیسم تبدیل کرده بود. و نیز در همین دوره بود که با کشف ذخایر عظیم نفت ، لیبی به سرعت از یک کشور فقیر به کشوری ثروتمند تبدیل شد ، بی آن که مردم بتوانند از ثروت کشورشان بهره مند شوند. در چنین فضایی بود که روشنفکران و جوانان لیبیایی ، ناخشنود از رژیم فاسد و وابستۀ ملک ادریس سنوسی ، به سوی جاذبه جنبش پان عربیسم ناصری کشیده می شدند. کودتای سپتامبر ۱۹۶۹ افسران جوان ارتش لیبی به رهبری معمر قذافی محصول چنین فضایی بود. قهرمان و الگوی آنان جمال عبدالناصر بود و آنها با اعلام "جمهوری عربی لیبی" و طرفداری از "سوسیالیسم" ناصری ، به یاری قهرمان خود برخاستند و امکانات یک رژیم نفتی تازه نفس را در خدمت پان عربیسم ناصری بسیج کردند. در آستانه کودتای قذافی ، لیبی روزانه ۳ میلیون بشکه نفت صادر می کرد ، در حالی که اکثریت قاطع مردم کشور در وضعیتی فلاکت بار به سر می بردند. بنابراین طبیعی بود که کودتا نه تنها در داخل کشور با مخالفتی روبرو نشد ، بلکه به سرعت از حمایت توده ای برخوردار گردید.

هر چند رژیم قذافی ، مانند سایر حکومت های "انقلابی" عربی آن دوره ، از همان آغاز یک نظام دیکتاتوری بود ، ولی در دو دهه اول در جهت بهبود شرایط زندگی مردم لیبی کارهای چشمگیری انجام داد. کافی است به یاد داشته باشیم که درآمد نفتی لیبی در نیمه دهه ۱۹۷۰ به ده برابر نیمه دهه ۱۹۶۰ افزایش یافته بود که هر چند افزایش جهشی بهای نفت در بازارهای جهانی بعد از تحریم نفتی دولت های عربی در سال ۱۹۷۳ نقش تعیین کننده ای در آن داشت ، ولی مبارزه حکومت قذافی در بالا بردن سهم کشور از قراردادهای نفتی نیز بسیار مهم بود. و افزایش در آمد نفت در بالا رفتن سطح زندگی مردم و بهبود زیر ساخت های کشور انعکاس می یافت. مثلاً نسبت باسوادی قبل از قدرت گیری قذافی ۲۰ در صد بود ، در حالی که اکنون حدود ۸۲ در صد مردم لیبی باسوادند. و میانگین طول عمر از ۴۴ سال به ۷۸ سال افزایش یافته است. بیش از ۸۰ هزار کیلو متر جاده ساخته شده و تقریباً همه مردم لیبی به برق دست رسی دارند. هم چنین فراموش نباید کرد که رژیم قذافی مانند غالب دولت های نفتی خلیج فارس ، نوعی سیستم تأمین اجتماعی به وجود آورده بود که در مهار نارضایی های مردم نقش مهمی داشت. مثلاً حکومت تقریباً به همه مواد غذایی اساسی سوبسید می پرداخت و این باعث می شد که سطح زندگی مردم از حد معینی پائین تر نیاید.

اما باشکست ناسیونالیزم پان عربی ، سرکوب گری و فساد در لیبی نیز شدت یافت و از نیمه دهه ۱۹۸۰ رژیم قذافی نیز علی رغم هیاهوی "انقلابی" اش ، مانند همه دیکتاتوری های معمولی عرب در مسیری افتاد که نه تنها هر نوع صدای مخالف را خفه می کرد ، بلکه همه منابع اقتصادی کشور را در دست خود متمرکز کرده بود و بی اعتناء به نیازهای مردم کشور ، همه چیز در خدمت خاندان حکومتی قرار می گرفت.

انقلاب علیه دیکتاتوری های غیر وابسته

قسمت دوم

پدیده مُعمّر قذافی

محمد رضا شالگونی

حکومت ۴۲ ساله معمر قذافی بر لیبی دیکتاتوری عجیب و پرتناقضی بود که در مقایسه با رژیم های خودکامه دیگر پدیده منحصر به فردی محسوب می شد. این ویژگی رژیم لیبی تا حدی محصول تناقض و تلوّن شخصیتی خودِ قذافی بود. او فردی تیزهوش ، بسیار جاه طلب و نسبتاً عامی بود که در ۲۷ سالگی از طریق یک کودتای بدون خون ریزی به همه کارۀ یک کشور ثروتمند نفتی که هنوز از سایه روابط قبیله ای بیرون نیامده بود ، تبدیل شد. و زمانی به قدرت رسید که دوران افول پان عربیسم ناصری آغاز شده بود و مرگ ناگهانی جمال عبدالناصر درست یک سال پس از کودتای "افسران آزاد" لیبی ، پایانی بود برای این جنبش در خودِ مصر ، یعنی پایگاه اصلی آن در دنیای عرب. بنابراین تلاش قذافی برای تبدیل لیبی به دژ پشتیبان پان عربیسم ، در همان مراحل آغازین با شکستی قطعی روبرو شد. با این همه او توانست از طریق مبارزه برای افزایش درآمد لیبی از قراردادهای نفتی و بهبود شرایط زندگی اکثریت مردم کشور ، در خودِ لیبی پایگاهی برای "سوسیالیسم" ناصری ایجاد کند. فراموش نباید کرد که لیبی اولین کشور نفتی جهان سومی بود که توانست بالاترین سهم از تولیدات نفتی خود را به دست بیاورد. اما حکومت بر لیبی ( یعنی یک کشور عقب ماندۀ - در آن هنگام - سه میلیونی ) چیزی نبود که جاه طلبی قذافی را ارضاء کند. به همین دلیل او همیشه ثروت نفتی لیبی را همچون اهرمی برای پیشبردِ پان عربیسم خود می نگریست و این نمی توانست به تضعیف نفوذ او در خودِ لیبی نیانجامد ؛ و هرچه خصلت ماجرا جویانه پان عربیسم قذافی بیشتر شد ، شکاف میان حکومت او و مردم لیبی نیز افزایش یافت.

از اوائل دهه ۱۹۷۰ قذافی کوشید پان عربیسم خود را با آمیزه ای از پان اسلامیسم جذاب تر سازد و برای راه انداختن "انقلاب اسلامی" در کشورهای مختلف ، در سال ۱۹۷۲ نیروی نظامی ویژه ای به نام "لژیون اسلامی" ( الفیلق الاسلامیه ) به وجود آورد که از چاد و سودان گرفته تا فیلیپین به جریان های اسلامی مورد نظر او کمک می کردند. این ماجراجویی ها نتایج فاجعه باری برای لیبی به بار آورد و مخصوصاً در جنگ های داخلی طولانی چاد ، بخش بزرگی از ارتش لیبی را متلاشی کرد. در سال ۱۹۷۶ قذافی کوشید منشوری برای پان عربیسم اسلامی مورد نظر خود تدوین کند. محصول این تلاش "کتاب سبز" بود که خودش آن را در مقابل سرمایه داری و کمونیسم ، "نظریه جهانی سوم" می نامید ؛ نظریه ای که هدف اش بازگرداندن دنیای عرب به مبانی اسلامی در سیاست و اقتصاد بود. "کتاب سبز" ( که قذافی در سال ۱۹۸۰ جلد دومی هم بر آن نوشت ) تقلیدی بود از "کتاب سرخ" مائو تسه دون در انقلاب فرهنگی چین ، و مانند آن به مانیفست "انقلاب" جدیدی در لیبی تبدیل شد. با انتشار این کتاب نظام سیاسی و اداری کشور تغییر یافت و نام رسمی لیبی از "جمهوری عربی لیبی" به "جماهیریه سوسیالیستی خلقی عربی لیبی" تبدیل شد. در نظام "جماهیریه" ( یا دولت توده های مردم ) هر نوع حزب ، اتحادیه و واحدهای ارتشی ، به عنوان ابزارهای تسلط اقلیت بر توده های مردم منحل شدند و به جای همه آنها کمیته های خلق نشستند که منتخب کنگره های خلق بودند. "کنگره های پایه ای خلق" که مجمع عمومی همه لیبیایی های ( ۱۸ سال به بالای ) یک محل محسوب می شدند ، سالانه چهار بار برگزار می شدند و کمیته هایی انتخاب می کردند که نمایندگان این کمیته ها کنگره های خلق مناطق را به وجود می آوردند و اینها نیز به نوبه خود کمیته هایی انتخاب می کردند که نهایتاً به "دبیرخانه مرکزی دموکراتیک خلق" وصل می شدند. "کتاب سبز" ساختار این نظام سیاسی را به صورت نمودار یک چرخ کالسکه ترسیم می کرد که لبه بیرونی آن را کنگره های پایه ای خلق تشکیل می دهند و به وسیله میله هایی به محور چرخ متصل می شوند. این سیستم که قذافی آن را به عنوان "دموکراسی مستقیم" جا می زد ، به او فرصت می داد که دیکتاتوری فردی بی منازعی به وجود بیاورد و هر طور که می خواست کشور را اداره کند. زیرا در این سیستم هر نوع تجمع و تشکل مستقل به عنوان توطئه علیه حاکمیت خلق محکوم می شد و پلیس مخفی و اطلاعاتی ها همه جا حضور داشتند. قذافی ظاهراً ( به قول خودش ) هیچ مقام اجرایی در این نظام نداشت و تنها به عنوان ناچیز "برادر ، رهبر انقلاب" ( الاخ قائد الثوره ) بسنده کرده بود ، ولی تصمیم نهایی در باره همه مسائل با او بود و در عمل نه تنها همه مسؤولان اجرایی را تعیین می کرد ، بلکه در باره جزئیات زندگی مردم نیز تصمیم می گرفت.

در نظام "جماهیریه" قذافی ، "کتاب سبز" قانون اساسی و خط راهنمای جامعه لیبی محسوب می شد و تدریس آن به عنوان واحد درسی اجباری در برنامه همه مدارس لیبی گنجانده شده بود ؛ متن کتاب به ۳۴ زبان ( و از جمله به اسپرانتو و عبری ) ترجمه شده بود ؛ برای بررسی آن کنگره ها و کنفرانس های پر خرج و پرزرق و برقی با شرکت "دانشمندان" خارجی برگزار می شد و یک "مرکز جهانی برای مطالعات کتاب سبز" در طرابلس ، با پول زبان بسته نفت این "بررسی ها" را هدایت می کرد! قذافی مدعی بود که همه نظرات طرح شده در "کتاب سبز" را از قرآن استنتاج کرده است و در مقابل شِکوه روحانیتی که فکر می کرد حق انحصاری اش در توضیح مسائل اسلام نادیده گرفته شده ، یادآوری می کرد که هر مسلمانی می تواند و حق دارد مبانی اسلام را از خودِ قرآن در یابد. اما در عمل ، او خود را به تنها مفسر مشروع قرآن تبدیل کرده بود و هر نظر مخالف با نظر خودش را بیرحمانه سرکوب می کرد. حقیقت این است که "کتاب سبز" نیز فقط پوششی بود برای دیکتاتوری فردی شخص قذافی و او که فردی به شدت دمدمی مزاج بود ، خود را حتی به نظرات اعلام شده در "کتاب سبز" نیز مقید نمی دانست. نتیجه این که در لیبی تحت دیکتاتوری قذافی ، قانون معنا و کارکردی نداشت و همه امور کشور همراه احکام ناسخ و منسوخ و معلق زدن های فکری "رهبر انقلاب" از این سو به آن سو می شد. چند نمونه:

قذافی که در آغاز کارش خود را مدافع آتشین حق ملی فلسطینیان و دشمن سرسخت اسرائیل اعلام می کرد ، بعد از سرخوردگی از جنبش فلسطین ، در آخرین دهه حکومت اش ، فلسطینی ها را از لیبی اخراج کرد و از دهها هزار یهودی که در سال ۱۹۷۱ از لیبی اخراج کرده بود ، دعوت کرد که به کشور برگردند و در آن سرمایه گذاری کنند. و از اسرائیل و فلسطینیان خواست که با هم آشتی کنند و کشور مشترکی تشکیل بدهند که با نام "اسراطین" نشان دهنده هویت هردو باشد.

او که خود را قهرمان پان عربیسم معرفی می کرد ، پس از نا امیدی از اتحاد کشور های عربی ، تأکید بر هویت افریقایی لیبی را به جای هویت عربی نشاند و خواهان "ایالات متحد افریقا" شد و برای جلب پشتیبانی کشورهای افریقایی ، شروع کرد به دادن کمک های مالی به بعضی از کشورهای فقیر جنوب صحرا. اما تحت تأثیر وسوسه های جذاب برلسکونی ، جوانان مهاجر افریقایی را که برای یافتن کار و لقمه نانی می کوشند خود را به کشورهای اورپایی برسانند ، به او فروخت و طبق قرار دادی با ایتالیا در سال ۲۰۰۸ متعهد شد لیبی را به شکارگاه این مهاجران تبدیل کند و از رسیدن آنها به خاک ایتالیا و سایر کشورهای اورپایی جلوگیری کند.

در نتیجه معلق زدن های سیاسی دائمی قذافی ، رابطه رژیم او با کشورهای همسایه لیبی ، میان دوستی تا حد اتحاد سیاسی و دشمنی تا حد رویارویی نظامی در نوسان بود. تا جایی که کار او با پنج کشور از شش کشور همسایه لیبی ، دست کم یک بار به درگیری نظامی کشیده شد.

یکی از مصیبت های مردم لیبی در دوران حکومت قذافی این بود که او کشورشان را به آزمایشگاه طرح ها و اندیشه های عجیب و آشفته خود قرار داده بود و می خواست غالب این طرح ها را هم به مردم لیبی تحمیل کند. مثلاً او یک موقعی تصمیم گرفت که مصرف صابون هر خانواده نباید هفته ای بیش از یک قالب باشد. یا در موقعیتی دیگر طرحی را پیش کشید که طبق آن می بایست پول کنار گذاشته شود و معاوضه مستقیم کالاها و خدمات جای آن را بگیرد. در سال ۱۹۷۷ قذافی دستور داد که برای دست یابی به خود کفایی اقتصادی ، همه خانواده های لیبیایی باید در داخل خانه های شان به پرورش مرغ بپردازند ، حتی آنهایی که در آپارتمان های شهری زندگی می کنند ( به یاد بیاورید طرح خانه - باغ های احمدی نژاد را ). او استفاده از کلمات خارجی را ممنوع ساخت و دستور داد برای همه آنها معادل عربی به کار گرفته شود ، نتیجه این بود که مثلاً نوشابه "سِون آپ" را "فوق سبع" بنامند و ویسکی "جانی واکر" (Johnny Walker) را "حَنا ماشی"! و از آن بدتر ، او آموزش هر زبانی جز عربی را ممنوع ساخت و بعدها که در پی نزدیکی با غرب بود ، آموزش انگلیسی به عنوان زبان دوم ، حتی در مدارس ابتدایی لیبی هم از سر گرفته شد. برای مقابله با نفوذ فرهنگی غرب ، قذافی تصمیم گرفت تقویم رسمی لیبی را هم عوض کند و به جای تقویم میلادی گرگوری (که به عنوان تقویم خورشیدی در غالب کشورهای عربی به کار گرفته می شود ) تقویم خورشیدی جدیدی گذاشت که مبدأ آن هجرت پیغمبر اسلام بود ، ولی نام ماهها از طرف "برادر رهبر" تعیین شده بودند و عجیب تر از آن این بود مبدأ تقویم قمری اسلامی را که هجرت پیغمبر است ، به سال مرگ او تغییر داد!

تلون شخصیتی قذافی هر چند مردم لیبی را همیشه گرفتار ناسخ و منسوخ ها و آشفتگی های دائمی می ساخت ، اما در لیبی تحتِ حکومت قذافی یک چیز هرگز تغییر نمی کرد و آن دیکتاتوری و بی حقی عمومی مردم بود.

محمد رضا شالگونی - ۲۱ مهر ۱۳۹۰ ( ۱۳ اکتبر ۲۰۱۱ )

 

-3انقلاب علیه دیکتاتوری های غیر وابسته

انقلابی که همه را غافلگیر کرد

محمد رضا شالگونی

 

انقلاب ها معمولاً ناگهانی شروع می شوند ، همان طور که همه انقلاب های عرب که امسال راه افتادند ، چنین بودند. اما انقلاب در لیبی حادثه ای بود که ظاهراً هیچ کس انتظارش را نداشت. دیکتاتوری قذافی پدیده کاملاً شناخته شده ای بود ، اما همه فکر می کردند او چنان بر اوضاع مسلط است و مخالفان او چنان پراکنده و ضعیف اند که نشانه ای از توفان یا حتی ناآرامی های قابل توجه دیده نمی شود. خودِ قذافی چنان از موقعیت حکومت اش مطمئن بود که یک روز پس از فرار بن علی از تونس ، در حالی که غالب دیکتاتورهای عرب از ترس شان کلامی بر لب نمی آوردند ، در تلویزیون لیبی قیام مردم تونس را محکوم کرد و گفت سقوط حکومت بن علی برای وی دردناک بوده است و مردم تونس را ملامت کرد که گول افشاگری های ویکی لیکس را خورده اند و بعدها به خاطر آنچه "مرتکب شده اند" افسوس خواهند خورد. او حتی از مردم تونس خواست که اگر دنبال دموکراسی هستند ، مدل حکومتی لیبی را بپذیرند ، زیرا این مدل "سرنوشت همه مردمانی است که دنبال دموکراسی هستند"! این اعتماد به نفس تصادفی نبود: او ۴۲ سال بدون چالشی بزرگ از طرف مردم لیبی ، بر کشور حکومت کرده بود ؛ دوره ای که عربستان سعودی چهار پادشاه به خود دیده بود ، سوریه و مصر سه رئیس جمهور و اتحادیه عرب پنج دبیر کل. او با هشت رئیس جمهور در امریکا و پنج رئیس جمهور در فرانسه سر و کله زده بود و گمان نمی کرد نیرویی بتواند او را به زیر بکشد. و درست به همین دلیل ، وقتی یک ماه بعد با توفان انقلاب روبرو شد ، چنان واکنشی نشان داد که حتی با معیارهای آدم نامتعادلی مانند او ، نسنجیده و جنون آسا بود.

انقلاب لیبی همان طور که غافلگیر کننده بود ، خصلتی کاملاً انفجاری هم داشت: تنها حلقه در زنجیره انقلاب های عرب بود که بلافاصله مسلح شد و به یک جنگ داخلی تمام عیار تبدیل گردید. چرا؟ پاسخ این سؤال را باید در ویژگی های موقعیت انقلابی در لیبی جستجو کرد:

یک - هر چند لیبی در روی کاغذ همچنان "جماهیریه سوسیالیستی" نامیده می شد ، ولی نابرابری های اقتصادی و اجتماعی از اوائل دهه سوم حکومت قذافی در حال افزایش بودند. او در دهه دوم حکومت اش ( (۱۹۷۸ - ۱۹۸۸ تقریباً همه شرکت های مهم خصوصی را ملی کرد ، زمین های قابل کشت را در بعضی مناطق میان خانواده های روستایی توزیع نمود و با تعیین سقفی برای حساب های بانکی ، سعی کرد در جهت توزیع ثروت حرکت کند. اما او در اواخر دهه ۱۹۸۰ تحت عنوان "انقلاب در انقلاب" ، "رفرم" هایی را آغاز کرد که در راستای رهنمودهای صندوق بین المللی پول سمت گیری نئولیبرالی را تدارک می دیدند. محدودیت بر صادرات و واردات برداشته شد و بخش بازرگانی در شهرهای مختلف گسترش پیدا کرد. گرچه تحریم های سازمان ملل در سال ۱۹۹۲ سمت گیری نئولیبرالی را کند کرد ، ولی با آغاز تنش زدایی با غرب ، "رفرم" ها با شتاب بیشتری از سر گرفته شدند. درهای اقتصاد به روی سرمایه های خارجی ( به ویژه در صنایع نفت و گاز ) گشوده شد ؛ چندین منطقه تجاری آزاد با مشارکت شرکت های خارجی به وجود آمدند و بسیاری از شرکت های دولتی خصوصی شدند. مجموعه این حرکت ها باعث شد که منابع اقتصادی با شتابی فزاینده در دست اقلیتی محدود که خاندان قذافی در رأس آن قرار داشت ، متمرکز شود و نابرابری و فساد گسترده تر گردد. فرزندان قذافی در دامن زدن به این فساد نقش چشم گیری داشتند و هر یک از آنها زیر پوشش های مختلف از در آمد نفت و گاز سهمیه ای دریافت می کردند و از سرمایه گذاران خارجی کمیسیون می گرفتند. در حالی که حدود ۳۵ در صد جمعیت لیبی زیر خط فقر زندگی می کردند ؛ تقریباً ۳۰ در جمعیت آن از بیکاری رنج می بردند و جمعیت کشور با آهنگی بسیار بالا در حال افزایش بود ( اکنون تقریباً نیمی از جمعیت کشور را زیر ۱۵ ساله ها تشکیل می دهند ) ، بخش اعظم در آمد نفتی کشور ، تحت پوشش های مختلف در خارج از لیبی ( و غالباً در اورپا ) سرمایه گذاری می شدند. اکنون دارایی های خارجی لیبی دست کم ۱۵٠ میلیارد دلار ارزیابی می شود. "بنیاد سرمایه گذاری لیبی" (Libyan Investment Authority) که شرکت های زیادی را کنترل می کند ، بیش از ۷٠ میلیارد دلار در مناطق مختلف جهان سرمایه گذاری کرده است. اقتصاد لیبی مانند همه اقتصادهای انگلی نفتی ، اقتصاد بسیار ناکارآمدی بود که افق های پیشرفت را به روی اکثریت جوانان کشور می بست. چند سال پیش شکری غانم ( نخست وزیر وقت لیبی ) در مصاحبه با یک خبرنگار امریکایی ، اعتراف کرد که "ما اقتصاد متناقضی داریم که در آن بسیاری از لیبیایی ها بیکارند ، در حالی که دو میلیون کارگر خارجی در این کشور کار می کنند". در پس پشتِ انفجار نارضایی مردم لیبی این ناکارآمدی اقتصادی نقش بسیار مهمی داشت.

دو لیبی هنوز یک جامعه قبیله ای است. هر چند مبارزه علیه قبیله گرایی یکی از شعارهای اصلی رژیم قذافی بود ، ولی او در عمل برای حفظ موقعیت خودش سعی می کرد شکاف های قبیله ای را حفظ کند و مخصوصاً جایگاه قبیله خودش (قذاذفه) و متحدان آن را در ساختار قدرت محکم تر سازد. در لیبی حدود ۱۴٠ قبیله کوچک و بزرگ وجود دارد و بعضی از آنها مانند قبیله ورفله (با بیش از یک میلیون جمعیت) از نفوذ زیادی برخوردارند. افسران ارتش لیبی همه از میان قبایل دست چین شده بودند و قذافی با سیاستِ "تفرقه بینداز و حکومت کن" سعی می کرد رقابت میان آنها را فعال سازد. بنابراین ارتش ، برخلاف تونس و مصر نیروی تعیین کننده ای محسوب نمی شد و قذافی می کوشید در مقابل آن ، نیروهای شبه نظامی را که غالباً مزدور بودند و زیر کنترل فرزندان و اقوام نزدیک خود او اداره می شدند ، نیرومند و مجهز نگهدارد. بعلاوه ، مشاغل حساس در اقتصاد و دستگاه های اطلاعاتی لیبی نیز غالباً به افرادی واگذار می شدند که از دو قبیله قذاذفه و مقراحه باشند که کاملاً مورد اعتماد قذافی بودند. همین قبیله گرایی بود که اولاً رژیم قذافی و به ویژه ارتش آن را با آغاز اعتراضات توده ای با سرعت شگفت آوری از هم پاشاند و ثانیاً باعث شد که با از هم پاشی ارتش ، مخالفان قذافی بلافاصله مسلح شوند.

سه لیبی کشوری است که در آن منطقه گرایی هنوز نیرومند است. فراموش نباید کرد که این کشور هنگام استقلال در سال ۱۹۵۱ با عنوان "پادشاهی متحد لیبی" از اتحاد سه منطقه جداگانه تشکیل شد که عبارت بودند از "بَرقه" (Cyrenaica) در شرق که مهم ترین شهر آن بنغازی است ؛ "فزّان" (Fezzan) در جنوب و "طرابلس" (Tripolitania) در غرب که شهر طرابلس ، پایتخت کنونی کشور مهم ترین شهر آن است. به لحاظ تاریخی ، برقه پیشرفته ترین منطقه کشور محسوب می شد و خاندان سلطنتی لیبی ( یعنی خاندان ملک ادریس سنوسی ) نیز از این منطقه بود. همچنین پایگاه اصلی جنبش اسلامی سنوسی که در نیمه اول قرن نوزدهم توسط سید محمد بن علی السنوسی (پدر بزرگ ملک ادریس سنوسی) شکل گرفت و در مبارزه با استعمار فرانسه و ایتالیا نقش مهمی داشت ، در همین منطقه بود. جنبش سنوسی که می کوشید اسلام را با تصوف بیامیزد ، جنبشی بود که از آموزش های سلفی های قرن نوزدهم تأثیر پذیرفته بود و می خواست با مقابله با قدرت های استعماری غرب ، مسلمانان را به دوران عظمت اولیه اسلام برگرداند. بنا به بعضی ارزیابی ها ، هنوز هم حدود یک سوم مردم لیبی به اسلام سنوسی پای بندی نشان می دهند. علاوه بر همه اینها بخش اعظم ( و بنا به بعضی ارزیابی ها ، حدود ۸۵ در صد ) ذخایر نفتی شناخته شده لیبی در همین منطقه برقه قرار دارد. اما قذافی که نگران نفوذ فرقه سنوسی در منطقه برقه بود ، در تمام دوران حکومت خود کوشید نفوذ فرهنگ این منطقه را در لیبی تضعیف کند و در این راه فقط به سرکوب اسلام سنوسی و شاخه های صوفی و اسلام گرای برخاسته از این منطقه بسنده نکرد ، بلکه در زمینه توسعه اقتصادی نیز تبعیض های زیادی را علیه مردم این منطقه به وجود آورد. و همین تبعیض ها در دامن زدن به نارضایی توده ای و در نهایت ، درشکل گیری زمینه های شورش توده ای در شرق کشور نقش تعیین کننده ای داشتند. تصادفی نبود که "شورای ملی انتقالی" که رهبری شورش را در دست داشت ، بلا فاصله بعد از قیام بنغازی ، پرچم دوران پادشاهی را دوباره به عنوان پرچم انقلاب و پرچم رسمی لیبی تعیین کرد. این پرچم که در واقع بر مرکزیت فرهنگ اسلامی برقه تأکید می کند ، نوار سیاه رنگ را با هلال و ستاره سفید اسلام در مرکز نشانده و نوار های باریک تر قرمز و سبز را به علامت منطقه های "فزان" و "طرابلس" در حاشیه آن قرار داده است. فراموش نباید کرد که شورش علیه رژیم قذافی نه تنها از شرق شروع شد ، بلکه پیوستن ائتلاف قبایل شرق به شورش و از هم پاشیده شدن ارتش در این منطقه بود که مسلح شدن توده ای مردم در این منطقه را به صورتی برق آسا امکان پذیر ساخت.

چهار - تنش زدایی با غرب در دهه اخیر فقط به تقویت سیاست های معطوف به نئولیبرالیسم ( که معمر قذافی آن را "سرمایه داری مردمی" می نامید! ) منتهی نشد ، بلکه دسترسی مردم به ماهواره و اینترنت را هم آسان تر ساخت. در نتیجه ، مردم لیبی از طریق تلویزیون های عربی و به ویژه کانال الجزیره ( که قذافی در سخن رانی جنون آسای خود آن را "سگ" لقب داد ) دریافتند که وضع شان در مقایسه با کشورهای نفتی حاشیه خلیج فارس بدتر است و کشورشان آشکارا عقب مانده تر ؛ و این نمی توانست در اشتعال جنبش توده ای علیه دیکتاتوری قذافی بی تأثیر باشد.

پنج - اشتعال انقلاب عرب و سقوط برق آسای دیکتاتورهای قلدری مانند بن علی و مبارک در همسایگی مستقیم لیبی ، چنان جرأت و جسارتی به مردم به جان آمده از دیکتاتوری قذافی داد که دست یابی به آن در شرایط دیگر کار آسانی نبود. اگر لیبی آغاز کننده انقلاب عرب بود ، به احتمال زیاد ، جنبش انقلابی آن ناگزیر می شد مسیرهای دیگری را طی کند.

شش - و بالاخره واکنش بسیار وحشیانه و تهدیدهای جنون آسای قذافی ، مردم لیبی را متقاعد کرد که بدون ایستادگی مسلحانه در مقابل قذافی نمی توانند از دست او خلاص شوند. در حقیقت ، واکنش قذافی در مقابل قیام بنغازی چنان خشن بود که راه هر نوع مبارزه مسالمت آمیز را بسته بود و مردم جز جنگ داخلی راهی در پیش رو نداشتند.

برآیندِ مجموعه عوامل یاد شده این بود که هر چهار ستون قدرت قذافی در در همان روزهای نخستین رویارویی با مردم شکاف برداشت : هر چند او هنوز می توانست به نیروهای نظامی و امنیتی ویژه خود تکیه کند ، اما دیگر نه فقط انحصار سلاح را در دست نداشت ، بلکه قبایل و بازوی دیپلماتیک رژیم خود را هم از دست داده بود و علاوه بر همه اینها ، با اختلالی خطرناک و مهلک در شریان خون رژیم خود ، یعنی در استخراج و صادرات نفت کشور روبرو شده بود.

محمد رضا شالگونی - ۲۸ مهر ۱۳۹۰ ( ۲۰ اکتبر ۲۰۱۱ )