ناگفته های 20 تیر 78 دانشگاه تبریز

 

دکترنادرضامن

 

 

 خدایا!اگرباردیگرباچنان شرایطی مواجه شوم چه خواهم کرد؟ چه خواهم گفت؟با آنها چگونه برخورد خواهم کرد؟ به سئوالات آنها چگونه جواب خواهم داد؟ آیا بازفریب خواهم خورد؟ آیا ازکتک خوردن خواهم ترسید؟ آیا خواهم توانست انزجاراین چندین سال رابرزبان بیاورم؟ خواهم توانست برسرشان فریادبزنم و به آنها بگویم :هرکاری که ازدستتان برمیاید انجام دهید ! با هروسیله ای که میتوانید مرا شکنجه دهید! من حاضرم بمیرم اما دربرابرشما تسلیم نشوم! هرچقدر با من صحبت کنید که چه راهی درست وکدام نادرست است با ور نخواهم کرد! حتی اگرشروع کنید به کتک زدنم به سیم آخرمیزنم وهرچه فحش وناسزا بلد باشم به شما خواهم گفت! شاید حتی با اینکه قدرت بدنی ام به اندازه شما نباشد اما سعی خواهم کرد با چشمان بسته ،درحالی که چشم بند دارم، به شما حمله کنم وازخودم دفاع کنم!...

وقتی که بعد ازوقایع انتخابات ریاست جمهوری خرداد 88 فیلم ها واخباراعتراف بعضی چهره های اصلاح طلب ،روزنامه نگار،وبلاگ نویس ومنتقد دولت ومعترض را دردادگاه یا بهتر بگویم بیدادگاه فرمایشی-نمایشی را دیدیم خیلی ازمردم دچار احساسی آمیخته با یاس ودلسردی وخشم واحساس تحقیروتعجب نسبت به اعتراف کنندگان دردادگاه شدند.شاید فقط عده محدودی ازمردم کاملا می توانند حال آن معترفین به گناهان کبیره! رادرک کنند واحساس همدردی با ایشان کنند. مردمی که خود درطول این 30سال به نحوی باحکومت برخورد داشته وبه شکل های مختلف وبه مدت زمانی متفاوتی مثلا ازچند روزگرفته تا چند هفته وچند ماه وچند سال برحسب پرونده ومقاومتی که درمقابل بازجویان ازخود نشان داده اند تحت بازجویی وگرفتارسلول انفرادی بوده اند! من خودنیزدرابتداخیلی متعجب ودلسرد شدم ازکسانی که چنین صحبتهای عجیب ودورازعقلی درباره خود وجنبش اجتماعی –اصلاحی مردم بعد ازانتخابات 88 میکردند، اما وقتی که احساسات راکنارگذاشتم وکمی به گذشته خودم وبلایی که به سرم آمده بودفکرکردم به خوبی درک کردم که معترفین حق دارند هرچیزی را درباره خود ودوستانشان هرچقدرهم که بد ومشمئزکننده باشد به زبان بیاورند! اما خدایا!چقدرحسودی می کردم به آزادی خواهانی که با صلابت واعتقاد درراهی که انتخاب میکردند پا مینهادند کاش من جای آنها بودم ومثل آنهاشکنجه میشدم واما حتی یک کلمه ای که جلادان را راضی کند برزبان نمی آوردم وچون ایشان داغ سرمستی غلبه وفتح رابردلشان (جلادان) برجا میگذاشتم!می دانستم که چقدرآزادی خواهان وحق طلبان سرزمینم را آزار داده اندوایشان را درسلولهای انفرادی برای ماههازنده به گورکرده اند!اماآنهادربرابرشان ایستاده بود ند وآزادی رابه هیچ بهایی وبا هیچ داغ ودرفشی به آنها نفروخته بودند!وچنین انسانهایی میتواند دربرابرکل دنیا بایستند  واز اعتقاداتشان –آزادی- دفاع کنند ویک عمربا سربلندی و احساس غروروآسودگی وجدان زندگی کنندیا اینکه دراین راه جان نهند.درحالی که خیلی ها حتی مفهوم آزادی رانمی دانند وحاضرند آن رابا یک پورس چلوکباب، چندکیلوسیب زمینی ، یک حقوق مختصر معاوضه کنند!ومی دانم که تازمانی که مبارزان واقعی راه آزادی انگشت شمارودراقلیت وبقیه در اکثریت باشند این سرزمین دربند، این گنج گرانبها راهیچگاه به چشم خود نخواهددید!

 

 

فصل یک

 

من سومین فرزندخانواده بودم که خواهرم دوسال ازمن کوچکترودوبرادرم به فاصله دو سال از هم ازمن بزرگتربودندووقتی 9ساله بودم برادر کوچکترم به جمع ما پیوست.دربین فامیل بچه ای آرام ،دوست داشتنی ،درس خوان ومتدین بودم.ازاین جهت میگویم متدیٌن چون از سن پایین حدود6-7سالگی در ماه رمضان بسیارعلاقه داشتم که روزه بگیرم واغلب هرسال ماه رمضان چند روزی روزه بودم. ازسن 8سالگی نمازخواندن را یادگرفتم وبا علاقه و استمرار شدید شروع به خواندن نماز کردم وگاهگاهی به مدت کوتاهی خواندن نمازرا ترک میکردم ولی زود دچار عذاب وجدان میشدم ودوباره ادامه میدادم بطوریکه نماز و روزه ام در بین قوم وخویش زبانزد همه شده بود.بچه ای تودار ،آرام، فرمانبروخجالتی بودم.درس خوان بودم. یادم میاید که هنوز یکسال برای رفتنم به مدرسه مانده بود که آنقدربرای رفتن به مدرسه بی تابی کردم که مادرم مجبور شدبا گرفتن یک کتاب آموزش الفبای تصویری مدتی سرم را با آن گرم کند.وقتی به مدرسه رفتم وقتی مشق تکلیف شب میگفتندچند برابرآن را می نوشتم.بچه ای بسیارزودرنج، رویا پرداز،عاشق فیلم وکارتن، ساده دل راستگووکمی ترسو بودم. مادرم زنی مذهبی و نمونه کاملی ازیک زن خانه دارایرانی با تعهد ودلسوزی کامل به همسر وفرزندان یعنی فدای کامل خودبرای خانواده تا آخر عمر! پدرم مردی ساده که بعنوان آرایشگر وارد ارتش شده بودوفردی درستکاربود با اینکه فقط درماه رمضان نماز میخواند وروزه میگرفت اما معتقدبه کسب حلال بود. تحصیلات ابتدایی وراهنمایی رابانمرات عالی به پایان رساندم. دوران دبیرستان ونوجوانی را مانند هرنوجوان ایرانی میل واشتیاق شدیدبرای آشنایی بامسایل مربوط به کشورودنیا وهزاران سئوال بی جواب درسرسپری کردم.هرروزچندین باربه اخبارهای پخش شده ازتلویزیون گوش میدادم که آن موقع مصادف بودباسالهای1374- 1376 که هروقت تلویزیون راروشن می کردی صحبت ازدوران سازندگی انقلاب بودوسردارسازندگی (آقای هاشمی رفسنجانی  )  واینکه باچه سرعتی درحال پیشرفت وتوسعه هستیم ودنیا دوست نداره پیشرفت ما راببیندوما به تنهایی درمقابل دنیا ایستاده ایم وهزاران حرف وحدیث دیگرمانند آن که آن رابا جان ودل می پذیرفتم وحتی بخاطرحقانیت حکومت  ودولت دربرابرپدرو مادرم که همیشه ازرژیم قبلی حمایت میکردندجبهه گیری میکردم البته طبعا براساس خصلت  دوران نوجوانی گهگاه نیزدچارشک و تردید  در اعتقادات  ومسایلی که به گونه ای به دین ومذهب ربط داده میشد می شدم یعنی حقیقی ولازم بودن یا زایدوخرافی بودن بعضی چیزها.

چهارسال دوران دبیرستان رابا نمرات خوب پشت سرگذاشتم والبته به فوتبال هم علاقه زیادی داشتم وخوب بازی میکردم وبازیهای جام جهانی راکه همزمان با کنکورما بود تماشا میکردم وبازیهای خوب ومخصوصا تیم ملی ایران راازدست ندادم. یکسال مانده به کنکورسعی میکردم روزانه7-8ساعت مطالعه کنم بنابراین میزتحریرم را به زیرزمین خانه انتقال دادم جایی که هنوزنیمه ساخت بودومجبوربودم درفصل سرد سال وهوای مرطوب آن با چراغ علائ الدین که بوی آزار دهنده ای داشت سرکنم.

بالاخره زحماتم نتیجه دادوبعداز12سال پیگیری وتلاش در درس خواندن توانستم با رتبه خوب دررشته پزشکی دانشگاه تبریزقبول شوم.سال 77 یعنی سالی که وارد دانشگاه  شدم یکسال  ازعمردولت اصلاحات آقای خاتمی گذشته بودودراین مدت دهها جریان وحادثه واتفاقات مختلف پیش آمده بود که اززمان فعالیت های انتخاباتی کاندیداها شروع شده بود وهمچنان ادامه داشت.اتهامات بسیارعجیب  به طرفداران اصلاحات مانند ضدنظام وانقلاب وفریب خوردگان و پیاده نظام امریکا و...برپایی کارناوال عاشوراتوسط عناصر اطلاعاتی با همکاری صداوسیمای لاریجانی وضرب وشتم وزرای دولت درملا عام ونمازجمعه. بوجود آمدن اصطلا حات جدیدی چون حقوق شهروندی، گروه فشار،افراد معلوم الحال مجهول الهویه، مزدورقلم بدست،دوم خرادی .....و نیزگرمی بازاردادگاههای مطبوعات وتوقیف نشریات اصلاح طلبان ،جریان سعیدامامی وقتلهای زنجیره ای ومسایل دیگر سبب شده بود که آن روزها روزهای پرازخبروحادثه وجذاب برای افرادی مثل من باشد. چنانچه باورود به دانشگاه شروع کرده بودم به راهیابی به دنیای مطبوعات وگوش دادن به رادیوهای خارجی وکشف دنیایی تازه ازاخبارواطلاعات. چنانچه می خواستم خودراازاسارت وانحصارخبری صداو سیما  نجات دهم بنابراین هرفرصتی که می یافتم با شرکت درتریبون های آزاد که آنروزها درداخل دانشگاه برگزارمیشد حرص وولعم را نسبت به دانستن کسب آگاهی ازمسایل سیاسی  روزسیراب میکردم.من شاید جزومعدودکسانی دربین دانشجویان پزشکی بودم که آنچنان به مسایل سیاسی علاقه وحساسیت نشان میدادم ووقت صرف میکردم چون اکثر دانشجویان پزشکی یا علاقه نداشتندویا اینکه نمی خواستند وقت وانرژی خودرا برای آن هزینه کنند.باورودبه دنیای جدید اطلاعات تازه متوجه شدم که چگونه چندین سال تحت تاثیراخبارغیرواقعی وتبلیغات انحصاری صداوسیما معصوما نه  وساده دلانه هرآنچه راکه شنیده بودم باورکرده ام واینکه تمام دردها ورنجها وفقر وبدبختی مردم کشورم ونقصها وکاستی های موجودرابه خاطراینکه کشوردرحال سازندگی وپیشرفت وتوسعه است راتحمل بایدکرد ونیزدشمنان بسیاری درخارج ودنیا شب وروز درحال توطئه و سنگ اندازی برای جلوگیری ازپیشرفت ایران هستند، همه وهمه دروغی بیش نبوده است.چراکه باوجوداین همه منابع نفت وگاز و معادن وخلاصه گنجینه ای که به اسم ایران می شناسیمش به جایگاهی دهها باربهترازآن چیزی که شاهد آن هستیم میرسیدیم ،لااقل درزمینه اقتصادی!

اما به نتیجه ای که رسیده بودم این بود که شاهرگ اقتصادی وثروت بی نهایت کشورفقط دردست عده ای معدود است که همه جزوسران حکومتی یا فرزندان واقوام درجه یک ودو ویا به نحوی مرتبط با آنها با اثبات سرسپردگی ووفاداری خود به آنها بودند.

دانسته بودم روحانیون حکومتی که مردم را درهمه حال به تقوی وساده زیستی دعوت میکنند خود جزوثروت مند ترین ومرفه ترین قشرجامعه اند، ثروتی که از رانت خواری ودست اندازی به بیت المال کسب نموده اند!   

 دانسته بودم که چه ظلم ها وجنایتهایی را به نام اسلام و انقلاب سالها پیش مرتکب شده بودند وهرروز میشدند. نمونه آن هزاران اعدام مبارزان سیاسی دهه 60وسرکوب خونین مردم اسلام شهر تهران که براثرفشارفقر و نداری راهپیمایی کرده بودند وشکنجه وقتل منتقدان نظام ونویسندگان وشاعران وروزنامه نگاران آزاد اندیش بعد از انقلاب .

دانسته بودم که برحکومت جمهوری اسلامی اشکالی اساسی وارد است آن اینکه حاکمان آن مدعی بودند که ما استثناءا ً برخلاف سایرسیاسیون دنیا میتوانیم بدون فریب مردم وبدون ظلم حکومت کنیم وادعا میکردند که این خدا وشریعت است که رهبر حکومت وسیاست های مارا تعیین میکند در حالی که 20 سال حکومت جمهوری اسلامی در نزد افکار عمومی مردم ایران وجهان خلاف آنرا نشان میداد یعنی هرآنچه که سیاست ایشان جهت حفظ قدرت وحکومت اقتضا میکرد آنرا به عنوان دیانت واصول وارزشهای اسلامی مورد ترویج و تبلیغ قرارداده وبه مردم می قبولاندند!

می دانستم مهمترین اصلی که ایشان به آن معتقدند وآن در سخنان ونظریات امام خمینی همیشه مورد تاکید بوده این است: (( مهم حفظ نظام است.)) و ایشان برای حفظ نظام به هرعملی وهر ظلم وجنایتی دست زده بودند ومی زدند !

بنابر، این اساس وتفکرات بود که نسبت به مسایل سیاسی کشورحساس ترشده بودم و دربین دوستان وآشنایان وخانواده تبدیل به چهره طرفدارسرسخت رئیس جمهور خاتمی ودولت اصلاحات ومنتقد شدید نظام شده بودم و وقتی کلماتی مانند نظام وانقلاب وقدس وفلسطین ولبنان واسلام و...را از کسی میشنیدم واکنش نشان داده وشروع به ابراز عقیده وبروز احساسات میکردم وگاهی حتی به اعتقادات مذهبی مادر وخواهرم خرده میگرفتم وآنها از تغییر حالت وافکار من شدیدا دچارحیرت میشدند تا اینکه آن جنایت هولناک به وقوع پیوست.

 

حمله به دانشگاه تبریز – دکتر نادر ضامن  ( بخش دوم)

ترم دوٌم بود وتیرماه وزمان امتحانات آخرترم.روز شنبه 19 تیر بود که برای خوردن ناهاربه سلف دانشگاه رفته بودم. ازصحبت هایی که بین بچه ها رد وبدل میشد متوجه شدم که شب قبل درکوی دانشگاه تهران اتفاقی افتاده است.یک نفراز بچه ها روزنامه – خرداد - که متعلق به اصلاح طلبان بود دردست داشت وبه همراه دوستان دیگربخش وقایع مربوط به شب قبل درکوی دانشگاه تهران رامطالعه کردیم. نوشته بود که عده ای لباس شخصی با کمک نیروی انتظامی زمانی که دانشجویان درخواب بوده اند شب هنگام به خوابگاه هجوم برده اند وبه شدت وقساوت هرچه تمام دانشجویان را مورد ضرب وشتم قرارداده ودرهای اتاق ها را شکسته واموال و وسایل اتاقها راازبین برده اند.همچنین گویا 2-3 نفراز دانشجویان دراثرضربه باتوم وپرتاب شدن ازطبقات بالا توسط لباس شخصی ها دچارضربه مغزی شده ونیز شخصی بنام – ابراهیم نژاد - که درخوابگاه مهمان بوده ازناحیه سر وفاصله نزدیک مورد اصابت تیرمستقیم اسلحه کمری قرار گرفته وبه قتل رسیده است.همه مردم میدانستند که لباس شخصی ها افرادی متشکل ازبسیجی ها واطلاعاتی های سپاه وانصارحزب الله ومزدورانی که درشرایط خاص درانظار ظاهرمیشوند ووابسته به ارگانهای نظامی هستند میباشند ولی کسی جرات نداشت مستقیم به این ارگانها اشاره کند چون با شکایت آنها مواجه شده وبه جرم افترا ودروغ وتشویش اذهان عمومی باید مجازات میشد.

با خواندن آن مطالب به شدت دچارناراحتی وآشفتگی شدم وبرای اینکه همه دوستان راکه هنوزازاخباربی خبربودند مطلع سازم به هرکس که میرسیدم اورادر جریان قرارمیدادم. شب آنروزپیج خوابگاه به صدا درآمد ویکنفرازبچه های انجمن اسلامی با صدای لرزان متن مشترک انجمن اسلامی دانشگاه تبریزوعلوم پزشکی راکه درجهت محکومیت فاجعه کوی دانشگاه تهران بود خواند وازدانشجویان برای شرکت درجلسه عمومی که درنمازخانه خوابگاه درجریان بود دعوت کرد.با اینکه قبل ازشنیدن این پیام با هم اتاقی هایم کلی راجع به جریان کوی دانشگاه صحبت کرده بودم ولی هیچ یک علاقه ای به شرکت درجلسه ازخودنشان ندادند ومن به تنهایی به نمازخانه رفتم.یکی ازاعضای انجمن دانشکده پشت تریبون رفت وگفت که:فردا ساعت 11صبح (20تیر) درمحوطه ساختمان ریاست دانشگاه تبریزتجمعی برپا خواهد شد و اعضای انجمن اسلامی درحال تلاش برای کسب مجوز راهپیمایی ازفرمانداری هستند (البته همه میدانستیم که محال است مجوزداده شود چون بعد ازانقلاب به غیرازمراسم دولتی وسازمان های وابسته به حکومت کسی یا گروهی برای راهپیمایی مسالمت آمیزمجوزی دریافت نکرده بود!)   و نکاتی رانیزیادآورشد مثلا اینکه دانشجویان فقط به شعارهایی  که ازتریبون انجمن داده خواهدشد جواب بدهند وتابع باشند. دراینجا لازم به گفتن است که درآن زمان من هم مانند اکثریت دانشجویان دانشکده پزشکی تبریز نظر مثبتی نسبت به عملکرد وتفکرات انجمن اسلامی دانشکده پزشکی وعلوم پزشکی نداشتم چون علاوه براینکه همچون نماینده حراست وکمیته انضباطی مانند اهرم فشاری اعمال ورفتار دیگر دانشجویان را تحت نظرداشتند ازنظرسیاسی نیز می دانستم که درزمانی که غالب انجمن های اسلامی دانشگاه های کشور از –محمد خاتمی- برای ریاست جمهوری حمایت میکردند ،انجمن اسلامی دانشکده پزشکی ازیکی جلادان مشهور رژیم یعنی –آیت الله ری شهری- حمایت میکردند!   با این حال چون تنها تریبون موجود دردانشگاه انجمن وبسیج وجامعه اسلامی بودند بنابراین دانشجویان با افکارمختلف تجمع ترتیب داده شده توسط انجمن اسلامی را فرصتی برای ابرازانزجار خود ازحاکمیت میدانستند. صبح روز یکشنبه 20تیرماه چون کسی ازدوستانم همراهی ام نکرد به تنهایی به دانشگاه رفتم.وقتی وارد خیابان دانشگاه شدم با دیدن چند دستگاه مینی بوس حامل نیروی ضد شورش وماشین آتش نشانی کنارآن متوجه جدی بودن جریان شدم. وقتی وارد محوط دانشگاه شدم جمعیتی آنچنینی راتا آن زمان دردانشگاه ندیده بودم جمعیتی درحدود دوهزارنفر.

دختران دانشجوبیشتردراطراف تریبونی که انجمن اسلامی به پا کرده بود گرد آمده بودند وبه شعارهای آن جواب میدادند اما پسران دانشجودرهمه جا پراکنده بوده وبیشترتابع هسته دیگری بودند که شعارهایی بالحن تندترومتفاوت میدادند. بعد ازسخنرانی های اولیه برای شروع تجمع ازتریبون انجمن شروع کردند به خواندن قرآن که هسته فعال مذکور اهمیتی نداد وبه شعاردادن وبه کوبیدن برسر خود چون عزاداران ادامه دادند وبیشتر دانشجویان بی صبری میکردند وایشان راهمراهی میکردند وبعد ازخواندن قرآن چون بچه های انجمن دیدند که همه درحال حرکت به طرف درب غربی دانشگاه میباشند مجبور به همراهی دانشجویان شدند.

به درب غربی که رسیدیم من نیزبه دنبال هسته فعال ازدر خارج شدم چون علاقه ای به ماندن درداخل دانشگاه نداشتم ومی خواستم فریادمان وشعارهایمان به گوش مردم تبریز برسد ومردم بدانند که درکوی دانشگاه تهران چه اتفاقی افتاده است.چند مترپایین ترازدردانشگاه نیروی انتظامی با درست کردن سدانسانی مانع ازحرکت دانشجویان به طرف فلکه دانشگاه شد وبنابراین مدتی درمقابل آن شعاردادیم ودانشجو یان دیگردرداخل دانشگاه رابادادن شعار-دانشجوی بی بخار استعفاءاستتعفاء- تشویق به بیرون آمدن ازمحوطه میکردیم. یکی ازاعضای انجمن که ازدانشجویان پزشکی بود بالای دیواررفته بود وفریاد میزد:بیایید داخل ،بیرون نروید، اینها رحم ندارند وبه دنبال بهانه اند! من درآن لحظات که سرشار از هیجان بودم منظورش را نمی فهمیدم.ازبالای ساختمانی درداخل دانشگاه نیزعده ای بطورآشکارا درحال فیلمبرداری ازهمه بودند، بخصوص کسانی که پیشتاز بوده وخارج ازدانشگاه ودربرابرنیروی انتظامی شعارمیدادند وبرسر میکوبیدند.یک بارنیزاعضای بسیج دانشجویی اطلاعیه هایی راازطرف نهادرهبری بین دانشجویان توزیع کردند که دعوت به آرامش کرده بود که همه آنرایابرزمین میانداختند یا اینکه بعد ازخواندن آنراپاره میکردند.

بعدازمدتی که شعاردادیم گاها دیده میشد که کسانی ازداخل دانشجویان وازاین طرف محوطه دانشگاه شروع کرده اند به  انداختن سنگ به طرف ماشین آتشنشانی که کنارمحوطه دربیرون پارک شده بود.بعد ازاینکه دانشجویان نتوانستند از طریق خیابان دانشگاه به سمت فلکه دانشگاه راهپیمایی کنند تصمیم گرفتند به طرف درب اصلی حرکت کنند.وقتی همه به درب اصلی دانشگاه رسیدند تریبون انجمن اسلامی هم که سواربرپشت یک نیسان بود ازراه رسید وهمچنان شعارها و هیجان حاضرین شدت گرفت.تفاوتی که بلوار29بهمن با خیابان دانشگاه داشت این بود که این مسیررانیروی ضد شورش بالباس ها وکلاه وسپرمخصوص پوشش داده بود.

همچنان که از زمان میگذشت حجم سنگ پرانی به طرف سربازان ضدشورش افزوده میشد وچون من این حرکت را تایید نمی کردم فقط به شعاردادن ادامه دادم. وقتی با تعدادی ازبچه های دیگردرمقابل دربودم ناگهان با هجوم نیروی ضد شورش مواجه شدیم چون فرصت برگشتن به داخل دانشگاه رانداشتم به طرف دیگروبالاترازدرب اصلی رفتم تا فاصله مناسب راحفظ کنم.تقریبا درمقابل بانک ملی شعبه دانشگاه تبریزبودم که ناگهان متوجه درگیری 2نفرشدم که یکی چماقی دردست داشت ونفرمقابل سعی میکرد چماق راازدست اودر بیاورد که چند نفردیگرهم به کمک چماق به دست آمدند که یکی پیرمردی بود که چندضربه مشت به صورت پسربیچاره زد ونفردیگری که 17-18ساله بود ازپشت ازراه رسید و ضربه پای پرشی به کمرکتک خورنده زد.من وچند نفردیگر ازدانشجویان مات ومبهوت به صحنه نگاه میکردیم ونمی دانستیم که دارد چه اتفاقی میافتد وفقط ازشخصی که نزدیک من بودشنیدم که شخص مضروب به مقدسات توهین کرده است و من باز درک نکردم چون آنجا جای صحبت ازمقدسات نبود!  خلاصه دانشجوی بیچاره خود راازدست ایشان خلاص کرد و درحالی که اشک میریخت گفت:نامردها چرامیزنید؟مگرچه کارکرده ام؟

درطرف مقابل بلوارماننداینکه بوی خون وطعمه به مشام کفتارها رسیده باشد کم کم به تعداد چماق به دستان افزوده میشد.افرادی با پیراهن سفیدوانداخته برروی شلواروریش انبوه وچماقی یک ونیم الی دو متری دردست.نیروی انتظامی تا فلکه دانشگاه عقب کشید ومن توانستم داخل دانشگاه برگردم.با رفتن نیروی انتظامی میدان برای بسیجی ها ولباس شخصی ها بازشد وهرلحظه برتعداشان افزوده میشد  وشروع کرده بودند به طرف سنگ اندازی شدید به طرف دانشجویان وچون تراکم بچه ها مخصوصا درجلووداخل درزیادبود هر سنگی که ازطرف مقابل میامد لااقل سروروی یکی از دانشجویان رامی شکافت.من تا آن ساعت دست به سنگ نبرده بودم که با دیدن آن صحنه ها با نفرت هرچه تمام شروع کردم به سنگ اندازی به طرف بسیج ولباس شخصی ها ولی چون قدرت بدنی پایینی داشتم حتی یک بار هم نتوانستم  سنگی رابه هدف بزنم.لباس شخصی ها درکمین می نشستند وخودرابه دانشجویانی که ازدردانشگاه فاصله میگرفتند میرساندند وبا چماق،میله فلزی،زنجیروچاقوبه آنها ضربه میزدند.یکی ازدانشجویان رادیدم که ازخط مقدم درگیری ها آمده بود وغنایمی راکه گرفته بودبه بچه ها نشان میداد ویک میله فلزی 30سانتی بود که یک شیلنگ آب به آن وصل بود ویک چاقوی بزرگ که تیغ آن خونی بود.پسرها که همچنان درخط مقدم بصورت فیزیکی با مهاجمین درگیر بودند دانشجویان دخترهم داشتند درپشت جبهه آب ونان تقسیم میکردند وباشعاردادن حمایت خود رااعلام میکردند.حدود ساعت 2-3 ظهربود که متوجه خیل جمعیتی شدیم که آنسوی بلوار29بهمن ودرچای کناردرحال شعاردادن ودرگیری با بسیجیان هستند وبا شعار((دانشجوی مسلمان حمایتت میکنیم))  اعلام حمایت میکنند وبعدها فهمیدیم که عده ای ازمردم با شنیدن صدای اعتراض دانشجویان با نیروهای سرکوب گر درگیرشده اند ودرگیری ها تا بازارتبریزکشیده شده است. خلاصه همان زمان بود که صدای تیراندازی ازطرف بسیجی ها  اوج گرفت ودر ابتدا همه وحشت کردند ولی بعد میگفتند که ازگلوله مشکی استفاده میکنند ویا اینکه فقط تیراندازی هوایی است وخطری ندارد.ساعت حدود6-6/30بعدازظهر بود که ازجمعیت دانشجویان بطورواضحی کاسته شده بود یعنی آنهایی که خطرراواقعا درک کرده بودند به نحوی از دانشگاه خارج شده ورفته بودند ودرآن زمان بسیج ولباس شخصی ها تا پشت دردانشگاه ونرده های محوطه پیشروی کرده بودند ودانشجویان 20-30متری ازدرعقب نشینی کرده بودند.خدایا! شاید یاد حرفهای دوستم –مهدی- افتادم که وقتی یک شب درخوابگاه درحال بحث بودیم ومن ازاصلاحات حمایت میکردم واوازجبهه دیگر،اوخطاب به من گفت: تو که اکنون این چنین موضع آتشین گرفته ای،اگرزمان عمل و خطر برسد تو جزو اولین کسانی خواهی بود که فراررابر قرارترجیح خواهی داد !  و من شاید میخواستم که به خودم ثابت بکنم که حرف اودرست نیست ومن قادرم کارهایی را که دیگران قادربه انجام آن نیستند انجام دهم ! بنابراین با اینکه ازترس میلرزیدم چند تکه سنگ اززمین برداشتم وبا پشتی خمیده به طرف کیوسک نگهبانی دراصلی که به فاصله نزدیک ازدرقراردارد دویدم ودرپشت آن پناه گرفتم. نگاه کردم خیلی واضح بسیجی راکه بااسلحه کمری به طرف بچه ها نشانه میرفت رادیدم ودردل خندیدم وباخودم گفتم که با این ژست گرفتن ها میخواهند بچه ها رابترسانند.فقط یکبار توانستم به آنطرف نرده ها سنگی پرتاب کنم چون وقتی مرا دیدند شدت سنگ پرانی به طرفم چنان شدت گرفت که دیگر جرات بیرون آمدن ازپشت کیوسک رانداشتم.یک نفردیگرهم ازدانشجویان فکرکرد جایی که من ایستاده ام مناسب است وسنگ به دست آمد وکنارمن پناه گرفت.درحالی که پشتم را به کیوسک چسبانده بودم و روبه دانشجویان ایستاده بودم یک لحظه دیدم که ازبتن کنارپای چپم گرد وخاکی بلند شد ،نمی دانم با چه حسی فهمیدم که باید گلوله باشد بنابراین تنها کاری که کردم 10سانتی پایم راعقب ترکشیدم که ناگهان ضربه محکمی به پای چپم برخورد کرد.عجیب بود دردی نداشتم! ولی چون فهمیدم که تیرخورده ام ناخودآگاه برزمین نشستم. شخص کناریم پرسید:چی شده؟چی شده؟ وچون جوابی ازمن نشنید وچون فقط لحظه تیرخوردن –آخ-گفته بودم فهمید چه شده است وبچه های دیگررا صداکرد وگفت:تیرخورده! تیر خورده! بقیه به کمک آمدندومرابرروی دست گرفتند وحدود 20-30متری عقب بردند وگذاشتند برروی چمنها.چشمانم را بسته بودم ودرد پایم تازه داشت شروع میشد.صدای آشنای یکی ازهمشهری هایم راکه ازدانشجویان پزشکی بود راشنیدم که مرتب دلداری میداد ومیگفت:چیزی نشده!چیزی نشده! چشمهایم رانیمه بازکردم واورادیدم وآنطرف ترشخصی را دیدم که باروپوش سفید داردبه طرفم میاید که ناگهان همه کسانی که بالای سرم بودند وحشت کردند ومن رارها کردند وگریختند.فهمیدم که مهاجمین وارد محوطه دانشگاه شده اند و صدای برخورد سنگها باچمن هشداری بود که خود راسینه خیزبه پشت درختی برسانم. هنوزموفق به این کارنشده بودم که دیدم جوان چماق به دستی که درحال دویدن به طرف دانشجویان بود مرادید وبه طرفم یورش آورد.چماق را بالای سرمیبرد وبرسرم فرود میاورد ومن هم دست چپم را همچون سپری جلوی سرم گرفته بودم واوبا فحش وناسزا چماق را فرودمیاوردویکی ازضربه ها به سرم خورد وعینکم از صورتم افتاد.بقیه مهاجمین هم ازراه رسیدند وهریک بادادن شعاری ضربه ای فرود میاوردند وبالای سرم جمع شده بودند ومن هم دستم راکه به خون پایم آغشته بود به بالا برده ومی گفتم:کافسیت!کافیست!حتی یکی ازآنها پایش رابرپهلویم گذاشته وفشارمیداد وشعارمیداد.ضاربین اغلب 17-18ساله بودند ویکی ازآنها که درنهایت دلش به حالم سوخت عینکم را ازداخل چمنها برداشت وداخل جیب پیراهنم گذاشت.دونفراز دانشجویان پزشکی که روپوش سفیدبه تن داشتند نزدیک ما شدند واجازه خواستند که به من کمک کنند چون ضاربین فکرکردند که آنها پزشک میباشند به آنها اجازه دادند.         مهاجمین مرارهاکردند ورفتند به دنبال بقیه دانشجویان. بعدها فهمیدم که متجاوزین تاداخل خوابگاه دختران واردشده  وآنها راموردضرب وشتم قرارداده اندویکی ازدختران را بعد ازبه قتل رساندن جسدش را ازبالای ساختمان به پایین انداخته اندو به ساختمان ریاست رفته وحتی رئیس دانشگاه تبریز را ضرب وشتم کرده ودرمحوطه بیمارستان امام  تیراندازی کرده  وداخل بیمارستان رفته وحتی داخل اطاق های عمل رفته  و زخمی ها رابیرون کشیده وموردضرب وشتم و بازداشت قرارداده بوده اند!

کمک کنندگان به من که هردو ازدانشجویان ورودی 75  پزشکی بودند اززیربغلهایم گرفته وبلندم کردند.اصلا قادر به حرکت نبودم چون با کوچک ترین حرکت وارتعاشی که بر عضلات محل تیرخوردگی وارد میشد گویی که آهن گداخته ای را به پایم میزدند درد وحشتناکی بوجود میامد .اما وقتی که یکی ازکمک کنندگان گفت که احتمال دارد ضاربین برگردند دیگربا وجود درد شروع به حرکت کردم . دونفر زیربغلم راگرفته وبه طرف جاهای خلوت محوطه رفتیم. به نزدیکی های دانشکده ریاضی که رسیدیم شخصی را دیدم که به تنهایی برروی نیمکتی نشسته وگویی درحال هواخوری میباشد! او جوانی نسبتا بلندبالا بود به اسم پرویز  و وقتی وضعیت ما را دید جلوآمد وبا یک حرکت مرا اززمین بلند کرد ودربغل گرفت وچون دیگرخودم راه نمی رفتم دردم کمترشد .پرویز  که دانشجوی ریاضی بود ازسرایداردانشکده ریاضی خواست تا ما را آنجا راه دهد تا اینکه کمی جو آرام شود ومن با آمبولانس بتوانم به بیمارستان بروم .بچه ها با تلفن دانشکده به اورژانس زنگ زدند وتقاضای آمبولانس کردند ولی هرچقدرانتظارکشیدیم خبری نشد ومن درسالن برروی زمین درازکشیده بودم ودرد میکشیدم.کمی که احساس امنیت کردم تمام صحنه های چند دقیقه پیش به مغزم هجوم آورد وبغض گلویم پاره شد وشروع کردم به گریستن  وهق هق زدن .یکی ازبچه ها بالای سرم نشسته بود ودلداریم میداد ودستش رازیرسرم گذاشته بود تا زیرسرم بلندترباشد.به شدت احساس تشنگی داشتم وآب خواستم که توانستند آب ولرمی برایم پیدا کنند ونتوانستم آنرابخورم وفقط دهانم راخیس کردم. آن نیم ساعتی که آنجا بودیم برایم به اندازه ساعتها میگذشت . درنهایت تصمیم برآن شد که خود به بیمارستان برویم وآنها مرا می خواستند ازمسیرهای خلوت محوطه دانشگاه به بیمارستان امام-که چسبیده به محوطه دانشگاه تبریزبود- برسانند که با دودانشجوی دختر که درپشت درختان با ترس ولرزقایم شده بودند روبرو شدیم .دختران گفتند:کجا دارید اورامیبرید مگر نمی دانید که دارند زخمی ها رادرداخل بیمارستان دستگیر میکنند؟ با شنیدن این حرف هر4نفر از در غربی دانشگاه خارج شدیم ودرخیابان دانشگاه منتظر وسیله نقلیه ای شدیم که ما رابه بیمارستان- سینا- که درآن نزدیکی بودبرساند. همراهان توانستند نیسان پاترول سواری رامتوقف کنند که مرد جوانی به همراه زن جوانی بود.زن جوان ازکنار راننده پیاده شد وبه صندلی عقب رفت ومن وپرویزدرصندلی جلوقرارگرفتیم که ناگهان صاحب خودرو تصمیمش عوض شد وگفت: برادر!من دنبال دردسرنمی گردم،لطفا پیاده شوید! پرویزخیلی ازدستش عصبانی شد وبا نفرت ازاوخواست که به من دست نزند وازاتومبیل پیاده شدیم.دوباره به انتظار ایستادیم تااینکه یک پیکان مسافرکش نگه داشت تا سوارشویم وقتی که سواراتومبیل شدیم من بازبه یاد صحنه ای افتادم که برزمین افتاده بودم ویکی ازضاربین پایش رابرپهلویم گذاشته بود وفشارمیداد ،نمی دانم چرابا یادآوری آن صحنه هم دچار خشم میشدم وهم دلم به حال خودم میسوخت واشک میریختم.  بعداز7-8دقیقه به بیمارستان سینا رسیدیم وراننده سواری برای همچین فاصله کوتاهی کرایه دوبرابرگرفت.وارد اورژانس بیمارستان شدیم ومسئول آنجا به محض آنکه من وهمراهانم رادید گفت:ازدانشجویان هستی ؟ که ما انکارکردیم وگفتیم که تصادف موتورداشته ام ولی انکاربیفایده بود چون جای زخم کاملاواضح ومتفاوت بود.ابتدابااسم مستعارمرا دردفترثبت کردندولی بعدبچه ها آمدند وگفتند که چون درمان برای دانشجویان پزشکی رایگان است کارت دانشجوییت را بده!

دراورژانس باوصل کردن سرم وپاره کردن شلواردرمحل ساق پای چپ وتراشیدن موهای اطراف محل تیرخوردگی وتزریق مسکن وآرام بخش اقدامات اولیه راانجام دادند.از لحظه ای که تیرخورده بودم درحال خونریزی بودم وپایم درداخل کفشم درون خون لیزمیخورد.

به همراه یکی ازبچه های پزشکی که درکنارم نشست با آمبولانس به بیمارستان تخصصی ارتوپدی- شهدای تبریز -انتقال یافتم ودرآنجا دوباربه اتاق عمل رفتم.یکباربرای دبرید محل زخم وباردیگربرای گچ گیری محل شکستگی.جراحانم میگفتند که شانس آورده ام شریان های اصلی پایم سالم مانده بود ولی هردواستخوان ساق پایم دچارشکستگی شده بود بنابراین تا بالای زانو پایم رادرگچ گرفتند وپیش بینی کردند که تا 6ماه باید درگچ بماند.شب اول درحال بین خواب وبیداری ناشی ازاثرات داروهای بیهوشی پرویز رادیدم که بالای سرم روی صندلی نشسته ودرحال چرت زدن است. پس فردای آنروزدوستانم برخلاف میل من با خانه تماس گرفتند وماجرارابه خانواده ام گفتند.چون من به علت کمی اطلاعات فکرنمی کردم که پایم درداخل گچ خواهد رفت بنابر این می خواستم بدون اینکه خانواده ام نگرانم شوند با پای خودم به خانه بروم بنابراین روزاول بعد ازحادثه نگذاشتم تا با خانه تماس بگیرند.22تیردوستان وتعدادی ازهمکلاسیهایم که ازجریان تیرخوردنم مطلع شده بودند برای دیدنم میامدند ومادرم همراه برادرم وعمویم پیشم آمدند ومادرم علت نیامدن پدرم را نبودن جا برای همه مان دراتومبیل رنوی کوچک عمویم هنگام برگشت به مراغه عنوان کرد.شب23تیرساعت 12شب بود که عمویم سرزده به بیمارستان آمد ومادرم راکه درتخت کناری من دراتاق خوابیده بود بیدارکرد وگفت که باید برویم.گویا آن شب که درخانه باجناقش که کارمند همان بیمارستان بود شنیده بود که دارند به شدت دنبال تیرخوردگان میگردند.عمویم به واسطه باجناقش ساعت12شب از بیمار ستان تصفیه حساب کرد ومادرم باعجله درحالی که هردو خواب آلود بودیم به تنم لباس پوشاند.عمویم صندلی های عقب ماشینش رادرآورده بود وباپتووبالش آنراراحت کرده بودومن درحالت نیمه درازکش درآن جاگرفتم ودرحال دلهره بیمار ستان راترک کردیم.ساعت 2نیمه شب بود که به خانه رسیدیم . عمویم مرامانند چوب خشکی صاف دربغل گرفت تا ازماشین وارد خانه کند درآن لحظه بود که احساس کردم یک وزنه یک تنی ازپایم آویزان است.وقتی درجایم قرارگرفتم خواهرم آمد ورویم رابوسید وپدرم فقط کلمه مبهمی گفت که نشان از نارضایتی اوبود.

 

ناگفته های 20 تیر 78 دانشگاه تبریز- فصل سوٌم – دکترنادرضامن

  

چون درخانه توالت فرنگی نداشتیم من مجبوربودم ازلگن برای دفع استفاده کنم وچون بسیاراز اینکاروازمادرم که میامد ولگن رامیبرد خجالت میکشیدم بنابرایم سعی میکردم کم غذا بخورم وهردوروزیکباردفع داشته باشم ومادرم که متوجه این قضیه میشد ناراحت میشد. دهان به دهان آشنایان وهمسایه ها ودوستان دوران دبیرستان وهمشهری هایم ازماجرا باخبرشده وبه ملاقاتم میامدندو ازشایعاتی که درمورد کوی دانشگاه تهران وتبریزبود برایم میگفتند ،مثلا میگفتند که درکوی دانشگاه تهران بعد ازاینکه لباس شخصی ها بعد ازشکستن درها وارد اتاق دانشجویان شده بودند بعد ازگفتن جمله:یا زهرا!قربانیت رادریافت کن. دانشجویان راازطبقات دوم وسوم خوابگاه بیرون پرتاب می کرده اند.تعدادی ازدانشجویان نیزدراثراصابت چماق،باتوم، و میله فلزی به سر دچارضربه مغزی شده اند ویک نفر به اسم ((ابراهیم نژاد)) که درخوابگاه میهمان بوده نیزدراثرشلیک تیرمستقیم با اسلحه کمری به پیشانی ازسوی لباس شخصی ها کشته شده است.درمورد ماجرای دانشگاه تبریزهم شنیدم که همانروز یک طلبه ای که دردرگیری با دانشجویان شرکت داشته است دراثراصابت گلوله کشته شده است ولی نکته عجیبی که درآن زمان مانند یک علامت سئوال بزرگ درذهنم ماند این بود که : وقتی که دوستانم وهمشهری ها وفامیلم به ملاقاتم میامدند واتفاقات را از زبان من میشنیدند تعجب میکردند واشاره میکردند که شبکه های رادیو-تلویزیونی ماهواره ها که فارس زبان بودند ونیزحتی روزنامه های دوم خردادی اخبارچنان دقیق یا مفصل ازتبریز ارائه نمی دهند وما فکر نمی کردیم که قضیه به این شدت وگستردگی بوده باشد

 

سوم مردادساعت حدود11صبح بود که زنگ درخانه به صدا درآمد خواهرم دررابازکردوچون درهال بازبود ومن اورااز اتاقم میدیدم چهره متعجب اورادیدم که به من نگاه کرد با دلهره ازمن پرسید آیا تودوست ریشو داری؟ من دلم هری فرو ریخت گفتم:نه! اول فکرکردم شاید ازبچه های انجمن اسلامی دانشگاه کسی به دیدنم آمده است ولی به محض اینکه اولین نفررادیدم متوجه شدم که اشتباه کرده ام.اوشخصی میانسال بود با هیکل متوسط با ته ریش وخط ریش وپیراهن رنگ روشن وشلواری طوسی که دونفربعدازاوهم همچین تیپی داشتند با این تفاوت که آنها هیکل درشت تری داشتند. به محض اینکه نفراول رادیدم احساس کردم رنگ صورتم پرید وقلبم شروع کرد به زدن وزدن.هرسه نفریک یک داخل آمدند وبعد ازسلام واحوال پرسی بامن یکی کنارم نشست ودونفردیگرسرپا ایستادند.خواهرم مادرم راصداکرده بودو مادرم وقتی آمد دیدم که اونیزرنگش سفید شده است. نفراول که خنده روبود وزیادترازبقیه صحبت میکرد ازمن پرسید آیا ما راشناختی ؟که من جواب منفی دادم.اوگفت :ماازدوستانت هستیم!ومن بازگفتم که نمی شناسمشان.اودرادامه گفت: ما از اداره اطلاعات تبریزآمده ایم.من به محض شنیدن این حرف گفتم:من به طرف نیروی انتظامی حتی یک سنگ هم پرتاب نکرده ام! اوباشنیدن حرف من خندید وگفت:آفرین!اگرتا آخر همینطورروراست باشی کارت خیلی آسان خواهد بود! خواهرم باشنیدن این حرف واکنش نشان داد وگفت:مگر می خواهید چه کارش کنید؟ واودرجواب گفت:این حرف ها به تو نیامده وتو هنوزبچه ای !

 

خلاصه شخصی که کناردستم بود به مادرم گفت:حاجی خانم! ما ازطرف دادگاه انقلاب حکم جلب آقای نادرضامن راداریم وحکم جلب رابه من نشان داد. من آنقدراضطراب داشتم که نتوانستم چیزی بخوانم والکی چشمانم راروی خطوط کاغذ حرکت میداادم! آنها سپس شروع به بازرسی خانه کردند ودرنهایت چیزی پیدا نکردند که به دردشان بخورد.مادرم برخلاف میل آنها باتلفن به عمویم زنگ زد .بعد ازاینکه عمویم خودش رارساند آنها گفتند که کمی وسایل ضروری برایم بگذارند ولباسی بپوشم تا با آنها بروم.مادرم مرتب به آنها التماس میکرد که مواظبم باشند ومن را چون امانتی به دست آنها میسپاردوآنها به اواطمینان خاطرمیدادند.با اینکه پدرم دوعدد عصای زیربغل مستعمل از آشنایان برایم گرفته بود ولی هنوزطرزاستفاده ازآنها را نمی دانستم وازوقتی که به خانه آمده بودم ازجایم بلندنشده بودم. بنابراین عمویم بصورت عمودی مرابغل کرد وازجابلندم کرد ودرحالی که مادرم گریه میکرد مرا درصندلی عقب اتومبیل مامورین که میتسوبیشی نقره ای رنگ بود جای داد.طوری نشستم که بتوانم گچ پایم رابین دوصندلی جلودرازکنم وعمویم بالش کوچکی راازمادرم گرفت تادرزیرگچ پایم قراردهم تا مبادا دراثرضربه بشکند.سعی کردم باقیافه خونسردانه گرفتن به مادرم دلداری بدهم وجریان راکم اهمیت جلوه دهم وبعد از خداحافظی به راه افتادیم.هنوزچنددقیقه ای به راه نیافتاده بودیم که ماموری که درصندلی جلو کنارراننده نشسته بود واورا – سیٌد - صدا میکردند روبه من کرد وپرسید :دیروز چه کسانی به دیدنت آمده بودند؟ روزقبل تعدادی ازدوستان زمان دبیرستان که دردانشگاههای مختلف مشغول بودند به ملاقاتم آمده بودند وچون چیزی برای مخفی کردن نبود جوابش را دادم که اوگفت هیچ کدام رانمی شناسد.چندلحظه بعدمتوجه شدم که اوازروی امضاهایی که دوستانم روزقبل باتاریخ به عنوان یادگاری برروی گچ پایم گذاشته بودند متوجه شده که ملاقاتی داشته ام وشاید برای اینکه مراامتحان کند یاآنکه به من القاءکندکه ازهمه چیزخبردارند این سئوال راازمن کرد! نمی دانم چرادرطول راه چند باربا خنده مرا با لفظ – مجاهد خلق- صدا میکردند ومن فکرمیکردم که دارند با من شوخی میکنند!

قبل ازاین که ازمراغه خارج شویم رفتیم خیابان پاسداران تا ماموری راکه به عنوان نماینده ازاداره اطلاعات مراغه با خودآورده بودند پیاده کنند وسپس به طرف تبریزبه راه افتادیم.به شهربناب که رسیدیم موقع ناهاربود ومن داخل اتومبیل ماندم وسه نفرماموربرای خوردن کباب وارد غذاخوری شدند البته طوری نشسته بودند که من درمسیردید یکی ازآنها باشم.برای من هم غذاآوردند که بیشترازیک لقمه نتوانستم بخورم.همزمان با خوردن غذابود که اخبارخبر توقیف روزنامه - سلام – رااعلام کرد.علت توقیف آن هم همانگونه که قبلا گفتم انتشارنامه محرمانه – سعید امامی – معاون وزیراطلاعات درباره چگونگی و راهکارمحدود کردن آزادی بیان درمطبوعات بود که بدنبال آن اعتراضات دانشجویان درکوی دانشگاه وبهانه ای برای عملی کردن برنامه حمله به کوی توسط عوامل نظامی در18تیر شد.

درطول مسیرتا تبریزمرتب موبایل شان به صدادرمیامد و - سیٌد - با آن طرف تلفن صحبت میکرد ومشخص بود که شخصی که آنسوی تلفن است رتبه بالاتری دارد واورا-حاجی- صدا می کردند ومیپرسید که کجاییم وکی خواهیم رسید؟ درطی راه بازجویی مقدماتی شروع شده بود و- سیٌد - سئوالاتی ازمن می پرسید ومن جواب میدادم.یکبارهم من ازاوپرسیدم که چند دانشجو آنروزدر دانشگاه تیرخورده اند که اوجواب داد: 8نفر. خلاصه به تبریز رسیدیم وازخیابان ارتش به منطقه باغ شمال رسیدیم. آنها خطاب به همدیگرگفتند :آقا – نادر- فعلاً امشب مهمان ماست تا ببینیم چه میشود! ومن فکرکردم که داریم به مکانی موقتی میرویم. وقتی وارد خیابان یک طرفه وخلوتی شدیم – سیٌد - چشم بندی رادرآورد وبه من داد ودرتوضیح گفت: سوء تفاهم نشود ما با همه این کاررا میکنیم، این راباید به چشم بزنی. سپس ازمن خواستند که سرم را خم کنم. فکرکنم آنها میدانستندکه این چیزها برای من غیرعادی است واحتمالا دچارترس بشوم ودرنتیجه کارایی خود را درمراحل اولیه بازجویی ازدست بدهم به همین دلیل برایم توجیه میکردند. احساس کردم به ته خیابان رسیدیم وصدای بازشدن دربزرگ آهنی راشنیدم.ازدرکه ردشدیم به راست پیچیدیم وکمی جلو رفتیم واتومبیل توقف کرد.احساس کردم ازدرساختمانی که کنار آن متوقف شدیم اشخاصی برای استقبال وکمک بیرون آمدند.همه ازماشین پیاده شدند ومن به کمک شخصی که برای کمک آمده بود آرام آرام به بیرون خزیدم وبا یک پا درحالی که ازبدنه اتومبیل گرفته بودم ایستادم.همراهانم به اوگفتند که نمی توانم ازچوب زیربغل استفاده کنم بنابراین اوهم مثل عمویم بطورعمودی مرا بلند کرد ووارد ساختمان شدیم وبعد ازگذشتن ازیک ورودی باریک وپیچ درپیچ وارداتاقی شدیم و مرا روی یک صندلی گذاشت وخارج شد.چشم بندم رابالا زدم اتاق کوچکی بود با یک میزوصندلی وکف مزاییک شده ودیوارهای رنگ شده تمیز،دری فلزی که باصدای گوشخراشی بازوبسته وازطرف بیرون چفت وقفل میشد با چشمی روی درکه شخص بیرونی میتوانست فردی را که داخل اتاق بود ببیند و پنجره هایی کوچک دربالا که با صفحات فلزی پوشانده شده که کانالهای تهویه واردوخارج شده بودند وازآنسوی پنجره ها صداهایی میامد که معلوم بود یک عده درمحوطه بیرون درحال کار وتعمیرات هستند. بعدازچنددقیقه ای که قلبم به تپش افتاده بود وبراساس آموخته های مادرم شروع کرده بودم به خواندن سوره –توحید-تا خدا مرا یاری کند وازاتفاقات بد درامانم دارد، مرد جوانی وارد شد با موی قهوهای وریش انبوه ولباس وتیپی ازمدافتاده مثل شلوارپارچه ای سیاه خمره ای با کمربند چرمی با سقک مدل قدیمی وکفشهای چرمی باپاشنه تخم مرغی .اوپرسشنامه ای به من داد وازمن خواست که آنرا پرکنم.فرم مذکوربا اسم و مشخصات متهم شروع میشد. پرسیدم: چرا اینجا ازکلمه متهم استفاده شده است ؟من که کاری نکرده ام تا متهم به چیزی باشم ؟ با تمسخرخندید وگفت:آن موقع روزدردانشگاه چه میکردی ؟ آنهم روزتعطیل (تعطیل ازنظرنبودن کلاسهای درس وگرنه آنروزیکشنبه بود ) ؟ گفتم :خوب! تجمع دانشجویی بود ومن هم درآن شرکت کرده بودم. گفت:پرکن. بعدازاینکه چند تا پرسشنامه راپرکردم اوبا وسایلی که آورده بود شروع کرد به انگشت نگاری ازمن !صحنه ای که فقط درفیلمها آنرا دیده بودم.درآخرکاغذی رابه من داد تا جوهردستهایم راپاک کنم. شاید 2ساعتی رادرآن اتاق ماندم وبه درودیوارنگاه کردم وشروع کردم به خیالات بچه گانه که چگونه میشود ازآنجا فرارکرد وافکاردرهم وبرهم مختلف دیگرتا اینکه به اتاق دیگری انتقالم دادند.دراین اتاق نیزیک میزکوچک باصندلی وجود داشت با این تفاوت که کف موکت شده داشت ودرته اتاق پتویی بود که من برروی پتونشستم وبه دیوارتکیه دادم. اتاقی به ابعاد حدود1.5 در2.5متر.                                 نمی دانم چقدردرآن اتاق بودم چون نه ساعتی بود ونه پنجره ای به بیرون تالااقل ازشدت نورخورشید بدانم که ساعت چند است ولی اززمانی که گذشت حدس زدم شاید ساعت حدود 7-8عصربود که - سیٌد - آمد .اودرکنارم روی زمین نشست وشروع کردبه صحبت از مردم کشورهای متمدن اروپایی که چگونه درآنجا وقتی مردم اعتراضی دارند وراهپیمایی میکنند با پلاکاردها وصفهایی منظم وآرام اعتراض خود راابرازمیکنند.فکرمیکنم شاید با این مقدمه چینی میخواست من خود را ازابتدادرجایگاه یک گناهکاربدانم چون به جنبه های دیگرقضیه وزاویه دیگر موضوع اشاره نکرد که بعد ازانقلاب حتی یک بارهم به مردم اجازه تجمع وراهپیمایی مسالمت آمیزداده نشده است و هرگاه خود شهروندان ایرانی خواسته اند بدون مجوزحکومت تجمع اعتراضی داشته باشند توسط پلیس ونیروهای امنیتی سرکوب شده وبا اتهاماتی مانند اقدام علیه امنیت کشور مورد محکومیت قضایی ناعادلانه قرارگرفته اند.بعدازاینکه صحبت هایش تمام شد احساس کردم شخصی بیرون درمنتظراست و میخواهد وارد شود.-سید- به من گفت که:چشم بندت راپایین بکش چون –حاجی- میخواهد با توصحبت کند وازاتاق خارج شد.فهمیدم که اوهمان کسی است که درمسیرمراغه تا تبریز با –سید- مرتب تماس میگرفت وازنظررتبه اداری بالاتراز-سید - بود -حاجی- وارد شد وبعد ازسلام روی صندلی پشت میزنشست. پس ازاحوال پرسی گفت: آقای ضامن ما خیلی وقت است که درانتظارشماییم ومشتاق دیدارتان بودیم! من خندیدم وبا تعجب پرسیدم:منتظرمن! چرا؟اودرجواب گفت: برای اینکه نمی توانستیم پیدایت بکنیم ومیخواستیم ازنزدیک ببینیمت وچندسئوال بپرسیم!درادامه پرسید :میدانی تو الان کجایی ؟ گفتم:احتمالا زندان تبریز! جواب داد: نخیر، تو در اداره مرکزی اطلاعات استان آذربایجان شرقی هستید.-حاجی - پرسید: خودمانیم،قبل ازاینکه اینجا بیایید دربیرون ازاینجا چه ذهنیتی نسبت به ما داشتید؟ من با صداقت جواب دادم: فکرمیکردم به محض وارد شدن یکی دو سیلی میخورم! او قهقهه ای تصنعی سرداد وگفت:وقتی که ما فیلم شما راداریم دیگرنیازی به این چیزها نیست .من متوجه منظورش نشدم چون چه رابطه ای میتوانست بین نخوردن سیلی وداشتن فیلم ازمن وجود داشته باشد!اوصدا وکلام نفوذکننده وزبان چرب ونرمی داشت و ازمن پرسید:وقتی درابتدا با توصحبت کردم چه فکری راجع به من کردی ؟ من چون دریک فیلم ایرانی (اگراشتباه نکنم به اسم –مزد ترس-) دیده بودم که چون پلیسی مرتکب جرم شده بود چشم بسته یک روحانی از او بازجویی میکرد با این ذهنیت جواب دادم : فکر کردم که روحانی هستید.اوگفت: یعنی آنقدربد صحبت میکنم؟ جواب دادم :نه منظورم این است که خیلی خوب صحبت میکنید (چون خیلی زبان ولحن نرم وچربی داشت). پرسید:به نظرت من چندسال دارم؟ جواب دادم :حدود 30سال.اوگفت که حدسم اشتباه است این دومین باری بود که این سئوال رامیشنیدم چون یکبارهم آنروز وقتی ازمراغه به طرف تبریزمیامدیم دربناب که برای ناهارتوقف کرده بودیم یکی ازمامورین که رانندگی میکرد این سئوال راازمن کرد ومن ازروی ظاهرش ظاهرا درست حدس زدم که با تشویق لفظی اومواجه شدم. یکبارهم دربین صحبتهایش وقتی میگفت که :ما نیازی به اعمال خشونت نداریم من درواکنش به حرف اوخندیدم و گفتم:شما خوب! براساس درجه اطلاعات افراد با اوبرخورد میکنید! که باز –حاجی- قهقهه ای تصنعی سرداد وسفسطه کرد که:چه درجه ای ؟ درجه سروانی یا سرهنگی ؟وسپس موضوع راعوض کرد.اودرنهایت کاغذ خط داری به من داد وخواست که خلاصه ای ازبیوگرافی خودم رابنویسم.اوبا مهربانی وشوخ طبعی بامن صحبت میکرد ویکبارهم پرسید: خودمانیم! نظر پدر ومادرت راجع به انقلاب ما ! چیست؟ می دانستم که هرکس دیگری جای من بود درجوابش میگفت که :نظر بسیار مثبتی دارند وعاشق حکومت اند! ولی با خودم گفتم :چرا ؟ حالا که خبرازخشونت نیست بگذارحقیقت را بدانند واصلا تا کی میخواهند مثل کبک سرشان رازیربرف کنند؟ بنابراین با لبخند جواب دادم:مثل اکثریت مردم است. گفت:مثل اکثریت؟ یعنی چگونه است؟ جواب دادم :نظرخوبی ندارند ودرادامه به وضعیت بد اقتصادی وتورم موجود ازدید پدرومادرم اشاره کردم واوهم درتوجیه مساله اقتصادی به مقایسه قیمت نفت زمان شاه واکنون وتک نرخی نبودن دلار اشاره کرد.خلاصه چند ساعتی باهم صحبت کردیم ودرنهایت زمان خواب بود شب بخیرگفت وخداحافظی کرد رفت.وقتی اوازاتاق خارج شدورفت ووقتی سکوت حکمفرما شد آنموقع بودکه تازه احساس کردم چقدر تنهایم وچقدربه خانواده ام وپدرومادرم نیازدارم واین چیزها یی که امروزبه یکباره اتفاق افتاده واقعیت دارد ویک آینده مبهم راروبروی خود دیدم. بغض گلویم رافشرد وناگهان بی اراده پاره شد ومثل بچه ها شروع کردم با صدای بلند به گریه کردن وسیل اشک ازچشمانم سرازیرشد.درسلول بازشد ودومرد مسن راجلوی دردیدم .آنها به من می گفتند که: چرا گریه میکنی؟ توکه بچه نیستی!همه خوابیده اند،ساکت باش! فهمیدم که آنها از مستخدمین هستند واعتنایی نکردم.دوباره دررابازکردند و خواستندکه چشم بندم رابزنم.-حاجی- وارد شدو گفت:چراگریه میکنی؟ باگریه جواب دادم:من نمی خواهم من رابه اسم آشوبگرواغتشاش گر محاکمه کنندوبه زندان بفرستند من نمی توانم اینجا بمانم وباید به خانه بروم،من کاری نکرده ام.حاجی دلداریم داد وگفت:چه کسی میخواهد تورا به زندان بفرستد؟ کسی این کاررانمی کند.به یکی ازمستخدمین گفت: بیاورش بیرون.بلندم کردند وازاتاق خارج شدیم وازچند در گذشتیم و واردسالنی شدیم که سلولهای مختلفی کنارهم قرار داشتند و هوای خنکی که ازته سالن جریان داشت به صورتم برخورد کردوحالم راخیلی بهترکرد.همه جاساکت بودومرتب به من میگفتند که آرام باشم وخوابیده ها رابیدارنکنم.وارد سلول دیگری شدم که هوایش خنک تربود وروی پتویی که روی زمین بود درازکشیدم وبالشی راکه باخودآورده بودم زیر سر گذاشتم ونمی دانم کی خوابم برده بود.روزبعد غیراز مستخدمین که برای آب وغذا ودستشویی دررابازمیکردند کسی به سراغم نیامد.داخل اتاق وسایل مختصری برای استفاده وجود داشت مانند یک سفره کوچک ،یک پارچ آب پلاستیکی،یک لیوان وقنددان پلاستیکی ویک سطل آشغال کوچک وپلاستیکی که این آخری نقش مهمی رابرایم بازی میکرد چون یکبارروزاول که برای دفع به دستشویی رفتم دروضیت بسیاربدی درحالی که برروی یک پا چمباتمه زده بودم به سختی عمل دفع را انجام دادم بنابراین به فکرم رسید که ازسطل آشغال اتاقم به عنوان توالت فرنگی استفاده کنم. بدین صورت که درمقدمه دوعدددستمال کاغذی راداخل آن پهن میکردم تا ازچسبیدن مدفوع به دیواره داخلی سطل جلوگیری کنم سپس درحالی که دودستم راستون میکردم تا وزن بدنم را بین بازوانم وسطل تقسیم کنم به سرعت عمل دفع راانجام میدادم وسپس بازدن دراجازه میگرفتم تا خود به دستشویی بروم وسطل رادرآنجا تخلیه کنم وگاهی پیش آمده بودکه مستخد مین درسالن نبودند تا دررابازکنندو بوی مدفوع سلولم راپرکرده بود به نحوی که برای نفس کشیدن ازشیار زیردراستفاده کرده بودم.4نفرمستخدم برای ارائه خدمات و راهنمایی به اتاق های بازجویی درگروه 2نفره یک روز در میان کارمیکردند.یکی ازدونفری که شب اول مرابه سلولم آوردند قدبلند بود بدون سبیل وته ریش داشت وهمیشه درحال تخمه شکستن بود آدم ساده ای به نظرمیرسید ودوستش مانند اومرد مسنی بود بافرق سرریخته وقیافه ای همیشه اخموبود. گروه دوم هردوبرعکس گروه اول شکمهای برآمده داشتند یکی مرد مسن با سرطاس وچشمهای روشن ولپهای قرمز همانی که روزورود مراازماشین داخل ساختمان آورد و دیگری مرد جوانی بود با سبیلی افتاده که شبیه قصابها توی فیلم ها بود ودرکل هر4 نفررفتارخوبی داشتند

 

 

ناگفته های 20 تیر 78 دانشگاه تبریز – دکتر نادر ضامن ( بخش چهارم )

روزسوم بود که صبح درحالی که چشم بند درچشم وبه زحمت با چوب زیربغل راه میرفتم به اتاق بازجویی هدایتم کردند و-حاجی- با دادن سلام واحوال پرسی واردشد.با خنده گفتم : حاجی !مثل اینکه مارافراموش کرده اید! جواب داد: خوب با آن برنامه ای که آن شب درآوردی (منظورش گریه کردنم بود) چه انتظاری داری ؟خوب روحیه چطوراست؟ گفتم: خوبم.آن روزبازجویی راجع به نحوه آگاه شدنم ازقضیه 18 تیرکوی دانشگاه تهران وسپس مطلع شدنم ازتجمع 20تیر دانشگاه تبریز وجزئیات رفتنم به آن وتیرخوردنم وکل وقایع مربوط به آن بود.شروع کردم به پرکردن پرسشهای کتبی که روی کاغذ می نوشتند.بعد ازاینکه –حاجی- چندساعتی بازجویی کرد سید آمد وپرسید:راستی آن افرادی که میگویی پس ازتیر خوردنت ضرب وشتمت کردند چه جورآدمهایی بودند؟ من با لبخند وبا تردید و مکث جواب دادم:والله ...یک عده لاط ولوط  بودند! همین که این جمله ازدهانم خارج شد سنگینی سیلی ای راروی صورتم احساس کردم.جا خوردم وگفتم :چرا میزنی؟من به –حاجی- گفتم که آنها چگونه بعد ازتیرخوردنم با من رفتارکردند!حاجی ازعقب فریادزد:خوب کرده اند!من اگر جای آنها بودم همانجا گلوله ای رابه سرت خالی میکردم! و همان لحظه که هنوز از شوک خوردن سیلی خارج نشده بودم که سید برسرم دادزد: اسلحه راچه کارش کردی هان؟ کم مانده بود ازترس زهرترک شوم گفتم:یا ابوالفضل! اسلحه؟ کدام اسلحه ؟چه اسلحه ای؟واودوباره فریاد زد: همان اسلحه ای که آنروزدردست داشتی!

خدای من!چه میگویند؟ حتما میخواهند اذیتم بکنند ومرا بترسانند! آری جز این نمی تواند چیز دیگری باشد!...اینها افکاری بود که دریک لحظه ازذهنم میگذشت.خلاصه با مطرح کردن مطالب و سئوالاتی شروع به آزار و اذیتم کردند مثلا میگفتند : چرادراورژانس بیمارستان سینا از نام مستعار استفاده کرده ای؟ چطوری توانسته ای شبانه از بیمارستان ترخیص شوی؟چرا در بازرسی خانه تان هیچ چیزی پیدا نشد حتی یک کتاب ممنوعه؟ چرا دوستت پشت تلفن تو را –مجاهد خلق –صدا کرده است؟و...

روزچهارم بود که به بیرون ساختمان هدایتم کردند.یک پیکان سفید جلوی درپارک کرده بود وازصحبتها یی که می شنیدم فهمیدم که یک نفردیگرهم مثل من می خواهد سوارشود.به من گفتند که درعقب اتومبیل بنشینم تا بتوانم پای چپم را بین دوصندلی جلویی درازکنم وقتی زندانی دیگرکه با مامورین فارسی صحبت میکرد درصندلی جلونشست اززیرچشم بند متوجه شدم که یکی ازپاهای اونیزباندپیچی است با چوب زیر بغل راه میرود ومیتواند زانویش راخم کندوفهمیدم که اوهم مثل من تیرخورده است.-سید- هم سوارماشین دیگری شد وبه راه افتادیم ووقتی ازخیابان مشرف به آنجا خارج شدیم چشم بندها رابرداشتیم وما همدیگررادیدیم وبه همدیگرسلام دادیم. اواسمش- ایوب- بود وحدود35ساله بود واهل کردستان ایران که دانشجوی دانشگاه تبریزبود ودراثرکمانه کردن گلوله کلاشینکف بصورت غیرمستقیم زانو وساق پایش تیرخورده بود.وقتی چندخیابان دورشدیم درهمان نزدیکی به جلوی ساختمانی رسیدیم که تابلوی روی درنشان میداد که بخش خبری اداره اطلاعات است.-سید- قبل ازما ازماشین جلویی پیاده شد وهماهنگ کرد ودرساختمان راچهارطاق بازکردند وبا اتومبیل وارد حیاط ساختمان شدیم.چندنفرداخل حیاط بودند که –سید- با آنها صحبت میکرد.یکی مردمیانسال با فرق سر ریخته حدود40-45ساله بود باکت وشلوارسبزکاهویی که به طرف اتومبیل ما آمد وابتدابه ایوب وبعد به من نگاه کرد و رفت طرف- سید- و حین صحبت با حرکات بدن ادای شخصی رادرمیاورد که ازکمربند اسلحه ای کمری رابیرون میکشد. بعدازمدتی- سید- آمد وبا حالت مرموزی گفت: اگریک درصد هم شک داشتم که توآنکسی نیستی که دنبالش هستیم الان یقینم به صددرصد تبدیل شد که خودتی! من شروع به عجزو التماس کردم که حتما اشتباهی شده وچگونه امکان دارد که یکنفر اسلحه به دست باشد بدون اینکه خودش راپنهان کند وبدون اینکه صورتش رابپوشاند وجلوی آنهمه آدم ظاهرشود تا اینکه حالا به راحتی شناسایی شود درثانی من آنموقع عینک داشتم وریش انبوهی که اکنون به صورت دارم نداشتم وچطوری اومی تواندمراشناسایی کند؟! –سید- جوابی نداد ورفت ومن روبه -ایوب -کردم وگفتم:میبینی،به چه بدبختی افتاده ام ؟ می خواهند هیچی هیچی به بالای دارم بفرستند! وایوب گفت: اهمیتی نده ،درست میشود.

ازفردای آنروز فشار را چند برابرکردند وبا سئوالاتی بیشترو تکراری که همه درباره داشتن اسلحه دردستم بود آزارم میدادند ولحظه لحظه حضورم چه دراتاق بازجویی وچه در سلولم تبدیل به کابوسی وحشتناک شده بود. هرروز- حاجی - که نقش پلیس خوب رابازی میکرد چندساعت درباره اتهامم وسرانجام آن و به قول خودش راه درست یا نادرست که پیش رویم بود برایم تشریح میکرد وهمیشه این نتیجه گیری را میکرد که آنها خیر و صلاح مرا میخواهند ودلشان به حالم میسوزد و به نفعم خواهد بود که به داشتن اسلحه دردست در آنروز در داخل دانشگاه درحین تیرخوردن اعتراف کنم. روزششم بود که مقداری کاغذپرشده باسئوال وجواب که درآن اثرانگشت وامضا نیزدیده میشد وظاهرا بازجویی های شاهدانی بود که ادعا میکردند من حین تیرخوردن اسلحه در دست داشته ام. ضاربم یعنی همان مردمیانسالی که در ستاد خبری اطلاعات ظاهرا مراشناسایی کرد به اضافه یک بسیجی ودوطلبه . سید گفت:ما باید اینها را در کنار وکیلت به تو نشان دهیم درحالی که مابرایت ارفاق قایلیم واجازه میدهیم که آنها رابخوانی،اینها شهادت شاهدانی است که علیه توشهادت میدهند.یک نفرشان ضارب توست که یک بسیجی مخلص ویک جبهه دیده است بنام ((محمد نوری)) وسه نفردیگر که همه جبهه دیده اند وهیچگاه دروغ نمی گویند بنام های – حسین نوری- بیوک آقا تاریخی آذر- و –سلمان احمدپور- است که این آخری حتی دیده است که توبسوی شهید محمد جواد فرهنگی تیراندازی کرده ای ولی ما میدانیم که او اشتباه میکند اما درمورد اینکه تواسلحه دردست داشته ای مطمئنیم! درآنجا فهمیدم که اسم طلبه بسیجی که روز20تیرکشته شده است –محمدجوادفرهنگی- است.وقتی چندجمله ازنوشته ها را خواندم از بهت وحیرت مغزم ازکارافتاد.خواندم که چگونه یکی ازشاهدان من راحین تیراندازی به طرف مقتول توصیف کرده وضارب گفته که مرا ازفاصله10- 15 متری هدف قرار داده است.وقتی این مطالب راخواندم با خودم گفتم: اینها باهم دست به یکی کرده اند ومی خواهند انتقام همه چیزرااز من بگیرند ویااینکه چون ضارب اززدن من وحشت کرده وترسیده که من ازاوشکایت کنم این چندنفرراباخودهمراه کرده تا علت تیراندازی به من راتوجیه کند!